دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۶۸۹

مولوی
منم غرقه درون جوی باری نهانم می خلد در آب خاری
اگر چه خار را من می نبینم نیم خالی ز زخم خار باری
ندانم تا چه خار است اندر این جوی که خالی نیست جان از خارخاری
تنم را بین که صورتگر ز سوزن بر او بنگاشت هر سویی نگاری
چو پیراهن برون افکندم از سر به دریا درشدم مرغاب واری
که غسل آرم برون آیم به پاکی به خنده گفت موج بحر کاری
مثال کاسه چوبین بگشتم بر آن آبی که دارد سهم ناری
نمی دانم که آن ساحل کجا شد که پیدا نیست دریا را کناری
تو شمس الدین تبریز ار ملولی به هر لحظه چه افروزی شراری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، تصویری نمادین از تکاپوی انسان در مسیر پرمخاطره و رنج‌آلودِ زندگی است که همچون جویباری تنگ و پُر از خار، جانِ آدمی را می‌خراشد. شاعر در فضایی آکنده از حیرت و استیصال، از دردی سخن می‌گوید که بی‌آنکه دیده شود، پیوسته روح را آزرده می‌دارد.

درونمایه اصلی، تلاشِ نافرجامِ آدمی برای پاکسازی و رهایی از بندهای دنیوی در دریای بیکرانِ هستی است که سرانجام به گم‌گشتگی در ابدیت و تسلیم در برابر آتشِ عشقِ الهی می‌انجامد. این اشعار، تقابل میان رنج‌های پنهانِ وجودی و میل به رسیدن به حقیقتِ مطلق را به تصویر می‌کشد.

معنای روان

منم غرقه درون جوی باری نهانم می خلد در آب خاری

من همچون کسی هستم که در جویباری باریک غرق شده است، درحالی‌که خارهایی پنهان در آب، بی‌وقفه مرا مجروح می‌کنند.

نکته ادبی: جوی باری استعاره از مسیر محدود و دشوار زندگی دنیوی است.

اگر چه خار را من می نبینم نیم خالی ز زخم خار باری

اگرچه من آن خارها را با چشم نمی‌بینم، اما هرگز از زخم و آسیبِ آن در امان نیستم.

نکته ادبی: اشاره به دردهای نامرئی و باطنی که ریشه در جان انسان دارند.

ندانم تا چه خار است اندر این جوی که خالی نیست جان از خارخاری

نمی‌دانم در این جویبار چه خاری نهفته است که جانِ مرا هرگز از زخم و درد خالی نمی‌گذارد.

نکته ادبی: تکرار کلمه خار، تاکید بر تداوم رنج دارد.

تنم را بین که صورتگر ز سوزن بر او بنگاشت هر سویی نگاری

به پیکرِ من بنگر که گویی نقاشی چیره‌دست، با نوکِ سوزن، بر اندامم نقش و نگارهایی از زخم کشیده است.

نکته ادبی: صورتگر در اینجا استعاره از تقدیر یا روزگار است که با رنج‌ها، وجود انسان را شکل می‌دهد.

چو پیراهن برون افکندم از سر به دریا درشدم مرغاب واری

هنگامی که پیراهنِ (هویتِ دنیوی) خود را از تن بیرون کردم و همچون مرغابی به دلِ دریا زدم.

نکته ادبی: پیراهن نمادِ تن و تعلقات دنیوی است که مانعِ پیوستن به حقیقت می‌شود.

که غسل آرم برون آیم به پاکی به خنده گفت موج بحر کاری

قصد داشتم در دریا غسل کنم تا پاک شوم، اما موجِ دریا به خنده (و تمسخر) با من سخن گفت.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی): نسبت دادنِ خنده به موج دریا که نشان‌دهنده عظمت و بی‌اعتنایی هستی نسبت به ادعاهای حقیرِ بشری است.

مثال کاسه چوبین بگشتم بر آن آبی که دارد سهم ناری

همچون کاسه‌ای چوبی، سرگردان و سبک‌بار بر روی آبی که خوفِ آتش در دل دارد، شناور شدم.

نکته ادبی: سهم ناری اشاره به تضاد میان آب و آتش است که استعاره از موقعیتِ متزلزلِ انسانِ حیران است.

نمی دانم که آن ساحل کجا شد که پیدا نیست دریا را کناری

نمی‌دانم آن ساحلِ امن کجاست، چرا که این دریا کرانه‌ای ندارد و پایانی برایش متصور نیست.

نکته ادبی: دریا استعاره از بی‌کرانگیِ عالم معنا و غرق‌شدگی در عشق است.

تو شمس الدین تبریز ار ملولی به هر لحظه چه افروزی شراری

ای شمس تبریزی، اگر از این حالِ من ملول و خسته‌ای، پس چرا مدام شعله‌ای تازه در وجودم می‌افروزی؟

نکته ادبی: خطاب به پیر و مرشد که منشاء این شور و آتشِ درونی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره جوی باری

نمادِ جهانِ کوچک و محدودِ مادی که پر از رنج و خطر است.

تشخیص به خنده گفت موج بحر

جان‌بخشی به موجِ دریا که با نادیده گرفتنِ تلاشِ انسان برای پاکی، او را به چالش می‌کشد.

تضاد سهم ناری

جمع بستنِ آب و آتش که نمادی از بیقراری و پارادوکسِ وجودی است.

تشبیه کاسه چوبین

تشبیه خود به کاسه‌ای توخالی و سبک که بر امواجِ حوادث سرگردان است.