دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۶۷۹

مولوی
ز ما برگشتی و با گل فتادی دو چشم خویش سوی گل گشادی
ز شرم روی ما گل از تو بگریخت ز گل واگشتی این جا سر نهادی
نهادی سر که پای من ببوسی نیابی بوسه گل را بوسه دادی
بدان لب ها که بوی گل گرفته ست نیابی بوسه گر چه اوستادی
برای رفع بویش این دو لب را همی مالم به خاکت من ز شادی
کجا بردارم این لب از تو ای خاک ولی فتنه تویی گل را تو زادی
تو آن خاکی که از حق لطف دزدی تو دزدی و مریدی و مرادی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این سروده، شاعر با لحنی آمیخته به گله و ناز، از بی‌وفاییِ مخاطب و گرایش او به زیبایی‌های فریبنده و زودگذرِ دنیوی (که در نماد «گل» تجلی یافته) سخن می‌گوید. شاعر به جای انتقام، راهِ بازگشت را در تواضع و خاکساری می‌بیند و با بیانی طنزآلود و عارفانه، مسیرِ توبه و بازگشت به آستانِ حقیقت را ترسیم می‌کند.

تم محوری شعر، تقابل میانِ جمالِ ظاهری (گل) و حقیقتِ پنهان در خاکساری است. شاعر با هوشمندی، خاک را که نماد فروتنی و اصلِ خلقتِ انسان است، عاملِ تطهیرِ مخاطب از آلودگی‌هایِ ظاهری می‌داند و در نهایت، همه‌چیز را از سرچشمه‌ی لطفِ الهی می‌بیند که در آن، مخاطب همزمان نقشِ نیازمند و بی‌نیاز را ایفا می‌کند.

معنای روان

ز ما برگشتی و با گل فتادی دو چشم خویش سوی گل گشادی

تو از من روی گرداندی و دلبسته گل شدی و تمام توجه و نگاهت را به سوی آن گل معطوف کردی.

نکته ادبی: واژه «فتادی» در اینجا به معنی افتادن یا درگیر شدن است که در زبان کهن برای بیانِ دلبستگیِ ناگهانی به کار می‌رفته است.

ز شرم روی ما گل از تو بگریخت ز گل واگشتی این جا سر نهادی

گل از شرمِ بی‌وفاییِ تو نسبت به من، از تو گریخت و تو دوباره از گل روی گرداندی و نزدِ من بازگشتی و سر تسلیم فرود آوردی.

نکته ادبی: «واگشتی» به معنای بازگشتن و منصرف شدن از مسیر قبلی است که بر اساس قواعد صرفیِ کهن به کار رفته است.

نهادی سر که پای من ببوسی نیابی بوسه گل را بوسه دادی

به نشانه عذرخواهی سر بر آستانِ من نهادی تا پاهایم را ببوسی، اما چون هنوز اثرِ آن گل بر لبان توست، بوسه مرا دریافت نخواهی کرد.

نکته ادبی: «نیابی» در اینجا به معنای «به دست نمی‌آوری» است که نشان‌دهنده استحقاق نداشتن عاشق به دلیلِ لغزشِ پیشین است.

بدان لب ها که بوی گل گرفته ست نیابی بوسه گر چه اوستادی

بر آن لب‌هایی که آلوده به عطرِ گلِ دنیوی شده است، هرچند که در دلبری استادی و ماهر هستی، باز هم بوسه و وصالِ من نصیبت نخواهد شد.

نکته ادبی: «اوستادی» به معنای استاد بودن و مهارت داشتن در کار است که در اینجا به کنایه از تظاهرِ عاشق به مهارت در عاشقی به کار رفته است.

برای رفع بویش این دو لب را همی مالم به خاکت من ز شادی

من با شادی تمام، این لب‌هایِ تو را که به عطرِ گل آلوده است، بر خاکِ درگاهِ خود می‌سایم تا بویِ آن گلِ بیگانه از بین برود.

نکته ادبی: «رفع بو» کنایه از پاکسازی و تطهیرِ جان از تعلقاتِ ظاهری است که با عملِ خاک‌مالی انجام می‌شود.

کجا بردارم این لب از تو ای خاک ولی فتنه تویی گل را تو زادی

ای خاک، چگونه می‌توانم لب‌هایم را از تو جدا کنم، در حالی که تو خود منشأ این آشوب و فتنه‌ای و همان گلی هستی که قبلاً به آن دلبسته بودم.

نکته ادبی: «فتنه» در ادبیات کلاسیک به معنای آزمونِ الهی و آشوبِ عشق است که زیبایی‌اش فریبنده است.

تو آن خاکی که از حق لطف دزدی تو دزدی و مریدی و مرادی

تو همان خاکِ وجودی هستی که لطف و زیبایی را از جانبِ خداوند ربودی و با خود آوردی؛ پس تو هم سارقی (دریافت‌کننده لطف) و هم مرید و هم مرادی.

نکته ادبی: «دزدیدنِ لطف» یک تعبیر عارفانه است به این معنا که انسان به واسطه‌ی داشتنِ روحِ الهی، بهره‌ای از کمالِ حق را در خود دارد.

آرایه‌های ادبی

تشخیص (شخصیت‌بخشی) گل از تو بگریخت

گل به عنوان موجودی که دارای احساس شرم است و می‌تواند بگریزد، تصویر شده است.

کنایه رفع بویش

کنایه از پاک کردنِ اثرِ دلبستگی‌هایِ مادی و دنیوی از وجودِ عاشق.

تناقض (پارادوکس) تو دزدی و مریدی و مرادی

جمع کردنِ سه صفتِ متفاوت (سارقِ لطف، پیرو و پیر) در یک شخص که اشاره به پیچیدگیِ وجودیِ انسان دارد.

نماد گل

نمادِ زیبایی‌هایِ ظاهری، فریبنده و ناپایدارِ دنیوی.