دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۶۷۷

مولوی
سلام علیک ای مقصود هستی هم از آغاز روز امروز مستی
تویی می واجب آید باده خوردن تویی بت واجب آید بت پرستی
به دوران تو منسوخ است شیشه بگردان آن سبوهای دودستی
بیا بشنو حدیث پوست کنده همه مغزم چو در مغزم نشستی
هلا ای یوسف خوبان به مصر آ ز قعر چه به حبل الله رستی
بگیر ای چرخ پیر چنبری پشت رسن را سخت کز چنبر بجستی
منم لولی و سرنا خوش نوازم بده شکر نیم را چون شکستی
به دو بوسه مخا از خشم لب را تو ده نان چون دکان ها را ببستی
بلی گو نی مگو ای صورت عشق که سلطان بلی شاه الستی
بلی تو برآردمان به بالا بلی ما فرود آرد به پستی
خمش کن عشق خود مجنون خویش است نه لیلی گنجد و نی فاطمستی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بازتاب‌دهنده شور و مستیِ عارفانه‌ای است که در آن، سالک، تمامی هستی را جلوه‌ای از ذاتِ بی‌همتای معشوقِ ازلی می‌بیند. فضا سرشار از رهایی از قید و بندهای ظاهری و پیوستن به حقیقتی است که در عمقِ جان انسان نفوذ کرده است. شاعر، عالم را عرصه جلوه‌گری معشوق می‌داند که هر ذره‌ای از آن، دعوتی است به سویِ حقیقتِ مطلق.

شاعر در این ابیات، مخاطب را به عبور از ظواهر و رسیدن به باطنِ ماجرا فرامی‌خواند. از دیدگاه او، عشق، نیرویی است که فرد را از بندهای دنیوی رها می‌سازد و به مقامِ والای «بَلی» و پیمانِ نخستین (الست) باز می‌گرداند. این اثر، ستایشِ تسلیمِ عاشقانه در برابرِ معشوقی است که هم پادشاهِ عالم است و هم جانِ جانان.

معنای روان

سلام علیک ای مقصود هستی هم از آغاز روز امروز مستی

درود بر تو ای که هدف و نهایتِ آفرینش هستی؛ تویی که از آغازِ امروز، منشأ و سرچشمه‌یِ مستی و شورِ جانِ منی.

نکته ادبی: مقصود هستی ترکیبی کنایی است که بر جایگاهِ محوریِ معشوق در جهانِ‌بینیِ عارفانه تأکید دارد.

تویی می واجب آید باده خوردن تویی بت واجب آید بت پرستی

چون تو خودِ شرابی، پس مست شدن واجب است؛ و چون تو خودِ بتِ زیبایی، پس پرستیدنِ تو بر من واجب است.

نکته ادبی: پارادوکس (تناقض) زیبایی در بیت وجود دارد که میانِ مفاهیمِ شرعی (واجب) و مفاهیمِ عرفانی (بت‌پرستی) پیوند می‌زند.

به دوران تو منسوخ است شیشه بگردان آن سبوهای دودستی

در زمانه و محضرِ تو، استفاده از شیشه‌های کوچک بیهوده است؛ ظرف‌های بزرگِ شراب (سبو) را بیاور که سزاوارِ این بزم است.

نکته ادبی: شیشه کنایه از ظرفیت‌های محدود و ابزارهای دنیوی است که در برابر عظمتِ عشق رنگ می‌بازند.

بیا بشنو حدیث پوست کنده همه مغزم چو در مغزم نشستی

بیا و سخنِ بی‌پرده و صریح مرا بشنو؛ چرا که تو به عمقِ وجود و مغزِ استخوانِ من نفوذ کرده‌ای.

نکته ادبی: پوست کنده کنایه از سخن گفتن بدونِ پرده‌پوشی و تعارف است.

هلا ای یوسف خوبان به مصر آ ز قعر چه به حبل الله رستی

ای یوسفِ زیبارویان، به مصرِ دلِ من بیا؛ تو از قعرِ چاهِ دنیا با چنگ زدن به ریسمانِ الهی نجات یافته‌ای.

نکته ادبی: حبل‌الله استعاره‌ای قرآنی است که به مسیرِ رستگاری و اتصال به خداوند اشاره دارد.

بگیر ای چرخ پیر چنبری پشت رسن را سخت کز چنبر بجستی

ای چرخِ گردون که مانندِ پیرمردی خمیده هستی، آن ریسمان را محکم بگیر، چرا که از چنبره و قیدِ دنیا رها شده‌ای.

نکته ادبی: چرخِ چنبری به حرکتِ دایره‌وار و ظاهرِ خمیده‌ی آسمان اشاره دارد که استعاره از گذرِ عمر است.

منم لولی و سرنا خوش نوازم بده شکر نیم را چون شکستی

من همچون نوازنده‌ی دوره‌گرد (لولی) هستم که ساز می‌زنم؛ اکنون که مرا شکستی و از خود بیخود کردی، شیرینیِ وصال را به من ببخش.

نکته ادبی: لولی اشاره به دسته‌ای از کولیان و نوازندگانِ دوره‌گرد دارد که نمادِ بی‌قیدی و رهایی است.

به دو بوسه مخا از خشم لب را تو ده نان چون دکان ها را ببستی

از رویِ خشم، لب‌هایت را به هم نفشار و قهر نکن؛ حالا که دکان‌های دنیوی را بسته‌ای، تو خودت رزق و روزیِ مرا بده.

نکته ادبی: بستنِ دکان کنایه از قطعِ امید از اسبابِ دنیوی و توجه به روزی‌رسانِ اصلی است.

بلی گو نی مگو ای صورت عشق که سلطان بلی شاه الستی

ای تجسمِ عشق، همیشه به نیکی پاسخ بده (بلی بگو) و منفی‌بافی نکن؛ چرا که پادشاهِ عالم، همان خداوندِ پیمانِ الست است که «بلی» می‌طلبد.

نکته ادبی: اشاره به آیه «الست بربکم» و پاسخِ ارواح که گفتند «بلی».

بلی تو برآردمان به بالا بلی ما فرود آرد به پستی

اقرار کردن و گفتنِ «بلی»، ما را به درجاتِ والای معنوی می‌برد و انکار کردن و «نه» گفتن، ما را به پستی و سقوط می‌کشاند.

نکته ادبی: تضاد میان بالا و پستی که استعاره از رشدِ روحی یا سقوطِ اخلاقی است.

خمش کن عشق خود مجنون خویش است نه لیلی گنجد و نی فاطمستی

سکوت کن و چیزی نگو، زیرا عشق تنها به خودش نیاز دارد و عاشق و معشوقِ حقیقی در درونِ آن نهفته‌اند؛ نه لیلی می‌تواند گنجایشِ آن را داشته باشد و نه هیچ نامِ دیگری.

نکته ادبی: خمش کن (خموش باش) دستوری برای توقفِ تعقل و ورود به وادیِ شهود است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح یوسف خوبان به مصر آ

اشاره به داستانِ یوسف و چاه و به قدرت رسیدنِ او در مصر.

تناقض (پارادوکس) تویی می واجب آید باده خوردن

جمع کردنِ میانِ احکامِ شرعی و مستیِ عارفانه که در ظاهر متضاد هستند.

کنایه چرخ پیر چنبری پشت

استعاره از آسمان و گذرِ زمان که به پیری و فرسودگی تشبیه شده است.

نماد حبل الله

نمادِ دین و ریسمانِ ارتباط با خداوند که موجبِ نجات از چاهِ دنیاست.