دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۶۷۲

مولوی
دلا در روزه مهمان خدایی طعام آسمانی را سرایی
در این مه چون در دوزخ ببندی هزاران در ز جنت برگشایی
نخواهد ماند این یخ زود بفروش بیاموز از خدا این کدخدایی
برون کن خرقه کان زین چار رقعه ست ترابی آتشی آبی هوایی
برهنه کن تو جزو جان و بنما ز خرقه گر به کل بیرون نیایی
بیامد جان که عذر عشق خواهد که عفوم کن که جان عذرهایی
در این مه عذر ما بپذیر ای عشق خطا کردیم ای ترک خطایی
به خنده گوید او دستت گرفتم که می دانم که بس بی دست و پایی
تو را پرهیز فرمودم طبیبم که تو رنجور این خوف و رجایی
بکن پرهیز تا شربت بسازم که تا دور ابد باخود نیایی
خمش کردم که شرحش عشق گوید که گفت او است جان را جان فزایی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعاتِ عارفانه، ماهِ مبارکِ رمضان را به عنوانِ فصلی برای تعالیِ روح و بازگشت به اصلِ خویش ترسیم می‌کنند. در این فضا، روزه نه صرفاً یک تکلیفِ فقهی، بلکه فرصتی برای بستنِ درهایِ دوزخِ نفس و گشودنِ دریچه‌هایِ بهشتِ معنوی است. شاعر، جانِ آدمی را دعوت می‌کند تا با عبور از تعلقاتِ مادی و عناصرِ چهارگانه که وجودِ انسان را در بند کشیده‌اند، به مرتبه‌ای بالاتر از آگاهی دست یابد.

در نگاهِ عمیقِ شاعر، عشق به مثابه طبیبی حاذق تصویر شده است که برای درمانِ رنجوریِ جانِ انسان، دستور به پرهیز و تقوا می‌دهد. این گفت‌وگویِ میانِ عاشق و معشوق (عشق)، نمادی است از پناه بردنِ انسانِ خطاکار به رحمتِ الهی؛ جایی که ضعفِ آدمی با کرمِ بی‌کرانِ عشق پذیرفته می‌شود و راهِ رهایی از دوگانگی‌هایِ دنیوی (خوف و رجا) با راهنماییِ عشق هموار می‌گردد.

معنای روان

دلا در روزه مهمان خدایی طعام آسمانی را سرایی

ای دل، در این ماهِ روزه‌داری، تو مهمانِ پروردگارِ خویش هستی؛ پس خود را برای بهره‌مندی از رزق و روزی‌های آسمانی و معنوی آماده کن.

نکته ادبی: استفاده از واژه مهمان در مقامِ میهمانِ الهی که نشان‌دهنده احترام و اکرامِ پروردگار به روزه‌داران است.

در این مه چون در دوزخ ببندی هزاران در ز جنت برگشایی

در این ماه مبارک، اگر درهایِ دوزخِ خواهش‌های نفسانی را به روی خود ببندی، هزاران در از بهشتِ حقیقت و معرفت به سوی تو گشوده خواهد شد.

نکته ادبی: تضاد میان دوزخ (نماد گناه) و جنت (نماد پاداش معنوی) برای تبیینِ جایگاهِ روزه.

نخواهد ماند این یخ زود بفروش بیاموز از خدا این کدخدایی

این عمرِ کوتاه که همچون یخ در حالِ ذوب شدن است باقی نمی‌ماند، پس آن را به بهترین شکل در راهِ حق هزینه کن و از خداوند هنرِ مدیریتِ جان و کدخداییِ معنوی را بیاموز.

نکته ادبی: یخ استعاره از عمرِ فانی و زودگذر است که اگر فروخته نشود (صرفِ طاعت نشود)، بیهوده از دست می‌رود.

برون کن خرقه کان زین چار رقعه ست ترابی آتشی آبی هوایی

این لباسِ هستیِ مادی (جسم) را که از چهار عنصرِ خاک، آتش، آب و هوا بافته شده است، از تن درآور و از تعلقاتِ مادی رها شو.

نکته ادبی: اشاره به نظریه چهار عنصر (طبع چهارگانه) که در حکیم‌شناسیِ قدیم، سازنده کالبدِ انسان دانسته می‌شد.

برهنه کن تو جزو جان و بنما ز خرقه گر به کل بیرون نیایی

اگر نمی‌توانی به‌طور کامل از بندِ این جسم رها شوی، حداقل حقیقتِ جانِ خود را از زیرِ این حجابِ ضخیم بیرون بیاور و آشکار کن.

نکته ادبی: تکیه بر مفهومِ 'جزوِ جان' به معنای گوهرِ اصلیِ وجود که باید از ظواهرِ جسمانی متمایز شود.

بیامد جان که عذر عشق خواهد که عفوم کن که جان عذرهایی

جانِ آدمی نزدِ معشوق (عشق) می‌آید تا به خاطرِ ناتوانی‌هایش عذرخواهی کند و بگوید که از گناهان و کوتاهی‌ها طلبِ بخشش دارم.

نکته ادبی: جان در اینجا به عنوانِ موجودی تشخص‌یافته واردِ گفت‌وگو می‌شود.

در این مه عذر ما بپذیر ای عشق خطا کردیم ای ترک خطایی

ای عشق، در این ماهِ مبارک از خطاهای ما چشم‌پوشی کن و عذرِ ما را بپذیر، چرا که ما همواره در معرضِ خطا و لغزش هستیم.

نکته ادبی: ترک در اینجا به معنایِ زیباروی یا سرور و بزرگ است که استعاره‌ای برای خطاب قرار دادنِ مقامِ عشق است.

به خنده گوید او دستت گرفتم که می دانم که بس بی دست و پایی

عشق با لبخند و مهربانی می‌گوید: دستِ تو را گرفتم و یاری‌ات می‌کنم، چرا که می‌دانم تو در برابرِ وسوسه‌ها بسیار ضعیف و ناتوان هستی.

نکته ادبی: خنده در اینجا کنایه از پذیرشِ عذر و رحمتِ بی‌پایانِ عشق است.

تو را پرهیز فرمودم طبیبم که تو رنجور این خوف و رجایی

ای جان، من به عنوانِ طبیبِ تو، فرمانِ پرهیز دادم، زیرا تو به بیماریِ خوف و رجا (دلبستگی به سود و زیان‌هایِ دنیوی) مبتلا هستی.

نکته ادبی: خوف و رجا در عرفان، دلبستگی به ترس از عذاب و امید به پاداش است که نوعی حجابِ دوگانه‌بینی محسوب می‌شود.

بکن پرهیز تا شربت بسازم که تا دور ابد باخود نیایی

از خواهش‌هایِ نفسانی دوری کن تا دارویِ معرفت را برایت آماده کنم، تا به یمنِ این درمان، دیگر هرگز به حالتِ غفلتِ پیشینِ خود بازنگردی.

نکته ادبی: پرهیز در اینجا به معنایِ پرهیزِ طبی و عرفانی (ریاضت) است که پیش‌نیازِ دریافتِ شربتِ عشق است.

خمش کردم که شرحش عشق گوید که گفت او است جان را جان فزایی

سخن را کوتاه کردم و سکوت پیشه کردم تا خودِ عشق آن را شرح دهد، چرا که تنها عشق است که می‌تواند مایه افزونی و حیاتِ جان‌ها باشد.

نکته ادبی: خمش در اینجا به معنای خموشی و سکوت است که نشان‌دهنده عجزِ بیان در برابرِ حقایقِ عشقی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره یخ

تمثیلی برای عمرِ دنیوی که همچون یخ، در معرضِ ذوب شدن و نابودی است و باید پیش از اتمام، سرمایه‌گذاری شود.

تشخیص عشق

عشق در این ابیات به صورتِ شخصیتی پزشک و مهربان تصویر شده که طبیبِ جان است و با عاشق گفت‌وگو می‌کند.

نماد خرقه

نمادِ کالبدِ مادی و تعلقاتِ جسمانی که مانعِ تجلیِ حقیقتِ جان است.

تلمیح چهار رقعه (آتش، آب، خاک، هوا)

اشاره به عناصرِ چهارگانه در کیهان‌شناسیِ قدیم که سازنده پیکرِ خاکیِ انسان هستند.