دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۶۷۱

مولوی
بر من نیستی یارا کجایی به هر جایی که هستی جان فزایی
ز خشم من به هر ناکس بسازی به رغم من به هر آتش درآیی
چو بینی مر مرا نادیده آری چنین باشد وفا و آشنایی
عزیزی بودم خوارم ز عشقت در این خواری نگر کبر خدایی
برای تو جدا گردم ز عالم که تا ناید مرا بوی جدایی
سبک روحا گران کردی تو رو را که یعنی قصد دارم بی وفایی
تو در دل جورها داری همی کن که تا روز قیامت جان مایی
الا ای چرخ زاینده چنین ماه نزایی و نزایی و نزایی
به کوه قاف شمس الدین تبریز همایی و همایی و همایی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، ناله‌ای عاشقانه و پرشور از زبانِ سالکی است که در فراقِ پیر و مرادِ خود، شمس تبریزی، بی‌تابی می‌کند. شاعر میانِ حسرتِ دوری و تسلیمِ مطلق در برابرِ اراده‌ی معشوق، سرگردان است و با لحنی آمیخته به گلایه و اشتیاق، از رنجِ بی‌مهریِ او سخن می‌گوید.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، فنای اراده‌ی عاشق در معشوق است. شاعر چنان درگیرِ این عشق شده که خود را در این مسیر خوار کرده و جهانی را برای رسیدن به او ترک گفته است؛ با این حال، او با نگاهی متعالی، این درد و جفا را تا روز قیامت پذیرا می‌شود و محبوب را یگانه‌ی هستی می‌داند.

معنای روان

بر من نیستی یارا کجایی به هر جایی که هستی جان فزایی

ای محبوبِ من، تو نزدِ من حاضر نیستی؛ کجایی؟ هر کجا که تو باشی، آنجا سرچشمه‌ی حیات و زندگی است و به هر چه می‌رسی، جان می‌بخشی.

نکته ادبی: ترکیب 'جان فزایی' به معنای حیات‌بخش و نشاط‌آور است.

ز خشم من به هر ناکس بسازی به رغم من به هر آتش درآیی

تو برای خشمگین کردن و رنجاندنِ من، با هر شخصِ دون‌مایه و ناشایستی همنشین می‌شوی و برای مخالفت با میلِ من، خود را به هر خطر و آتشی می‌افکنی.

نکته ادبی: واژه 'ناکس' به معنی فرد بی‌مایه و فرومایه است.

چو بینی مر مرا نادیده آری چنین باشد وفا و آشنایی

وقتی مرا می‌بینی، طوری رفتار می‌کنی که گویی مرا ندیده‌ای؛ آیا این رسمِ وفا و آشنایی است؟

نکته ادبی: پرسش در اینجا انکاری است و بر تعجب عاشق از بی‌اعتنایی معشوق دلالت دارد.

عزیزی بودم خوارم ز عشقت در این خواری نگر کبر خدایی

من در گذشته فردی عزیز و محترم بودم، اما به دلیلِ عشقِ تو خوار شدم؛ در همین خواری و فروتنی بنگر که چه شکوه و عزتِ الهی نهفته است.

نکته ادبی: تضادِ میان 'عزیزی' و 'خواری' برای نشان دادنِ مقاماتِ عرفانی است.

برای تو جدا گردم ز عالم که تا ناید مرا بوی جدایی

من به خاطر تو از تمامیِ تعلقاتِ این جهان چشم پوشیدم و جدا شدم، تا مبادا حتی بویی از دوری و جدایی از تو به مشامم برسد.

نکته ادبی: اشاره به سیر و سلوک عرفانی و ترک دنیا برای رسیدن به وحدت با معشوق.

سبک روحا گران کردی تو رو را که یعنی قصد دارم بی وفایی

ای که روحی لطیف و سبک‌بال داری، چرا با من چنین سنگین و سرد رفتار می‌کنی؟ گویی قصد داری که رسمِ بی‌وفایی را در پیش بگیری.

نکته ادبی: تضاد میان 'سبک‌روح' و 'گران' برای تأکید بر تغییر رفتار معشوق به کار رفته است.

تو در دل جورها داری همی کن که تا روز قیامت جان مایی

تو در نهاد خود ستم‌های بسیاری نسبت به من داری؛ بسیار خب، ستم کن! چرا که تو جان و هستیِ منی و این تعلق تا روز قیامت باقی است.

نکته ادبی: پذیرش جورِ معشوق، نشانه‌ی تسلیمِ کاملِ عاشق در طریقتِ عشق است.

الا ای چرخ زاینده چنین ماه نزایی و نزایی و نزایی

ای روزگارِ زاینده، بدان که هرگز دیگر نخواهی توانست ماهِ درخشان و یگانه‌ای چون او را بیافرینی.

نکته ادبی: تکرار واژه 'نزایی' برای تأکید بر یگانگی و بی‌همتایی معشوق است.

به کوه قاف شمس الدین تبریز همایی و همایی و همایی

شمس تبریزی، تو همان همای سعادت هستی که بر فرازِ کوه قاف (مکانِ مقدس و بلند) نشسته‌ای و تنها تو شایسته‌ی این مقامی.

نکته ادبی: کوه قاف و هما، نمادهای اسطوره‌ای برای بیانِ علوِ مرتبه‌ی معشوق هستند.

آرایه‌های ادبی

تضاد عزیزی و خواری

تقابل میان منزلتِ پیشینِ عاشق و ذلتی که در راهِ عشق متحمل شده است.

نمادپردازی اسطوره‌ای کوه قاف و همای

اشاره به افسانه‌های کهن برای نشان دادن مقامِ والای شمس تبریزی در جایگاهی دست‌نیافتنی.

مبالغه و تأکید نزایی و نزایی و نزایی

تکرارِ فعل برای القای یگانگی معشوق و عجزِ روزگار از آوردنِ نظیر برای او.