دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۶۶۹

مولوی
برفتیم ای عقیق لامکانی ز شهر تو تو باید که بمانی
سفر کردیم چون استارگان ما ز تو هم سوی تو که آسمانی
یکی صورت رود دیگر بیاید به مهمانخانه ات زیرا که جانی
که مهمانان مثال چار فصلند تو اصل فصل هایی که جهانی
خیال خوب تو در سینه بردیم شفق از آفتاب آمد نشانی
به پیشت ماند دل با ما نیامد دل از تو کی رود چون دلستانی
سر دل ها به زیر سایه ات باد که دل ها را در این مرعا شبانی
فروریزید دندان های گرگان از آنگه که نمودی مهربانی
بهل تا بحر گوید قصه خویش که تا باری ببینی قصه خوانی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، سفری عرفانی و روحانی از عالم کثرت و مقیدات به سوی عالم وحدت و «لامکانی» است. شاعر به تصویرسازی از ماهیت ناپایدار زندگی انسانی در این جهان می‌پردازد که همچون مهمان‌خانه‌ای گذران است؛ در حالی که خداوند (معشوق ازلی) حقیقت ثابتی است که مبدأ و مقصد تمامی این حرکت‌ها و دگرگونی‌هاست. نگاه شاعر، نگاهی است که در آن، آدمی تنها با بازگشت به اصل خویش و رها کردن تعلقات دنیوی به آرامش می‌رسد.

در این فضا، تمثیل‌هایی از ستارگان، چهار فصل و مهمان‌خانه برای تبیین نسبت میان خالق و مخلوق به کار رفته است. پیام محوری اثر، تسلیمِ عاشقانه در برابرِ «دل‌ستان» و رهایی از بند «گرگ‌های نفس» است. شاعر با زبانی صمیمانه بیان می‌کند که چگونه تجلی مهر الهی، نه تنها راهنمایِ قلب‌های سرگردان در مرتع هستی است، بلکه نیرویِ بازدارنده و اصلاح‌کننده‌ای است که رذایل اخلاقی را از میان می‌برد.

معنای روان

برفتیم ای عقیق لامکانی ز شهر تو تو باید که بمانی

ما از این عالمِ محدود به زمان و مکان عبور کردیم و رخت بربستیم؛ اما ای ذاتِ بی زمان و مکان، تو باید همچنان پایدار و ثابت بمانی (چرا که تو هستیِ مطلق هستی).

نکته ادبی: عقیق لامکانی در اینجا کنایه از ساحتِ الوهیت و ذاتِ خداوند است که از قیدِ مکان و جهت آزاد است.

سفر کردیم چون استارگان ما ز تو هم سوی تو که آسمانی

ما همچون ستارگان که در آسمان گردش می‌کنند، از جانب تو سفر کردیم و باز به سوی خودِ تو که آسمانِ هستی هستی، بازمی‌گردیم.

نکته ادبی: تشبیه حرکتِ روح به حرکت ستارگان در سپهرِ وجود، نشان‌دهنده سیر دایره‌وار و بازگشتِ عاشق به معشوق است.

یکی صورت رود دیگر بیاید به مهمانخانه ات زیرا که جانی

در این مهمان‌خانه‌ی هستی، صورتی (انسانی) می‌رود و صورتِ دیگری می‌آید، اما تو که اصلِ وجود و جانِ جهان هستی، همواره در این خانه حضور داری.

نکته ادبی: مهمان‌خانه استعاره از عالم دنیاست که محلِ آمد و شدِ انسان‌هاست؛ جان در اینجا به معنای روحِ حیات‌بخش است.

که مهمانان مثال چار فصلند تو اصل فصل هایی که جهانی

که این مهمانان (انسان‌ها) همچون چهار فصلِ سال، در گذر و دگرگونی‌اند؛ اما تو ریشه و حقیقتِ این فصل‌ها و اساسِ کلِ جهان هستی.

نکته ادبی: تضاد میانِ ناپایداریِ فصل‌ها (مخلوقات) و پایداریِ اصلِ فصل‌ها (خالق) تبیین شده است.

خیال خوب تو در سینه بردیم شفق از آفتاب آمد نشانی

ما تصویرِ زیباییِ تو را در سینه‌ی خود حمل می‌کنیم؛ همان‌طور که شفق، نشانه‌ای از حضورِ خورشید است، وجودِ ما نیز پرتوی از نورِ توست.

نکته ادبی: تمثیل شفق و آفتاب، بیانگر رابطه‌ی تجلی و ظهور است که در آن، معلول (شفق) نشان از علت (آفتاب) دارد.

به پیشت ماند دل با ما نیامد دل از تو کی رود چون دلستانی

دلِ ما در پیشگاهِ تو ماند و با ما بازنگشت؛ اصلاً مگر می‌شود دل از تو جدا شود و نزد ما بیاید؟ چرا که تو دزدِ دل‌ها و رباینده‌ی قلبی.

نکته ادبی: دل‌ستان ترکیبی است به معنای کسی که دل را می‌رباید؛ اشاره به قدرتِ جاذبه‌ی عشق الهی دارد.

سر دل ها به زیر سایه ات باد که دل ها را در این مرعا شبانی

امیدواریم جانِ تمامیِ انسان‌ها در پناه و سایه‌ی لطفِ تو باشد، چرا که تو چوپان و حافظِ این دل‌ها در مرتعِ وسیعِ هستی هستی.

نکته ادبی: مرعا به معنای چراگاه است و تمثیل شبانی، استعاره از هدایت و حمایتِ الهی برای دل‌های مؤمن است.

فروریزید دندان های گرگان از آنگه که نمودی مهربانی

تمامِ دندان‌هایِ گرگ‌هایِ خویِ حیوانی و صفاتِ بدِ ما فرو ریخت (و بی‌آزار شد)، از همان لحظه‌ای که تو با مهربانیِ خویش بر ما تجلی کردی.

نکته ادبی: گرگان در اینجا نمادِ خشم، شهوت و رذایلِ اخلاقی است که با مهرِ الهی رام می‌شوند.

بهل تا بحر گوید قصه خویش که تا باری ببینی قصه خوانی

سکوت کن و بگذار این دریایِ بی‌کرانِ حقیقت، خود، داستانِ خویش را روایت کند، تا تو نیز بتوانی شاهدِ بی‌واسطه‌یِ این قصه و رازِ بزرگ باشی.

نکته ادبی: بحر استعاره از حقیقتِ مطلق و دریایِ معرفت است که بیان‌کننده‌ی حقایقِ غیبی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره مهمان‌خانه

استعاره از دنیای مادی که محل اقامت موقت انسان است.

تشبیه مهمانان مثال چار فصلند

تشبیه تغییر و تحولِ احوال انسان به گردشِ فصل‌ها.

نماد گرگان

نمادِ نفسِ اماره، خشم و صفاتِ درنده و پستِ انسانی.

تناسب (مراعات نظیر) مرعا، شبانی، گرگان

ایجادِ شبکه‌ای از کلمات مرتبط با گله و چوپانی برای تبیینِ رابطه الهی با دل‌های انسان.

تمثیل شفق از آفتاب آمد نشانی

استفاده از پدیده‌ای طبیعی برای فهمِ رابطه میانِ تجلیِ الهی و ذاتِ خداوند.