دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۶۶۳

مولوی
مرا چون ناف بر مستی بریدی ز من چه ساقیا دامن کشیدی
چنین عشقی پدید آری به هر دم پدیدآرنده چون ناپدیدی
دهل پیدا دهلزن چون است پنهان زهی قفل و زهی این بی کلیدی
جنون طرفه پیدا گشت در جان جنون را عقل ها کرده مریدی
هزاران رنگ پیدا شد از آن خم منزه از کبودی و سپیدی
دو دیده در عدم دوز و عجب بین زهی اومیدها در ناامیدی
اگر دریای عمانی سراسر در آن ابری نگر کز وی چکیدی
در آن دکان تو تخته تخته بودی اگر خود این زمان عرش مجیدی
در اقلیم عدم ز آحاد بودی در این ده گر چه مشهور و وحیدی
همان جا رو چنان ز آحاد می باش از آن گلشن چرا بیرون پریدی
بر این سو صد گره بر پایت افتاد ز فکر وهمی و نکته عمیدی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات، حکایتِ غربتِ جانِ آدمی و اشتیاقِ آن برای بازگشت به اصلِ هستی است. شاعر با زبانی عرفانی و پرسشگر، از ناپایداری و فریبندگیِ جهانِ ظاهری سخن می‌گوید و تأکید دارد که آنچه ما در این جهان «هستی» می‌پنداریم، در واقع پرده‌ای است بر چهره‌ی حقیقت که مانع از درکِ پیوندِ ازلیِ انسان با مبدأِ هستی می‌شود.

پیام اصلی متن، دعوت به نگاهی عمیق و غیرمادی است؛ شاعر از مخاطب می‌خواهد که با چشم‌پوشی از تعلقاتِ رنگارنگِ دنیوی و وسوسه‌های عقلِ جزئی‌نگر، به سوی خاستگاهِ یگانگی و آن گلستانِ ازلی بازگردد و در حیرتی عارفانه، جایگاهِ حقیقیِ خود را در ساحتِ عدم (عالمِ معنا) باز یابد.

معنای روان

مرا چون ناف بر مستی بریدی ز من چه ساقیا دامن کشیدی

از آن لحظه‌ای که بندِ هستیِ مرا با شرابِ مستیِ الهی بریدی، ای ساقی، چرا اکنون از من کناره می‌گیری و دامنِ لطفِ خویش را می‌کشی؟

نکته ادبی: ناف بریدن کنایه از آغازِ خلقت و پیوندِ هستی‌بخش است و ساقیا اشاره به فیضِ الهی دارد.

چنین عشقی پدید آری به هر دم پدیدآرنده چون ناپدیدی

تو که لحظه‌به‌لحظه چنین عشق و شگفتی در جهان پدید می‌آوری، جای شگفتی است که خودِ تو، به عنوانِ پدیدآورنده، همچنان از دیده‌ها پنهان می‌مانی.

نکته ادبی: تضاد میان پیدا بودنِ معلول و ناپیدا بودنِ علت (خالق) محورِ اصلی این بیت است.

دهل پیدا دهلزن چون است پنهان زهی قفل و زهی این بی کلیدی

طبلِ جهان پرصدا و پیدا است، اما طبل‌زن که همان حقیقتِ پنهان است، دیده نمی‌شود؛ چه قفلِ عجیبی است بر درِ حقیقت و چه فقدانِ کلیدی برای گشودنِ آن.

نکته ادبی: دهل استعاره از عالمِ کثرت و نمودهای ظاهری است که خود، نشانگرِ وجودِ نوازنده‌ای پنهان است.

جنون طرفه پیدا گشت در جان جنون را عقل ها کرده مریدی

دیوانگیِ مقدسی در جان پدیدار گشته که عقل‌های منطقی و بشری، خود را مرید و پیروِ آن ساخته‌اند.

نکته ادبی: جنون در اینجا به معنای فراتر رفتن از عقلِ جزئی و رسیدن به مقامِ شهود و عشقِ بی‌واسطه است.

هزاران رنگ پیدا شد از آن خم منزه از کبودی و سپیدی

از آن خمِ هستی، رنگ‌های بی‌شماری در عالم متجلی شده است، در حالی که ذاتِ آن حقیقت، از هر رنگ و صفتِ مادی مانند سفیدی و کبودی پاک و منزه است.

نکته ادبی: اشاره به تجلیِ کثرت از وحدت؛ رنگ‌ها نمادِ تعینات و صفاتِ گوناگونِ عالمِ هستی‌اند.

دو دیده در عدم دوز و عجب بین زهی اومیدها در ناامیدی

چشمانِ خود را بر جهانِ عدم (عالمِ غیب) بدوز و شگفتی‌ها را تماشا کن؛ چه امیدهای بزرگی که در ناامیدی از عالمِ مادی نهفته است.

نکته ادبی: عدم در اصطلاحِ عرفانی به معنای نیستیِ محض نیست، بلکه ساحتِ غیب و پیش از ظهور است.

اگر دریای عمانی سراسر در آن ابری نگر کز وی چکیدی

حتی اگر تمامِ دریای عمان هم باشد، باز باید به آن ابری بنگری که تو، همچون قطره‌ای، از آن چکیده‌ای و به وجود آمده‌ای.

نکته ادبی: استعاره‌ی دریا و ابر برای تبیینِ رابطه جزء و کل و اصلِ وجودیِ انسان.

در آن دکان تو تخته تخته بودی اگر خود این زمان عرش مجیدی

تو در آن کارگاهِ آفرینشِ نخستین، صرفاً تکه‌های چوبی بیش نبودی، اگرچه امروز خود را تختِ پادشاهیِ باشکوهی می‌پنداری.

نکته ادبی: تخته تخته بودن کنایه از عدمِ تشخص و بی‌ارزشیِ ذاتیِ انسان در برابرِ عظمتِ خالق است.

در اقلیم عدم ز آحاد بودی در این ده گر چه مشهور و وحیدی

در اقلیمِ نیستی، تو با حقیقتِ واحد هم‌نشین بودی، اگرچه در این دنیایِ مادی، برای خود نام و نشانی دست‌وپا کرده‌ای.

نکته ادبی: آحاد اشاره به وحدت و یگانگیِ قبل از کثرتِ دنیوی است.

همان جا رو چنان ز آحاد می باش از آن گلشن چرا بیرون پریدی

به همان جایگاهِ نخستین بازگرد و در آن یگانگی باقی بمان؛ چرا از آن گلستانِ اصلی به سوی این دنیایِ محدود پریدی؟

نکته ادبی: گلشن استعاره از عالمِ معنا و قربِ الهی است.

بر این سو صد گره بر پایت افتاد ز فکر وهمی و نکته عمیدی

در این سویِ عالم، صدها بند و مانع به پای تو بسته شده که ناشی از اندیشه‌های وهم‌آلود و نکاتِ پیچیده‌ی ذهنیِ توست.

نکته ادبی: نکته عمیدی اشاره به استدلال‌های خشک و پیچیده‌ی عقلی است که مانعِ شهودِ قلبی می‌شود.

آرایه‌های ادبی

تضاد (پارادوکس) پدیدآرنده چون ناپدیدی

بیانِ حیرت‌انگیزِ اینکه چرا خالقِ جهانِ آشکار، خود از چشم‌ها پنهان است.

استعاره دکان

استعاره از کارگاهِ آفرینش و مرحله‌ی پیش از تعینِ موجودات در عالمِ هستی.

مراعات نظیر کبودی و سپیدی

به کار بردنِ رنگ‌ها در کنار یکدیگر برای تأکید بر گوناگونی و محدودیت‌های عالمِ مادی.

ایهام عدم

اشاره به دو معنای نیستی و عالمِ غیب؛ در اینجا مراد همان عالمِ غیب و جایگاهِ اصلیِ روح است.