دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۶۶۲

مولوی
دلا رو رو همان خون شو که بودی بدان صحرا و هامون شو که بودی
در این خاکستر هستی چو غلطی در آتشدان و کانون شو که بودی
در این چون شد چگونه چند مانی بدان تصریف بی چون شو که بودی
نه گاوی که کشی بیگار گردون بر آن بالای گردون شو که بودی
در این کاهش چو بیماران دقی به عمر روزافزون شو که بودی
زبون طب افلاطون چه باشی فلاطون فلاطون شو که بودی
ایم هو کی اسیرانه چه باشی همان سلطان و بارون شو که بودی
اگر رویین تنی جسم آفت توست همان جان فریدون شو که بودی
همان اقبال و دولت بین که دیدی همان بخت همایون شو که بودی
رها کن نظم کردن درها را به دریا در مکنون شو که بودی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این شعر دعوتی است پرشور و عرفانی برای بازگشت به خویشتنِ اصیل و رهایی از بندهای دنیای مادی. شاعر با لحنی آمرانه و در عین حال مشفقانه، به مخاطب نهیب می‌زند که چرا در حصار تنگِ هستیِ خاکی و روزمرگی‌ها گرفتار مانده‌ای، در حالی که اصل و حقیقتِ تو از عالمِ معنا و نور است.

درونمایه‌ی اصلی این ابیات، غلبه بر فانیات و حقارت‌های دنیوی است. شاعر با استفاده از تمثیلات گوناگون، به جانِ انسان یادآوری می‌کند که برای رسیدن به آن جلال و شکوهِ ازلی، باید تعلقاتِ پوشالی را فرو بگذارد و به سرچشمه‌ی بی‌کرانِ وجود بازگردد.

معنای روان

دلا رو رو همان خون شو که بودی بدان صحرا و هامون شو که بودی

ای دل، از این وضعیتِ سکون و بی‎حالی دست بشوی و به همان جریان و جوششِ اصیلی بازگرد که پیش از این داشتی؛ به آن گستره‌ی وسیع و آزادی (هامون) که ذاتِ راستینِ تو بود، برگرد.

نکته ادبی: هامون در اینجا استعاره از وسعتِ بیکرانِ عالمِ معناست.

در این خاکستر هستی چو غلطی در آتشدان و کانون شو که بودی

اکنون که در میان خاکسترِ سردِ این دنیای مادی گرفتار شده‌ای، به همان کانونِ آتشِ سوزان و جوهرِ اصلیِ وجودت که پیش از این بودی، بازگرد.

نکته ادبی: تضاد میان خاکستر (نماد ناپایداری) و آتش (نماد جانِ گرم و زنده) بر قدرتِ کلام افزوده است.

در این چون شد چگونه چند مانی بدان تصریف بی چون شو که بودی

چرا در گیرودارِ «چگونه» و «چند» و پرسش‌های بی‌پایانِ دنیوی مانده‌ای؟ به آن مقامِ بی‌چون و چرای الهی که فراتر از قید و بندهای این جهان بود، بازگرد.

نکته ادبی: تصریف در اینجا به معنای دگرگونی و احوالاتِ دنیوی است که مانعِ رسیدن به حقیقتِ ثابت است.

نه گاوی که کشی بیگار گردون بر آن بالای گردون شو که بودی

همچون گاوِ نری نباش که بی‌جیره و مواجب زیر بارِ چرخِ گردون کشیده می‌شود؛ بلکه به آن جایگاهِ بلند و آسمانی که پیش از این شأنِ تو بود، بازگرد.

نکته ادبی: بیگار به معنای کارِ بی‌مزد و تحمیلی است و اشاره به بندِ تقدیرِ مادی دارد.

در این کاهش چو بیماران دقی به عمر روزافزون شو که بودی

در این دنیا که جانت مثلِ بیمارانِ مبتلا به سل، روزبه‌روز رو به زوال و لاغری است، به همان حیاتِ جاودان و شکوفای پیشینِ خود بازگرد.

نکته ادبی: دقی اشاره به بیماری سل دارد که در ادبیات کهن نماد تحلیل رفتن و کاهشِ قوای جسمانی است.

زبون طب افلاطون چه باشی فلاطون فلاطون شو که بودی

چرا خود را ضعیف شمرده و محتاجِ نسخه‌های پزشکیِ حکیمانِ بشری (مانند افلاطون) کرده‌ای؟ تو خود، حقیقتِ شفابخش و والایی هستی که باید باشی.

نکته ادبی: فلاطون در اینجا نمادِ دانشِ محدودِ بشری در برابرِ حقیقتِ مطلق است.

ایم هو کی اسیرانه چه باشی همان سلطان و بارون شو که بودی

تو که در اصل پادشاهِ اقلیمِ وجودی، چرا این‌گونه حقیرانه اسیرِ بندهای مادی گشته‌ای؟ به همان شکوهِ شاهانه و اقتدارِ پیشینِ خود بازگرد.

نکته ادبی: ایم هو کی اشاره به جایگاهِ متعالی و هویتِ اصیلِ انسانی دارد.

اگر رویین تنی جسم آفت توست همان جان فریدون شو که بودی

اگر تنِ جسمانی تو مانع و آسیب‌پذیر است، به همان جانِ نیرومند و قهرمانانه‌ای که نمادِ فرّ و شکوه (مانند فریدون) است، بازگرد.

نکته ادبی: فریدون نمادِ پادشاهی و قدرتِ ایزدی در اساطیرِ ایران است.

همان اقبال و دولت بین که دیدی همان بخت همایون شو که بودی

همان اقبالِ بلند و سعادتی را که پیش از این در عالمِ معنا شاهد بودی، دوباره به یاد آور و به همان بختِ خجسته و نیکویی که در ابتدا داشتی، بازگرد.

نکته ادبی: اقبال و دولت در ادبیاتِ عرفانی به معنای سعادتِ معنوی و قربِ الهی است.

رها کن نظم کردن درها را به دریا در مکنون شو که بودی

از جمع‌آوری و نظم دادن به مرواریدهای پوچِ دنیا دست بکش؛ تو خود گوهری در دریایِ بی‌کرانِ حقیقت هستی، پس به همان مقامِ والای پنهان در اعماق بازگرد.

نکته ادبی: در به معنای مروارید و استعاره از گوهرِ جان است.

آرایه‌های ادبی

استعاره (Metaphor) خاکستر هستی

دنیا و تعلقاتِ آن به خاکستر تشبیه شده که سرد و بی‌فروغ است.

کنایه (Metonymy) گاوِ کشی بیگار گردون

کنایه از انسان‌های اسیرِ تقدیر و کارهای بی‌حاصلِ دنیوی.

تلمیح (Allusion) افلاطون، فریدون

اشاره به شخصیت‌های مشهورِ علمی و اساطیری برای بیانِ قدرت و ضعفِ انسانی.

تناقض ظاهری (Paradox) رویین‌تنی جسم آفت توست

اشاره به اینکه تنِ جسمانی با وجودِ ادعای قدرت، مانعِ پروازِ روح است.