دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۶۶۰

مولوی
چرا ز اندیشه ای بیچاره گشتی فرورفتی به خود غمخواره گشتی
تو را من پاره پاره جمع کردم چرا از وسوسه صدپاره گشتی
ز دارالملک عشقم رخت بردی در این غربت چنین آواره گشتی
زمین را بهر تو گهواره کردم فسرده تخته گهواره گشتی
روان کردم ز سنگت آب حیوان به سوی خشک رفتی خاره گشتی
تویی فرزند جان کار تو عشق است چرا رفتی تو و هرکاره گشتی
از آن خانه که تو صد زخم خوردی به گرد آن در و درساره گشتی
در آن خانه که صد حلوا چشیدی نگشتی مطمئن اماره گشتی
خمش کن گفت هشیاریت آرد نه مست غمزه خماره گشتی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، نهیبی است از جانبِ حقیقتِ کل یا روحِ برتر به انسانِ گرفتار در دامِ تعلقات، تا او را از خوابِ غفلتِ دنیوی بیدار کند. شاعر با یادآوری جایگاهِ رفیعِ نخستینِ انسان، او را به دلیلِ غوطه‌ور شدن در رنج‌هایِ برخاسته از ذهن و دور شدن از اصالتِ عشق، سرزنش می‌کند.

درون‌مایه‌ی اصلی، دعوت به سکوت و هشیاری در برابرِ «نفسِ امّاره» است. شاعر تأکید دارد که انسان با وجودِ برخورداری از مواهبِ الهی و قابلیتِ درکِ حقیقت، خود را در چنبره‌ی آوارگی و لذت‌های زودگذرِ این جهانِ فانی اسیر کرده است و راهِ نجات، بازگشت به آن اصل و رهایی از بندِ کثرت است.

معنای روان

چرا ز اندیشه ای بیچاره گشتی فرورفتی به خود غمخواره گشتی

چرا به خاطر افکارِ پوچ و خیالات، درمانده شدی؟ و چرا در خود فرورفتی و غرق در اندوه و غم گشتی؟

نکته ادبی: استفاده از «غمخواره» به معنای کسی که همواره در پیِ غم خوردن است و در خود فرورفته.

تو را من پاره پاره جمع کردم چرا از وسوسه صدپاره گشتی

من که ذره‌های وجودت را جمع کردم و تو را به وحدت و کمال رساندم، چرا به دلیلِ وسوسه‌ها و شک‌های درونی، دوباره متلاشی و صدپاره شدی؟

نکته ادبی: «پاره‌پاره» کنایه از تشتت خاطر و از دست دادنِ یکپارچگیِ روحی است.

ز دارالملک عشقم رخت بردی در این غربت چنین آواره گشتی

تو از قلمروِ پادشاهیِ عشق (حضور خداوند) کوچ کردی و حالا در این عالمِ غربت و دوری، چنین آواره و سرگردان شدی.

نکته ادبی: «دارالملک» به معنای سرزمینِ پادشاهی و مرکزِ قدرت است که در اینجا استعاره از عالمِ معناست.

زمین را بهر تو گهواره کردم فسرده تخته گهواره گشتی

من زمین را برای آرامش و پرورشِ تو همچون گهواره‌ای قرار دادم، اما تو به جای بهره‌بردن، همچون تخته‌ی گهواره بی‌احساس و سرد شدی.

نکته ادبی: «فسرده» به معنای سرد و بی‌جان است که در اینجا به معنای دور شدن از شور و حالِ معنوی است.

روان کردم ز سنگت آب حیوان به سوی خشک رفتی خاره گشتی

من از سنگِ وجودِ تو آبِ حیات (معرفت) را جاری کردم، اما تو به جای نوشیدن آن، به سمتِ خشکی و قساوت رفتی و همچون سنگ سخت شدی.

نکته ادبی: اشاره‌ی تلمیحی به معجزه جاری کردن آب از سنگ.

تویی فرزند جان کار تو عشق است چرا رفتی تو و هرکاره گشتی

تو فرزندِ حقیقت و روحِ خدایی و کارِ تو در این جهان فقط عشق‌ورزی است؛ چرا به کارهای بیهوده روی آوردی و خود را به هر کاری مشغول کردی؟

نکته ادبی: «هرکاره» به معنای پرداختن به کارهای ناچیز و دنیوی به جای کارِ اصلیِ روح است.

از آن خانه که تو صد زخم خوردی به گرد آن در و درساره گشتی

در خانه‌ی دنیا که بارها از آن زخم خوردی و شکست خوردی، چرا هنوز دورِ این در و دیوار می‌گردی و به آن وابسته‌ای؟

نکته ادبی: «در و درساره» کنایه از تکرارِ گشتن به دورِ چیزی است که قبلاً به انسان آسیب زده است.

در آن خانه که صد حلوا چشیدی نگشتی مطمئن اماره گشتی

در آن خانه‌ی دنیا که اندک لذتی (حلوا) چشیدی، به جای آنکه به آرامش و اطمینانِ خاطر برسی، اسیرِ نفسِ فرمان‌دهنده (اماره) شدی.

نکته ادبی: «اماره» اشاره به «نفس اماره» است که انسان را به بدی فرمان می‌دهد.

خمش کن گفت هشیاریت آرد نه مست غمزه خماره گشتی

ساکت شو و خاموشی پیشه کن، چرا که سکوت تو را به هشیاری می‌رساند؛ در مستیِ ناز و عشوه و خماریِ ناشی از آن گرفتار نشو.

نکته ادبی: «خماره» به معنای حالتِ ناشی از مستی و بی‌خودی است که در اینجا به مستیِ دنیوی اشاره دارد.

آرایه‌های ادبی

تلمیح روان کردم ز سنگت آب حیوان

اشاره به معجزه حضرت موسی (ع) که از دل سنگ، آب جاری ساخت.

استعاره دارالملک عشق

تشبیه دنیایِ معنوی و حضورِ حق به سرزمینی پادشاهی که وطنِ اصلی روح است.

کنایه تخته گهواره

کنایه از بی‌جان بودن و عدمِ درکِ حقیقت توسطِ انسانِ غافل.

تضاد (طباق) آب حیوان و خشک

تقابل میان حیاتِ معنوی و قساوتِ مادی.