دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۶۵۶

مولوی
نه آتش های ما را ترجمانی نه اسرار دل ما را زبانی
برهنه شد ز صد پرده دل و عشق نشسته دو به دو جانی و جانی
میان هر دو گر جبریل آید نباشد ز آتشش یک دم امانی
به هر لحظه وصال اندر وصالی به هر سویی عیان اندر عیانی
ببینی تو چه سلطانان معنی به گوشه بامشان چون پاسبانی
سرشته وصل یزدان کوه طور است در آن کان تاب نارد یک زمانی
اگر صد عقل کل بر هم ببندی نگردد بامشان را نردبانی
نشانی های مردان سجده آرد اگر زان بی نشان گویم نشانی
از آن نوری که حرف آن جا نگنجد تو را این حرف گشته ارمغانی
کمر شد حرف ها از شمس تبریز بیا بربند اگر داری میانی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بازتابی از ناتوانی زبان در توصیفِ تجربه‌های عمیقِ عرفانی و آتشِ درونیِ عشقِ الهی است. شاعر در پیِ بیانِ حقیقتی است که فراتر از چارچوبِ واژگان، عقل و استدلال‌های بشری است و تنها در مقامِ فنا و شهودِ مستقیم به دست می‌آید.

فضا، فضایی قدسی و متعالی است که در آن، عاشق و معشوق بدونِ پرده و واسطه به یگانگی می‌رسند. در این ساحت، عقلِ کل ناتوان است و حتی فرشتگانِ مقرب نیز تابِ تحملِ گرمایِ این وصال را ندارند، چرا که این مقام، مقامی است که ورایِ درکِ استدلالی و زبانی جای دارد.

معنای روان

نه آتش های ما را ترجمانی نه اسرار دل ما را زبانی

آتش‌های درونیِ ما و اسرارِ نهانِ قلبِ ما، به قدری عمیق و فراتر از ماده هستند که هیچ زبان یا واژه‌ای نمی‌تواند حق مطلب را درباره آن‌ها ادا کند.

نکته ادبی: ترجمانی به معنای بیان و ترجمه کردن است و در اینجا به معنای قابلیتِ توصیف داشتن به کار رفته است.

برهنه شد ز صد پرده دل و عشق نشسته دو به دو جانی و جانی

هنگامی که دل و عشق از حجاب‌های گوناگونِ مادی و تعلقاتِ دنیوی عریان شدند، آنگاه جانِ عاشق و معشوق در کنار یکدیگر به خلوتی یگانه می‌رسند.

نکته ادبی: تعبیر دو به دو جانی و جانی اشاره به اتحادِ عارف و معشوق است که در آن دوگانگی از میان می‌رود.

میان هر دو گر جبریل آید نباشد ز آتشش یک دم امانی

اگر در میانِ این وصالِ جان‌بخش و پرشور، جبرئیل نیز حضور یابد، از شدتِ گرمای این آتشِ عشق، حتی لحظه‌ای هم تاب و توانِ ماندن نخواهد داشت.

نکته ادبی: اشاره به جایگاه جبرئیل به عنوان عقلِ اول یا ملکِ مقرب که حتی او نیز در برابر تجلیِ ذاتِ حق ناتوان است.

به هر لحظه وصال اندر وصالی به هر سویی عیان اندر عیانی

در این ساحتِ عرفانی، وصالِ حق، پیوسته و متصل است و در هر لحظه، نمودها و تجلیاتِ الهی در همه جا و برای صاحب‌دلان آشکار است.

نکته ادبی: تکرار واژه‌ها در این بیت، نشان‌دهنده استمرار و همه‌گیریِ حضورِ حق است.

ببینی تو چه سلطانان معنی به گوشه بامشان چون پاسبانی

بزرگان و سلطانانِ معرفت در برابر این شکوه، همچون پاسبانانی در گوشه‌ی بامِ کاخِ حقیقت ایستاده‌اند و جرأتِ ورود به حریمِ اصلی را ندارند.

نکته ادبی: سلطانانِ معنی کنایه از اولیای الهی و عارفانِ بزرگ است که در برابر عظمتِ حقیقت، مقامِ فروتنی دارند.

سرشته وصل یزدان کوه طور است در آن کان تاب نارد یک زمانی

تجلیِ وصلِ پروردگار همچون کوه طورِ سیناست که حتی کوه هم توانِ تحملِ آن را نداشت؛ در آن معدنِ اسرار، هیچ موجودی برای لحظه‌ای هم دوام نمی‌آورد.

نکته ادبی: اشاره به واقعه تجلی بر کوه طور در قرآن که منجر به فروپاشی کوه شد.

اگر صد عقل کل بر هم ببندی نگردد بامشان را نردبانی

اگر صدها عقلِ کل را نیز بر روی هم بگذاری و به هم پیوند دهی، باز هم نردبانی نخواهند شد که بتوان با آن به بامِ رفیعِ این حقیقتِ متعالی صعود کرد.

نکته ادبی: عقلِ کل در اصطلاحِ حکما، عالی‌ترین مرتبه عقل است، اما شاعر تأکید می‌کند که این مقام نیز با ابزارِ استدلال دست‌یافتنی نیست.

نشانی های مردان سجده آرد اگر زان بی نشان گویم نشانی

اگر بخواهم نشانه‌ها و احوالِ مردانِ خدا را که در برابرِ این عظمت سجده می‌کنند بیان کنم، آن‌قدر شگفت‌انگیز است که دیگران را نیز به سجده و حیرت وامی‌دارد.

نکته ادبی: نشانی‌های مردان کنایه از نشانه‌های اهلِ معنا و سلوک است که بر وجودشان آشکار است.

از آن نوری که حرف آن جا نگنجد تو را این حرف گشته ارمغانی

از آن نورِ مطلقی که هیچ حرف و کلامی ظرفیتِ گنجایشِ آن را ندارد، این کلماتِ شعر به عنوانِ هدیه و ارمغانی برای تو بیان شده است.

نکته ادبی: حرف در اینجا به معنای واژگان و کلمات است که در مقابلِ شهودِ قلبی قرار دارد.

کمر شد حرف ها از شمس تبریز بیا بربند اگر داری میانی

شمس تبریزی با کلامِ خود تمامِ حرف‌ها را به پایان برده و خاموش کرده است؛ اکنون اگر در خودِ آن کمرِ همت و تواناییِ سیر و سلوک را می‌بینی، پیش بیا و قدم در این راه بگذار.

نکته ادبی: میان بستن کنایه از آماده شدن برای کار یا سفری دشوار است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح کوه طور

اشاره به داستان حضرت موسی و تجلی خداوند بر کوه طور که نمادِ عظمتِ الهی و ناتوانیِ ماده در تحمل آن است.

استعاره آتش

به کارگیری آتش برای تبیینِ سوزندگی و شدتِ تجربه‌ی عشق و تجلیاتِ الهی.

مبالغه نباشد ز آتشش یک دم امانی

بزرگ‌نماییِ شدتِ گرما تا حدی که جبرئیل نیز تابِ آن را ندارد، برای نشان دادنِ عظمتِ مقامِ وصل.

تناقض‌گویی (پارادوکس) نه آتش‌های ما را ترجمانی

در عین حال که شاعر از آتش حرف می‌زند، می‌گوید آتشِ عشقِ ما قابل ترجمه و توصیف نیست.