دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۶۵۵

مولوی
تو نقشی نقش بندان را چه دانی تو شکلی پیکری جان را چه دانی
تو خود می نشنوی بانگ دهل را رموز سر پنهان را چه دانی
هنوز از کات کفرت خود خبر نیست حقایق های ایمان را چه دانی
هنوزت خار در پای است بنشین تو سرسبزی بستان را چه دانی
تو نامی کرده ای این را و آن را از این نگذشته ای آن را چه دانی
چه صورت هاست مر بی صورتان را تو صورت های ایشان را چه دانی
زنخ کم زن که اندر چاه نفسی تو آن چاه زنخدان را چه دانی
درخت سبز داند قدر باران تو خشکی قدر باران را چه دانی
سیه کاری مکن با باز چون زاغ تو باز چتر سلطان را چه دانی
سلیمانی نکردی در ره عشق زبان جمله مرغان را چه دانی
نگهبانی است حاضر بر تو سبحان تو حیوانی نگهبان را چه دانی
تو را در چرخ آورده ست ماهی تو ماه چرخ گردان را چه دانی
تجلی کرد این دم شمس تبریز تو دیوی نور رحمان را چه دانی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده در پی بیداری مخاطب از خواب غفلت است. شاعر با لحنی عتاب‌آلود اما خیرخواهانه، انسانِ دربندِ تعلقاتِ مادی و سطحی‌نگر را مخاطب قرار می‌دهد تا به او یادآور شود که فهمِ حقایقِ متعالی و انوارِ الهی، جز با عبور از حصارِ تن و منیّت ممکن نیست.

در سراسر متن، تقابلی بنیادین میان ظاهر و باطن برقرار است. شاعر با استفاده از تمثیل‌هایی چون خشکیِ درخت، چاهِ نفس و تفاوتِ زاغ و باز، به مخاطب می‌فهماند که تا زمانی که در بندِ نام‌ها و صورت‌های ظاهری گرفتار است، از درکِ حقیقتِ هستی و زبانِ اهلِ معرفت ناتوان خواهد ماند.

معنای روان

تو نقشی نقش بندان را چه دانی تو شکلی پیکری جان را چه دانی

تو که تنها مشغول دیدن ظاهرها هستی، چگونه می‌توانی ذاتِ پدیدآورنده و نقاشِ اصلیِ جهان را درک کنی؟ تو که فقط شکل و جسم را می‌شناسی، چگونه می‌توانی حقیقتِ جان را بشناسی؟

نکته ادبی: نقش‌بندان اشاره به آفریدگار یا نیروی صورت‌بخش هستی دارد و در تقابل با صورت‌های ظاهری به کار رفته است.

تو خود می نشنوی بانگ دهل را رموز سر پنهان را چه دانی

تو حتی توانایی شنیدن صدای بلند و آشکار حق را نداری، پس چگونه می‌توانی از رازهای پنهانِ عالمِ معنا آگاه شوی؟

نکته ادبی: بانگ دهل استعاره از حقیقت یا ندای حق است که در جهان پراکنده است اما گوش سنگین از غفلت آن را نمی‌شنود.

هنوز از کات کفرت خود خبر نیست حقایق های ایمان را چه دانی

تو هنوز نمی‌دانی در چه سطحی از کفر یا بی‌خبری هستی، پس چگونه می‌توانی به عمقِ حقایقِ ایمانِ واقعی پی ببری؟

نکته ادبی: در اینجا کفر به معنای پوشیدگی حقیقت و غفلت به کار رفته است.

هنوزت خار در پای است بنشین تو سرسبزی بستان را چه دانی

هنوز درگیرِ رنج‌های کوچک و دنیوی (خار در پا) هستی، پس چگونه می‌توانی زیبایی و سرسبزیِ باغِ ملکوت را دریابی؟

نکته ادبی: خار در پا کنایه از گرفتاری‌ها و تعلقات دنیوی است که مانع حرکت به سوی کمال می‌شود.

تو نامی کرده ای این را و آن را از این نگذشته ای آن را چه دانی

تو فقط بر روی این و آن نام‌گذاری کرده‌ای و درگیرِ القاب هستی، اما چون از مرحلهِ نام‌گذاری عبور نکرده‌ای، حقیقتِ وجودیِ آن‌ها را نمی‌دانی.

نکته ادبی: این بیت بر گذشتن از «اسم» و رسیدن به «مسمی» یا حقیقت تأکید دارد.

چه صورت هاست مر بی صورتان را تو صورت های ایشان را چه دانی

افرادی که به مقامِ معنا رسیده‌اند، صورت‌های باطنی و بسیار زیبایی دارند، تو که در بندِ ظاهر هستی، چگونه می‌توانی آن صورت‌های والای ایشان را ببینی؟

نکته ادبی: بی‌صورتان به اهل معنا اشاره دارد که از قیدِ صورت‌های مادی رسته و به حقیقتِ روحانی رسیده‌اند.

زنخ کم زن که اندر چاه نفسی تو آن چاه زنخدان را چه دانی

لاف و ادعای بیهوده نزن، چرا که در چاهِ هوای نفسانی خود اسیر هستی؛ تو تفاوتِ چاهِ نفس را با چاهِ زنخدان (گودی چانه) معشوقِ حقیقی نمی‌دانی.

نکته ادبی: زنخ کم زن کنایه از لاف‌زنی و ادعای بی‌مایه است. چاه زنخدان استعاره از جایگاهِ لطف و زیباییِ معشوق است.

درخت سبز داند قدر باران تو خشکی قدر باران را چه دانی

تنها درختی که زنده و سبز است ارزش باران را می‌فهمد؛ تو که از نظر معنوی خشک هستی، چگونه می‌توانی قدرِ رحمت و عنایتِ الهی را بدانی؟

نکته ادبی: درخت سبز استعاره از روحِ مؤمن و جوینده است که تشنه‌ی فیض الهی است.

سیه کاری مکن با باز چون زاغ تو باز چتر سلطان را چه دانی

مانند کلاغی نباش که با بازِ شکاری همنشینی می‌کند و رفتاری ناشایست دارد، چرا که تو جایگاهِ پرنده‌ی سلطنتی و عزیزِ پادشاه را نمی‌شناسی.

نکته ادبی: زاغ و باز تمثیلی از دون‌مایگی و والامقامی است؛ کلاغ نمادِ دنائت و باز نمادِ روحِ بلندپرواز است.

سلیمانی نکردی در ره عشق زبان جمله مرغان را چه دانی

تو که در راهِ عشقِ الهی، مانند سلیمان (پیامبر که زبان پرندگان را می‌دانست) عمل نکردی و به آن جایگاه نرسیدی، چگونه می‌توانی زبانِ همه‌ی اهلِ دل و رازهایشان را بفهمی؟

نکته ادبی: سلیمانی اشاره به داستانِ قرآنیِ حضرت سلیمان و تمثیلِ آگاهی از اسرارِ نهانِ هستی است.

نگهبانی است حاضر بر تو سبحان تو حیوانی نگهبان را چه دانی

خداوندِ پاک و منزه همیشه ناظر بر اعمالِ توست، اما تو که اسیرِ خوی حیوانی هستی، چگونه می‌توانی این نگهبانِ بزرگ را درک کنی؟

نکته ادبی: حیوانی در اینجا به غلبه‌ی غرایز بر عقل اشاره دارد.

تو را در چرخ آورده ست ماهی تو ماه چرخ گردان را چه دانی

ماه (حقیقتِ کمال) تو را در حرکت و چرخشِ زندگی آورده است، اما تو که تحتِ تأثیرِ او هستی، خودِ آن ماهِ حقیقت را نمی‌شناسی.

نکته ادبی: ماه اشاره به مرشد یا حقیقتِ پیر دارد که مرید را به سیر و سلوک وامی‌دارد.

تجلی کرد این دم شمس تبریز تو دیوی نور رحمان را چه دانی

در این لحظه، خورشیدِ تبریز (شمس) حقیقت را آشکار کرد؛ تو که درگیرِ خوی اهریمنی هستی، چگونه می‌توانی نورِ بخشنده‌ی الهی را تاب بیاوری یا بشناسی؟

نکته ادبی: شمس تبریز، نامِ مرادِ مولاناست که در اینجا به عنوانِ خورشیدِ حقیقت استعاره شده است.

آرایه‌های ادبی

استعاره چاه نفس

اشاره به اسارت انسان در بندِ غرایز و امیالِ دنیوی که مانعِ تعالی است.

تلمیح سلیمانی

اشاره به داستانِ حضرت سلیمان و توانایی او در درکِ زبانِ پرندگان (نمادِ فهمِ اسرارِ غیبی).

تقابل (تضاد) زاغ و باز

تقابلِ دو نمادِ دون‌مایگی (زاغ) و والامقامی (باز) برای نشان دادنِ تفاوتِ انسانِ غافل با انسانِ عارف.

تشبیه درخت سبز

تمثیلی برای روحِ آماده و پذیرا که ارزشِ فیض و رحمتِ الهی (باران) را درک می‌کند.