دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۶۵۱

مولوی
کریما تو گلی یا جمله قندی که چون بینی مرا چون گل بخندی
عزیزا تو به بستان آن درختی که چون دیدم تو را بیخم بکندی
چه کم گردد ز جاهت گر بپرسی که چونی در فراقم دردمندی
من آنم کز فراقت مستمندم تو آنی که خلاص مستمندی
در این مطبخ هزاران جان به خرج است ببین تو ای دل پرخون که چندی
چو حلقه بر درت گر چه مقیمم چه چاره چون تو بر بام بلندی
بیا ای زلف چوگان حکم داری که چون گویم در این میدان فکندی
سپند از بهر آن باشد که سوزد دلا می سوز دلبر را سپندی
بیا ای جام عشق شمس تبریز که درد کهنه را تو سودمندی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل تابلویی از اشتیاقِ جانسوزِ سالکی است که در آستانِ حضرتِ دوست، خود را ناتوان و نیازمند می‌بیند. شاعر با زبانی صمیمانه و سرشار از عواطف، فاصله‌ی میانِ فقرِ وجودیِ خویش و کمالِ مطلقِ معشوق را به تصویر می‌کشد و نشان می‌دهد که چگونه عاشق در پیِ وصال، از همه‌چیز می‌گذرد.

فضای حاکم بر ابیات، ترکیبی از تسلیمِ محض، تضرع و جستجویِ مرهمی برای دردهایِ کهنه‌یِ روح است. در این میان، تمثیلِ «مطبخ» برای جهان و اشاره به نامِ «شمسِ تبریزی»، پیوندِ عرفانیِ میانِ سالک و پیرِ طریقت را به‌روشنی نشان می‌دهد و راهِ رهایی از این سرگشتگی را تنها در جامِ عشقِ او می‌داند.

معنای روان

کریما تو گلی یا جمله قندی که چون بینی مرا چون گل بخندی

ای بخشنده، آیا تو گلی خوشبو هستی یا سرتاپا شیرینی و قندی؟ که وقتی مرا می‌بینی، با نگاهت به من لبخند می‌زنی و شادم می‌کنی.

نکته ادبی: «کریما» صفتِ خطاب برای معشوق است که اشاره به صفتِ الهی دارد. تشبیه در این بیت برای ترسیم لطافتِ معشوق به کار رفته است.

عزیزا تو به بستان آن درختی که چون دیدم تو را بیخم بکندی

ای عزیز، تو همان درختِ تنومندِ وجود در باغِ هستی؛ من چنان شیفته‌ی تو شدم که برای رسیدن به تو، ریشه‌هایِ وجود و تعلقاتِ خویش را قطع کردم.

نکته ادبی: «بیخ» به معنای ریشه است و «کندنِ بیخ» کنایه از ازبین‌بردنِ ریشه‌های وابستگی و خویشتن‌داری برای پیوستن به معشوق است.

چه کم گردد ز جاهت گر بپرسی که چونی در فراقم دردمندی

چه چیزی از مقام و شکوهِ تو کاسته می‌شود اگر احوالی از من بپرسی تا بدانی در دوریِ تو چقدر دردمند و گرفتار هستم؟

نکته ادبی: «جاه» به معنای مقام و مرتبه است. شاعر با لحنی گلایه‌آمیز اما فروتنانه، درخواستِ توجه از معشوق می‌کند.

من آنم کز فراقت مستمندم تو آنی که خلاص مستمندی

من همان نیازمندِ دوری‌کشیده‌ای هستم که اسیرِ فراق شده‌ام و تو همان کسی هستی که می‌توانی درمانده‌ای چون مرا نجات دهی.

نکته ادبی: «خلاص» به معنای رهایی و آزادی است. تضاد میانِ «مستمند» و «خلاص‌بخش» تقابلِ وضعیت عاشق و معشوق را نشان می‌دهد.

در این مطبخ هزاران جان به خرج است ببین تو ای دل پرخون که چندی

در این جهان که همچون آشپزخانه‌ای برای پخته‌شدنِ جان‌هاست، هزاران جان در راهِ عشق خرج می‌شود؛ تو ای دلِ پرخونِ من، بنگر که در کجای این آزمونِ دشوار قرار داری.

نکته ادبی: «مطبخ» استعاره از دنیاست که محلِ ریاضت و سوختنِ جان‌هاست تا به کمال برسند.

چو حلقه بر درت گر چه مقیمم چه چاره چون تو بر بام بلندی

اگرچه مثلِ حلقه‌ی در، همیشه در آستانه‌ی خانه‌ی تو مقیم و ساکن هستم، اما چه فایده که تو در بلندای بامِ کبریا و بی‌نیازی جای داری و از من دوری.

نکته ادبی: «حلقه بر در» استعاره از عاشقی است که همواره در انتظارِ اذنِ ورود به بارگاهِ معشوق است.

بیا ای زلف چوگان حکم داری که چون گویم در این میدان فکندی

ای کسی که زلفِ پیچ‌خورده‌ات همچون چوبِ چوگان فرمانرواست، نزد من بیا که وقتی می‌گویم دلم را در میدانِ عشق انداختی، تو آن را بازی می‌دهی.

نکته ادبی: «زلفِ چوگان» تشبیه است؛ زلفِ معشوق به چوبِ بازی چوگان تشبیه شده که عاشق را به هر سو می‌کشاند.

سپند از بهر آن باشد که سوزد دلا می سوز دلبر را سپندی

دانه‌ی سپند برای این است که در آتش بسوزد و دود کند؛ پس ای دلِ من، تو نیز همچون سپند در آتشِ عشقِ معشوق بسوز.

نکته ادبی: «سپند» (اسفند) دانه‌ای است که در آتش می‌سوزانند. این بیت اشاره به فداکاری و سوختنِ عاشق در راهِ معشوق دارد.

بیا ای جام عشق شمس تبریز که درد کهنه را تو سودمندی

ای جامِ شرابِ عشقِ شمسِ تبریزی، به سراغِ من بیا؛ چرا که تو برای درمانِ دردهایِ کهنه‌یِ من تنها چاره و مرهم هستی.

نکته ادبی: «جامِ عشق» استعاره از معرفت و فیضِ روحانی است که از جانبِ پیر (شمس) به سالک می‌رسد.

آرایه‌های ادبی

تشبیه تو گلی یا جمله قندی

تشبیه معشوق به گل و قند برای نشان دادن لطافت و شیرینی وجود او.

کنایه بیخم بکندی

کنایه از ریشه‌کن کردن خودخواهی و تعلقات دنیوی برای رسیدن به معشوق.

استعاره مطبخ

استعاره از این جهان که محلِ پخته‌شدن و تکاملِ جان‌های عاشق در کوره‌ی رنج و عشق است.

تشبیه بلیغ زلف چوگان

تشبیه زلفِ خمیده‌ی معشوق به چوبِ بازی چوگان که نشان از تسلطِ معشوق بر سرنوشتِ عاشق دارد.

تمثیل چو حلقه بر درت

تمثیلِ وضعیتِ عاشقِ منتظر که در آستانه‌ی در، به انتظارِ گشودنِ گره از کارش مانده است.