دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۶۴۸

مولوی
دریغا کز میان ای یار رفتی به درد و حسرت بسیار رفتی
بسی زنهار گفتی لابه کردی چه سود از حکم بی زنهار رفتی
به هر سو چاره جستی حیله کردی ندیده چاره و ناچار رفتی
کنار پرگل و روی چو ماهت چه شد چون در زمین خوار رفتی
ز حلقه دوستان و همنشینان میان خاک و مور و مار رفتی
چه شد آن نکته ها و آن سخن ها چه شد عقلی که در اسرار رفتی
چه شد دستی که دست ما گرفتی چه شد پایی که در گلزار رفتی
لطیف و خوب و مردم دار بودی درون خاک مردم خوار رفتی
چه اندیشه که می کردی و ناگاه به راه دور و ناهموار رفتی
فلک بگریست و مه را رو خراشید در آن ساعت که زار زار رفتی
دلم خون شد چه پرسم من چه دانم بگو باری عجب بیدار رفتی
چو رفتی صحبت پاکان گزیدی و یا محروم و باانکار رفتی
جوابک های شیرینت کجا شد خمش کردی و از گفتار رفتی
زهی داغ و زهی حسرت که ناگه سفر کردی مسافروار رفتی
کجا رفتی که پیدا نیست گردت زهی پرخون رهی کاین بار رفتی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر مرثیه‌ای است جانسوز و عمیق در سوگِ همراهی از دست رفته که گویی بخش بزرگی از هستیِ شاعر را با خود به خاک برده است. در این سروده، شاعر در حیرتی جانکاه میانِ خاطراتِ زنده‌یِ پیشین و واقعیتِ تلخِ مرگ سرگردان است. او با زبانی که آمیزه‌ای از پرسش‌های بی‌پاسخ، حسرت‌های عمیق و توصیفاتِ تکان‌دهنده از چراییِ بی‌بازگشت بودنِ مرگ است، مخاطب را به اندیشیدن درباره‌ی شکنندگیِ حیات فرا می‌خواند.

فضای شعر، فضایی سرشار از بهت و اندوهِ ناگهانی است؛ جایی که شاعر با یادآوریِ ویژگی‌هایِ انسانی، هوشمندانه و لطیفِ یارِ سفرکرده، تضادِ وحشتناکِ میانِ «زیستن در جمعِ یاران» و «تنهاییِ تاریکِ گور» را به تصویر می‌کشد. شاعر به دنبالِ نشانه‌ای از آن وجودِ فانی می‌گردد و در نهایت، همه‌یِ این پرسش‌ها در برابرِ تقدیرِ محتومِ مرگ که «مردم‌خوار» است، رنگ می‌بازد و تنها حسرتی خون‌بار باقی می‌ماند.

معنای روان

دریغا کز میان ای یار رفتی به درد و حسرت بسیار رفتی

افسوس که ای دوست، تو از میان ما رفتی و ما را در دریایی از درد و حسرتِ عمیق رها کردی.

نکته ادبی: دریغا از ادوات تحسر و درد و دریغ است که بر رفتن ناگهانی دلالت دارد.

بسی زنهار گفتی لابه کردی چه سود از حکم بی زنهار رفتی

بسیار از مرگِ خود می‌ترسیدی و ناله و زاری می‌کردی، اما چه فایده؟ تقدیرِ الهی که هیچ‌کس را امان نمی‌دهد، تو را با خود برد.

نکته ادبی: زنهار در اینجا به معنای امان خواستن و پناه جستن از مرگ است.

به هر سو چاره جستی حیله کردی ندیده چاره و ناچار رفتی

برای ماندن یا رهایی از مرگ به هر دری زدی و راهکارهایی اندیشیدی، اما چون راهِ فراری نیافتی، ناچار تن به قضا دادی و رفتی.

نکته ادبی: حیلت‌گری در اینجا استعاره از تلاشِ ناگزیرِ انسان برای گریز از چنگالِ مرگ است.

کنار پرگل و روی چو ماهت چه شد چون در زمین خوار رفتی

آن صورتِ درخشان چون ماه و آن وجودِ پر از طراوت و زیبایی‌ات چه شد که اکنون این‌گونه حقیرانه در دلِ خاک آرمیده‌ای؟

نکته ادبی: استفاده از «خوار» در مقابلِ «روی چون ماه» تأکیدی است بر دگرگونیِ وضعیتِ انسان پس از مرگ.

ز حلقه دوستان و همنشینان میان خاک و مور و مار رفتی

تو که همواره در میانِ جمعِ دوستان و یاران بودی، اکنون ناچار در دلِ خاک و در محاصره‌ی مور و مار قرار گرفتی.

نکته ادبی: مور و مار در ادبیات کلاسیک نمادِ عذاب یا تنهاییِ گور و از بین رفتنِ تن است.

چه شد آن نکته ها و آن سخن ها چه شد عقلی که در اسرار رفتی

آن نکته‌سنجی‌ها و سخنانِ نغزِ تو چه شد؟ آن عقل و خردِ سرشاری که به اسرارِ هستی پی می‌برد، اکنون کجاست؟

نکته ادبی: پرسش‌های انکاریِ شاعر، نشان از ناباورانیِ مرگِ کسی دارد که صاحبِ کمالاتِ فکری بوده است.

چه شد دستی که دست ما گرفتی چه شد پایی که در گلزار رفتی

آن دستی که در لحظاتِ سختی دستِ ما را می‌گرفت چه شد؟ آن پایی که در بوستانِ زندگی قدم می‌زد، اکنون کجا رفته است؟

نکته ادبی: شاعر با ذکر اعضای بدن (دست و پا) سعی در ملموس‌سازیِ فقدانِ یاری دارد که منشأ خیر بوده است.

لطیف و خوب و مردم دار بودی درون خاک مردم خوار رفتی

تو انسانی مهربان، خوش‌خلق و مردم‌دار بودی، اما سرانجام در دلِ خاکی رفتی که تفاوت نمی‌گذارد و انسان‌ها را در کامِ خود می‌بلعد.

نکته ادبی: تضادِ معناییِ «مردم‌دار» و «مردم‌خوار» یکی از زیباترین تصویرسازی‌های شعر برای بیانِ قساوتِ مرگ است.

چه اندیشه که می کردی و ناگاه به راه دور و ناهموار رفتی

چه نقشه‌ها و افکارِ دور و درازی که در سر داشتی، اما ناگهان مرگ فرا رسید و تو را به راهی دور و ناهموارِ پس از مرگ برد.

نکته ادبی: راهِ ناهموار کنایه از مسیرِ مبهم و صعبِ سفرِ آخرت است.

فلک بگریست و مه را رو خراشید در آن ساعت که زار زار رفتی

در آن لحظه‌ای که تو با زاریِ تمام از دنیا رفتی، آسمان گریست و ماه از شدتِ اندوه صورتِ خود را خراشید.

نکته ادبی: رو خراشیدن از آیین‌های سوگواریِ سنتی است که شاعر آن را به ماه و آسمان نسبت داده است (تشخیص).

دلم خون شد چه پرسم من چه دانم بگو باری عجب بیدار رفتی

دلم از این غصه خون شد؛ دیگر نمی‌دانم چه بپرسم و چه بگویم. تنها می‌خواهم بدانم آیا در لحظه‌ی رفتن، هشیار بودی؟

نکته ادبی: پرسشِ «بیدار رفتی» اشاره به حالتِ احتضار و آگاهیِ انسان در هنگامِ مرگ است.

چو رفتی صحبت پاکان گزیدی و یا محروم و باانکار رفتی

اکنون که رفته‌ای، آیا در جوارِ پاکان و نیکان جای گرفته‌ای یا به خاطرِ انکار و محرومیت، از آن رحمت دور مانده‌ای؟

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده‌ی دغدغه‌ی اخروی و نگرانیِ شاعر برای سرنوشتِ روحِ دوستِ سفرکرده است.

جوابک های شیرینت کجا شد خمش کردی و از گفتار رفتی

آن پاسخ‌های شیرین و دلنشینت کجا رفت؟ سکوت اختیار کردی و دیگر سخنی نمی‌گویی.

نکته ادبی: «خمش» از واژگانِ پربسامد در ادبیات عرفانی به معنای سکوت کردن و دم فروبستن است.

زهی داغ و زهی حسرت که ناگه سفر کردی مسافروار رفتی

چه داغِ بزرگ و چه حسرتِ جانکاهی که تو ناگهان مانندِ یک مسافرِ گذرا، رخت از این جهان بربستی.

نکته ادبی: تشبیه به مسافر، تأکید بر موقتی بودنِ زندگی در نظرگاهِ شاعر است.

کجا رفتی که پیدا نیست گردت زهی پرخون رهی کاین بار رفتی

به کجا رفتی که حتی غبارِ راهت هم پیدا نیست؟ چه سفرِ خونین و دردناکی است این سفر که تو این بار در پیش گرفتی.

نکته ادبی: «رهی پرخون» کنایه از راهی است که پایانش با رنج و دوری و حسرت همراه است.

آرایه‌های ادبی

تشخیص (جان‌بخشی) فلک بگریست و مه را رو خراشید

شاعر به آسمان و ماه، صفات انسانیِ گریستن و سوگواری بخشیده است.

تضاد (طباق) مردم‌دار و مردم‌خوار

تضادِ میانِ صفتِ نیکوی انسان (مردم‌داری) و صفتِ پلیدِ خاک (مردم‌خواری) برای نشان دادنِ عمق فاجعه.

استعاره روی چو ماه

تشبیه صورتِ زیبا و درخشانِ دوست به ماه.

مبالغه فلک بگریست

اغراق در شدتِ سوگواری برای نشان دادنِ عظمتِ فقدان.

کنایه دست و پا گرفتن

کنایه از همراهی، حمایت و پویایی در زندگی که اکنون به سکون گراییده است.