دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۶۴۵

مولوی
بخوردم از کف دلبر شرابی شدم معمور و در صورت خرابی
گزیدم آتش پنهان پنهان کز او اندر رخم پیداست تابی
هزاران نکته در عالم بگفتم ز عشق و هیچ نشنیدم جوابی
گهی سوزد دلم گه خام گردد به مانند دلم نبود کبابی
مرا آن مه یکی شکلی نموده ست که سیصد مه نبیند آن به خوابی
منم غرقه به بحر انگبینی که زنبور از کفش یابد لعابی
بهشت اندر رهش کمتر حجابی خرد پیش مهش کمتر سحابی
جهان را جمله آب صاف می بین که ماهی می درخشد اندر آبی
اگر با شمس تبریزی نشینی از آن مه بر تو تابد ماهتابی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این سروده‌ها، شاعر با بیانی پرشور و عارفانه، تجربه‌ی درونی خود از مواجهه با حقیقتِ مطلق و عشق الهی را بازگو می‌کند. فضای حاکم بر این ابیات، سرشار از حیرت، مستی معنوی و گسستن از عقلِ جزئی برای رسیدن به شهود است که در آن، عاشق تمام هستی را پرتویی از ذاتِ معشوق می‌بیند.

شاعر با بهره‌گیری از نمادهایی چون شرابِ عشق، آتشِ پنهان و بحرِ انگبین، به توصیفِ حالتی می‌پردازد که در آن، انسان از بندِ خودیت رها شده و در دریای بیکرانِ جانِ جانان غرق می‌شود. در نهایت، با اشاره به شمس تبریزی، کمالِ سلوک را در همراهی با پیر و مرادِ راهِ حق می‌داند.

معنای روان

بخوردم از کف دلبر شرابی شدم معمور و در صورت خرابی

از دستِ معشوقِ الهی، شرابی نوشیدم که جانم را سرشار و آباد کرد، اگرچه در ظاهر، مردم مرا پریشان‌حال و خراب می‌بینند.

نکته ادبی: تضاد میان «معمور» (آباد) و «خرابی» بیانگر پارادوکس مستیِ عارفانه است که در عینِ ویرانیِ صورت، آبادانیِ سیرت را به همراه دارد.

گزیدم آتش پنهان پنهان کز او اندر رخم پیداست تابی

من آن آتشِ عشقِ نهانی را برگزیدم که شعله‌اش از چشمانم پیداست و گرمیِ آن در سیمایم جلوه‌گر شده است.

نکته ادبی: آتشِ پنهان، نمادی از شورِ درونی است که نیاز به ابرازِ کلامی ندارد و از چهره‌ی عاشق هویداست.

هزاران نکته در عالم بگفتم ز عشق و هیچ نشنیدم جوابی

هزاران نکته و پرسشِ عمیق از عشق در جهان مطرح کردم، اما هیچ پاسخی دریافت نکردم، چرا که عشق با زبانِ عقل قابل پاسخ‌گویی نیست.

نکته ادبی: اشاره به عجزِ زبان و عقل در درک و تبیینِ حقیقتِ عشق دارد.

گهی سوزد دلم گه خام گردد به مانند دلم نبود کبابی

دلِ من پیوسته در نوسان است؛ گاهی از شدتِ عشق می‌سوزد و گاهی از دوریِ آن سرد و خام می‌شود؛ هیچ کبابی به پختگی و سوزِ دلِ من نیست.

نکته ادبی: تشبیه دل به کباب، کنایه از تداوم رنج و گداز در راهِ عشق است.

مرا آن مه یکی شکلی نموده ست که سیصد مه نبیند آن به خوابی

آن ماهِ تابان (معشوق) چنان جمالی به من نشان داده است که حتی در خواب و خیالِ سیصد ماهِ دیگر هم نمی‌گنجد و دیده نشده است.

نکته ادبی: عدد سیصد در اینجا برای مبالغه و کثرت به کار رفته است.

منم غرقه به بحر انگبینی که زنبور از کفش یابد لعابی

من در دریایی از عسل و شیرینیِ عشق غرق شده‌ام؛ دریایی که حتی زنبورِ عسل نیز شیرینی و حیاتِ خود را از دستِ او می‌گیرد.

نکته ادبی: بحرِ انگبین استعاره از فیضِ الهی است که منشأ تمامِ خیرات و نعماتِ جهان است.

بهشت اندر رهش کمتر حجابی خرد پیش مهش کمتر سحابی

بهشت در برابرِ راهِ رسیدن به او، مانعی ناچیز است و عقل نیز در برابرِ جمالِ چون ماهِ او، چون ابری بسیار کوچک و کم‌اثر جلوه می‌کند.

نکته ادبی: تحقیرِ بهشتِ موعود و عقلِ جزئی در برابرِ عظمتِ دیدارِ حضرتِ حق.

جهان را جمله آب صاف می بین که ماهی می درخشد اندر آبی

تمامِ جهان را چون آبی صاف ببین که حقیقت و جانِ آن (معشوق) چون ماهی در میانِ آن می‌درخشد و جلوه‌گری می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ وجود؛ که جهان مظهر و آیینه‌ی حضورِ الهی است.

اگر با شمس تبریزی نشینی از آن مه بر تو تابد ماهتابی

اگر با شمس تبریزی هم‌نشین شوی، از آن ماهِ تابان (معشوقِ اصلی)، پرتوِ ماهتابی بر جانِ تو خواهد تابید.

نکته ادبی: شمس تبریزی در اینجا نمادِ پیرِ کامل و واسطه‌ی فیض است که نورِ حقیقت را به سالک می‌تاباند.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) معمور و خرابی

جمع میان آبادی و ویرانی برای نشان دادن حالِ خوشِ عارف در عینِ گسست از دنیا.

استعاره بحر انگبین

تشبیه فیضِ الهی به دریایی از عسل برای القای مفهومِ شیرینیِ وصال.

مبالغه سیصد مه

اغراق برای نشان دادنِ زیباییِ بی‌همتای معشوق.

تلمیح شمس تبریزی

اشاره به مراد و پیرِ راهِ طریقت که منبعِ نورِ معنوی است.