دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۶۴۲

مولوی
زان جای بیا خواجه بدین جای نه جایی کاین جاست تو را خانه کجایی تو کجایی
آن جا که نه جای است چراگاه تو بوده ست زین شهره چراگاه تو محروم چرایی
جاندار سراپرده سلطان عدم باش تا بازرهی از دم این جان هوایی
گه پای مشو گه سر بگریز از این سو مستی و خرابی نگر و بی سر و پایی
ای راه نمای از می و منزل چو شوی مست نی راه به خود دانی و نی راه نمایی
مستان ازل در عدم و محو چریدند کز نیست بود قاعده هست نمایی
جان بر زبر همدگر افتاده ز مستی همچون ختن غیب پر از ترک خطایی
این نعره زنان گشته که هیهای چه خوبی و آن سجده کنان گشته که بس روح فزایی
مخدوم خداوندی شمس الحق تبریز هم نور زمینی تو و خورشید سمایی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، دعوتی شورانگیز به رهایی از بندهای دنیای مادی و تعلقات ظاهری است. شاعر با زبانی عرفانی و نمادین، مخاطب را فرا می‌خواند تا از جایگاه محدود و فانیِ جهان مادی بگذرد و به فضای «لامکان» یا همان ساحت حضور حق بازگردد؛ جایی که در آن، حقیقت وجود با فنا شدن در عشق الهی به دست می‌آید.

در بخش‌های پایانی، نگاه شاعر به سوی «شمس تبریزی» معطوف می‌شود که همچون خورشیدی فروزان، راهنمای سالکان در وادی حیرت و مستی عرفانی است. این شعر تصویری از عالمِ معنا ارائه می‌دهد که در آن، جان‌های عاشق با رها کردنِ عقل جزئی و منیّت، در دریای بی‌کرانِ حق غرق شده‌اند.

معنای روان

زان جای بیا خواجه بدین جای نه جایی کاین جاست تو را خانه کجایی تو کجایی

ای خواجه! از آن جایگاه مادی و محدود برخیز و به این جایگاه بی‌نشان و معنوی (لامکان) بیا؛ چرا که خانه‌ی حقیقی تو این‌جاست. آخر تو چرا در آن دنیای فانی سرگردانی و در جستجوی چیستی؟

نکته ادبی: «نه جای» استعاره از عالم غیب و مطلق است که در تقابل با «جای» (عالم ماده) قرار دارد.

آن جا که نه جای است چراگاه تو بوده ست زین شهره چراگاه تو محروم چرایی

جایی که به ظاهر مکان نیست (عالم ملکوت)، چراگاه اصلی روح تو بوده است. جای شگفتی است که چرا تو اکنون از این مرتع پربار و باشکوه بی‌نصیب مانده‌ای؟

نکته ادبی: «چراگاه» استعاره از بهره‌مندی‌های روحانی است که روح در عالم معنا از آن تغذیه می‌کند.

جاندار سراپرده سلطان عدم باش تا بازرهی از دم این جان هوایی

در پرده‌سرایِ پادشاهِ عالمِ ناپیدایی (خداوند) ساکن شو تا از شرّ هوس‌ها و وسوسه‌های این جانِ ناآرام و بی‌قرار که مانند باد در گذر است، رهایی یابی.

نکته ادبی: «عدم» در اصطلاح عرفانی به معنای نیستی و فنا از خویشتن است که مقدمه رسیدن به هستی مطلق است.

گه پای مشو گه سر بگریز از این سو مستی و خرابی نگر و بی سر و پایی

نه به دنبال عقل و تدبیر (پای) باش و نه در بندِ خودخواهی و اندیشه‌های بلندپروازانه (سر) گرفتار شو؛ از این دنیا بگریز. غرق شدن در مستی عشق و ویرانیِ خود (فنای نفس) را ببین که چگونه انسان را از قیودِ عقل و حس می‌رهاند.

نکته ادبی: «بی‌سر و پایی» در اینجا کنایه از وارستگی و رها بودن از قید و بندهای دست‌وپاگیرِ دنیوی است.

ای راه نمای از می و منزل چو شوی مست نی راه به خود دانی و نی راه نمایی

ای کسی که ادعای راهنمایی داری! وقتی از شرابِ عشق الهی مست شوی، دیگر نه راهِ بازگشت به خویشتن را می‌شناسی و نه می‌توانی دیگران را به مقصد راهنمایی کنی (زیرا در فنایِ کامل، منیت باقی نمی‌ماند).

نکته ادبی: اشاره به مرتبه‌ای از عرفان که سالک در آن از «خود» و «آگاهی به خود» نیز می‌گذرد.

مستان ازل در عدم و محو چریدند کز نیست بود قاعده هست نمایی

مستانِ ازلی (عارفان حقیقی) در عالمِ نیستی و محو شدن از خود، حقیقت را جستند؛ زیرا قاعده و قانونِ پیدایشِ عالمِ هستی، خود از بطنِ نیستی و فنا سرچشمه می‌گیرد.

نکته ادبی: «نیست بود قاعده هست نمایی» بیانگرِ این حقیقت عرفانی است که ظاهرِ جهان، نمودی از حقیقتِ نهفته در عالمِ معناست.

جان بر زبر همدگر افتاده ز مستی همچون ختن غیب پر از ترک خطایی

جان‌های عاشق، از شدت مستیِ الهی بر روی هم افتاده‌اند، درست مانند سرزمینِ «خُتن» که از حضورِ زیبایی‌های بی‌نظیر (ترکان) لبریز است.

نکته ادبی: «خُتن» در ادبیات کلاسیک نماد زیبایی و خاستگاه مشک است و «ترکان» نمادِ معشوقانِ زیبا و کامل‌اند.

این نعره زنان گشته که هیهای چه خوبی و آن سجده کنان گشته که بس روح فزایی

گروهی از این مستان فریاد شوق سر می‌دهند که «چه زیبا هستی!» و گروهی دیگر در حال سجده‌ و نیایش‌اند که «تو جان‌افزا و روح‌بخش هستی.»

نکته ادبی: توصیفِ احوالِ گوناگونِ سالکان در مواجهه با جمالِ حق که برخی در شور و فریاد و برخی در سکوت و سجده‌اند.

مخدوم خداوندی شمس الحق تبریز هم نور زمینی تو و خورشید سمایی

ای سرور و پیشوای من، ای شمس تبریزی! تو هم چراغِ روشن‌کننده‌ی زمین هستی و هم خورشیدِ تابناکِ آسمانِ حقیقت.

نکته ادبی: خطاب به شمس تبریزی به عنوان انسان کامل که تجلی‌گاه نور الهی در هر دو عالم است.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) جای نه جایی

همنشینیِ «جای» و «نه جایی» برای بیانِ این نکته که ساحتِ حقیقت، مکانی فیزیکی نیست.

استعاره شمس الحق تبریز

استعاره از کمال مطلق و خورشیدِ هدایتی که تاریکی‌های جهل را از میان می‌برد.

کنایه بی‌سر و پایی

کنایه از وارستگی، رهایی از قیودِ عقلِ جزئی و تعلقاتِ مادی.