دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۶۴۰

مولوی
مگریز ز آتش که چنین خام بمانی گر بجهی از این حلقه در آن دام بمانی
مگریز ز یاران تو چو باران و مکش سر گر سر کشی سرگشته ایام بمانی
با دوست وفا کن که وفا وام الست است ترسم که بمیری و در این وام بمانی
بگرفت تو را تاسه و حال تو چنان است کز عجز تو در تاسه حمام بمانی
می ترسی از این سر که تو داری و از این خو کان سر تو به رنجوری سرسام بمانی
با ما تو یکی کن سر زیرا سر وقت است تا همچو سران شاد سرانجام بمانی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این کلامِ نغز، دعوتی است عارفانه برای رهایی از حصارِ تنگِ «منیت» و پیوستن به شعله‌ عشقِ حقیقی. شاعر با لحنی خیرخواهانه هشدار می‌دهد که فرار از دشواری‌هایِ مسیرِ کمال، تنها به قیمتِ باقی ماندن در جهل و ناپختگیِ روحی تمام خواهد شد. در واقع، انسان تا زمانی که خود را از پیله‌ ترس‌ها و علایقِ دنیوی رها نکند، همچنان در بندِ اضطراب‌ها و آشفتگی‌هایِ ذهنی باقی خواهد ماند.

در نگاهی کلان‌تر، این اثر بر ضرورتِ «همراهی» و «وفاداری» تأکید می‌ورزد. شاعر بیان می‌کند که انسان عهدی ازلی (عهد الست) بر گردن دارد و حیاتِ راستین در گروِ وفای به این پیمان است. برای رسیدن به سرانجامِ شادمانه و رهایی از سرگشتگیِ روزگار، چاره‌ای جز تسلیم شدن در برابرِ این حقیقت و هم‌دل شدن با کاروانِ رهروانِ راهِ حق وجود ندارد.

معنای روان

مگریز ز آتش که چنین خام بمانی گر بجهی از این حلقه در آن دام بمانی

از گرمایِ سوزانِ عشق فرار نکن، چرا که اگر از این آتشِ سازنده دور بمانی، همچنان ناپخته و خام باقی خواهی ماند. اگر از این دایره و حوزه‌یِ عرفانی بگریزی، ناگزیر در دامی که روزگار برایت گسترده است، گرفتار خواهی شد.

نکته ادبی: آتش استعاره از رنج‌ها و سختی‌هایِ مسیرِ عشق است که جان را صیقل می‌دهد و خام را پخته می‌کند.

مگریز ز یاران تو چو باران و مکش سر گر سر کشی سرگشته ایام بمانی

مانند قطراتِ باران که هم‌دل و هم‌گام با یکدیگر به سویِ زمین می‌آیند، از همراهان و یارانِ این راه روی‌گردان مباش. اگر از سرِ تکبر و غرور، راهِ جدایی پیش بگیری، در پیچ‌ و خم‌هایِ گذرایِ عمر، سرگردان خواهی ماند.

نکته ادبی: «سرکشیدن» کنایه از تکبر، غرور و نافرمانی است که مانعِ هم‌سویی با یارانِ طریقت می‌شود.

با دوست وفا کن که وفا وام الست است ترسم که بمیری و در این وام بمانی

با یارِ حقیقی (خداوند) عهدِ وفاداری را به جای آور، زیرا وفاداری، بدهیِ دیرینه‌ و ازلیِ انسان است که در عهد «الست» بر عهده گرفته است. بیمِ آن دارم که عمرت به پایان برسد و بدون ادا کردنِ این دینِ معنوی، رخت از جهان بربندی.

نکته ادبی: «وام الست» اشاره به پیمانِ نخستینِ بندگیِ انسان با خداوند (آیه «أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ») دارد که در عرفان نمادِ وظیفه‌یِ ذاتیِ بشر است.

بگرفت تو را تاسه و حال تو چنان است کز عجز تو در تاسه حمام بمانی

انبوهی از اندوه و دلهره تو را فرا گرفته است و حال و روزت چنان آشفته است که از شدتِ ناتوانی، گویی در تنگی و فشارِ حمامِ دنیا محبوس شده‌ای و راهِ نجاتی نمی‌یابی.

نکته ادبی: «تاسه» به معنایِ دلتنگی، اضطراب و تنگیِ نفس است که شاعر آن را با فضایِ محصورِ حمام مقایسه کرده تا شدتِ فشارِ روحی را نشان دهد.

می ترسی از این سر که تو داری و از این خو کان سر تو به رنجوری سرسام بمانی

تو از این «منِ» خویش و ویژگی‌هایِ اخلاقی‌ات بیمناکی؛ و همین ترس و دلبستگی به خود، باعث می‌شود که همچنان درگیرِ بیماریِ روحی و فکریِ شدید باقی بمانی.

نکته ادبی: «سرسام» در گذشته به نوعی بیماریِ التهابیِ مغز گفته می‌شد که باعثِ هذیان و آشفتگیِ ذهن می‌شد و در اینجا استعاره از آشفتگیِ ناشی از منیت است.

با ما تو یکی کن سر زیرا سر وقت است تا همچو سران شاد سرانجام بمانی

با ما هم‌دل و هم‌سو شو، زیرا اکنون وقتِ مناسبی برای این اتحاد است تا همچون بزرگان و رهبرانِ این راه، عاقبت‌به‌خیر و شادمان شوی.

نکته ادبی: تکرارِ واژه‌یِ «سر» در انتهایِ بیت (سرِ خود، سرِ وقت، سران، سرانجام) آرایه‌یِ جناس و تکرار است که بر محوریتِ موضوعِ «خود» و «رهبری» تأکید می‌کند.

آرایه‌های ادبی

استعاره آتش

نمادِ رنج‌ها و سختی‌هایِ مسیرِ عشق که باعثِ پختگیِ جانِ سالک می‌شود.

تلمیح وام الست

اشاره به پیمانِ ازلیِ بندگی میانِ انسان و خداوند در عالمِ قبل از خلقتِ جسمانی.

جناس و اشتقاق سر

استفاده از واژه‌یِ «سر» با معانیِ متفاوت (خود، رهبر، پایان) در ابیات ۵ و ۶ برایِ تأکید برِ مفهومِ منیت و عاقبتِ کار.

کنایه سر کشیدن

کنایه از تکبر، غرور و سرپیچی از همراهی با یارانِ طریق.