دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۶۲۴

مولوی
برخیز که جان است و جهان است و جوانی خورشید برآمد بنگر نورفشانی
آن حسن که در خواب همی جست زلیخا ای یوسف ایام به صد ره به از آنی
برخیز که آویخت ترازوی قیامت برسنج ببین که سبکی یا تو گرانی
هر سوی نشانی است ز مخلوق به خالق قانع نشود عاشق بی دل به نشانی
هر لحظه ز گردون برسد بانگ که ای گاو ما راه سعادت بنمودیم تو دانی
برخیز و بیا دبدبه عمر ابد بین تا بازرهی زود از این عالم فانی
او عمر عزیزی است از او چاره نداری او جان جهان آمد و تو نقش جهانی
بر صورت سنگین بزند روح پذیرد حیف است کز این روح تو محروم بمانی
او کان عقیق آمد و سرمایه کان ها در کان عقیق آی چه دربند دکانی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات، دعوتی پرشور و پرطنین برای بیداری روحی و گسستن از بندهای دلبستگی‌های دنیوی است. شاعر با لحنی آمرانه و در عین حال مشفقانه، مخاطب را فرا می‌خواند تا از خواب غفلت برخیزد و به جای سرگرم شدن به جلوه‌های گذرا و ظواهر فریبنده، به اصل و حقیقت هستی که همان نور الهی و حقیقتِ ابدی است، نظر دوزد.

درونمایه اصلی شعر، تمایز میان دنیای فانی و عالم باقی است. نویسنده با بهره‌گیری از نمادهایی چون ترازوی قیامت، خورشید و کان عقیق، مخاطب را تشویق می‌کند تا به جای اتلاف عمر در دکان‌های کوچک و حقیر مادیات، به سوی سرچشمه حقیقی حیات و معنا گام بردارد و پیش از آنکه فرصت از دست برود، به رشد معنوی دست یابد.

معنای روان

برخیز که جان است و جهان است و جوانی خورشید برآمد بنگر نورفشانی

برخیز که زمانِ زندگی، شکوهِ عالم و هنگامه‌ی جوانی فرا رسیده است؛ خورشیدِ حقیقت طلوع کرده است، پس به این نورافشانی و تجلی الهی بنگر.

نکته ادبی: جان و جهان و جوانی در کنار هم، استعاره‌ای از فرصت‌های بی‌بدیل زندگی است که با طلوع خورشید حقیقت هم‌زمان شده است.

آن حسن که در خواب همی جست زلیخا ای یوسف ایام به صد ره به از آنی

آن زیبایی بی‌همتایی که زلیخا در رؤیاهای خود آرزویش را داشت، در برابر زیبایی تو بسیار ناچیز است؛ ای یوسفِ این روزگار، تو صدها برابر زیباتر و برتر از آن چیزی هستی که او در خیال می‌پرورد.

نکته ادبی: اشاره به داستان قرآنی یوسف و زلیخا، برای تأکید بر کمالِ زیباییِ مخاطب که از خیالِ بشری فراتر است.

برخیز که آویخت ترازوی قیامت برسنج ببین که سبکی یا تو گرانی

بپاخیز که ترازوی داوری روز قیامت برپا شده است؛ خودت را در این ترازو بسنج و ببین که آیا اعمالت سبک و بی‌ارزش است یا از وزنِ معنوی و گران‌بهایی برخوردار هستی.

نکته ادبی: استعاره از ترازوی قیامت برای تأکید بر ضرورتِ محاسبه نفس و خودآگاهی پیش از وقوع مرگ.

هر سوی نشانی است ز مخلوق به خالق قانع نشود عاشق بی دل به نشانی

در هر گوشه‌ای از این جهان، نشانه‌ای از آفریده‌ها برای شناختِ آفریدگار وجود دارد، اما عاشقی که دل به حقیقت بسته، به دیدنِ نشانه‌ها قانع نمی‌شود و تنها خودِ محبوب را می‌جوید.

نکته ادبی: تقابل میان نشان (نماد) و حقیقت (مقصود اصلی عرفان)؛ عاشق واقعی از واسطه‌ها عبور می‌کند.

هر لحظه ز گردون برسد بانگ که ای گاو ما راه سعادت بنمودیم تو دانی

هر لحظه از آسمان و عالم بالا ندا می‌آید که ای کسی که در قید صفات حیوانی هستی، ما مسیر سعادت و خوشبختی را به تو نشان دادیم، آیا هنوز خودت متوجهِ این حقیقت نشده‌ای؟

نکته ادبی: گاو در اینجا استعاره‌ای از غفلت و اسارت در غرایز حیوانی است که مانع ادراکِ راهِ سعادت می‌شود.

برخیز و بیا دبدبه عمر ابد بین تا بازرهی زود از این عالم فانی

برخیز و بیا تا جلال و شکوهِ زندگیِ جاودان را مشاهده کنی؛ این کار باعث می‌شود تا به سرعت از قید و بند این دنیای زودگذر و فانی رهایی یابی.

نکته ادبی: دبدبه به معنای شکوه و جلال است و در اینجا نمادِ حیاتِ روحانیِ ابدی در برابرِ حقارتِ عالمِ فانی قرار گرفته است.

او عمر عزیزی است از او چاره نداری او جان جهان آمد و تو نقش جهانی

او همان عمرِ با ارزشی است که ناچاری به او دل ببندی و پناه ببری؛ او جان و حقیقتِ هستی است و تو تنها سایه یا نقشی از این حقیقتِ بزرگ هستی.

نکته ادبی: تضاد میان جانِ جهان (حقیقتِ مطلق) و نقشِ جهان (پدیده‌های ظاهری و سایه‌وار) به رابطه خالق و مخلوق اشاره دارد.

بر صورت سنگین بزند روح پذیرد حیف است کز این روح تو محروم بمانی

او بر کالبدِ بی‌روح و سنگینِ ما می‌دمد و به آن جان می‌بخشد؛ حیف است که تو از این دمِ حیات‌بخش و روح‌افزا بی‌نصیب بمانی.

نکته ادبی: اشاره به دمیده شدن روح الهی در کالبد مادی انسان؛ تشبیه کالبدِ بی‌روح به سنگ.

او کان عقیق آمد و سرمایه کان ها در کان عقیق آی چه دربند دکانی

او سرچشمه و معدنِ جواهراتِ گرانبهاست؛ پس به این معدنِ حقیقت روی بیا، چرا که در پی دکان‌های کوچک و بی‌ارزشِ دنیوی هستی؟

نکته ادبی: کان عقیق استعاره از سرچشمه فیض و معرفت الهی است در برابرِ دکان که نمادِ دلبستگی‌های ناچیزِ مادی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره خورشید

استعاره از نور معرفت و تجلی پروردگار که به زندگی انسان معنا می‌بخشد.

تلمیح زلیخا و یوسف

اشاره به داستان یوسف پیامبر برای بیان اوج زیبایی و کمال محبوب که از تصورات بشری فراتر است.

تشبیه نقش جهان

تشبیه وجود انسانِ غافل به نقشی بی‌جان و سایه‌وار در برابر حقیقتِ اصیلِ هستی.

استعاره گاو

نماد صفات حیوانی و غفلت انسان که او را از درکِ حقایق معنوی بازمی‌دارد.

تضاد کان عقیق و دکان

تقابل میان حقیقتِ بزرگ و ابدی (کان) با امور ناچیز و دنیوی (دکان) برای ترغیب مخاطب به انتخابِ درست.