دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۶۱۹

مولوی
گل گفت مرا نرمی از خار چه می جویی گفتم که در این سودا هشیار چه می جویی
گفتا که در این سودا دلدار تو کو بنما گفتم نشدی بی دل دلدار چه می جویی
گفتا هله مستانه بنما ره خمخانه گفتم که برو طفلی خمار چه می جویی
گفتا ز چه بی هوشی بنمای چه می نوشی گفتم برو ای مسکین هشدار چه می جویی
گفتا که چه گلزار است کز وی نرسد بویی گفتم اگرت بو نیست گلزار چه می جویی
گفتا که وفاجویان خوابی است که می بینند گفتم که خیال خواب بیدار چه می جویی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه در قالب یک گفت‌وگوی نمادین میان «گل» که نماد نفسِ ظاهر‌بین و دلبسته به مادیات است و «سالک» که نمادِ حقیقت‌جویِ بی‌تعلق است، شکل گرفته است. در این مناظره، گل با پرسش‌های خود که از سرِ ناباوری و نگاه سطحی است، سعی دارد مسیر حقیقت را به چالش بکشد، اما سالک با پاسخ‌های خود که بر پایه شهود و رهایی از بند «من» است، نشان می‌دهد که فهمِ اسرار هستی با عقل جزئی و تعلقاتِ دنیوی ناممکن است.

پیام اصلی شعر این است که تا زمانی که انسان اسیرِ خودخواهی و تعصباتِ عقلانیِ محدود است، نمی‌تواند رایحه عشق و حقیقت را استشمام کند. در حقیقت، عیب‌جویی از جهانِ معنوی، ناشی از کمبودِ ظرفیت در درونِ خودِ انسان است؛ کسی که هنوز «خمار»ِ تعلقات دنیایی است، هرگز نمی‌تواند «مستی»ِ حقیقت را درک کند و این جست‌وجو از سوی چنین فردی، بیهوده و بی‌ثمر است.

معنای روان

گل گفت مرا نرمی از خار چه می جویی گفتم که در این سودا هشیار چه می جویی

گل به من گفت: چرا از خار، توقعِ نرمی و لطافت داری؟ پاسخ دادم: تو نیز در این راهِ عشق و جنون، چرا به دنبالِ عقل و هشیاری هستی؟ (عشق با منطقِ سردِ عقلانی سازگار نیست).

نکته ادبی: «سودا» در اینجا به معنای عشق، جنون و دغدغه عاشقانه است که در تقابل با هشیاریِ عقلانی قرار دارد.

گفتا که در این سودا دلدار تو کو بنما گفتم نشدی بی دل دلدار چه می جویی

گل پرسید: در این وادیِ عشق، معشوقِ تو کجاست؟ نشانم بده. پاسخ دادم: تو هنوز از قیدِ «خود» رها نشده‌ای و دل نبریده‌ای؛ کسی که هنوز صاحبِ دل (اسیرِ نفس) است، چگونه می‌تواند معشوقِ حقیقی را ببیند؟

نکته ادبی: «بی‌دل شدن» در ادبیات عرفانی استعاره از فنای نفس و رهایی از خودخواهی است که شرط اصلی درکِ معشوق است.

گفتا هله مستانه بنما ره خمخانه گفتم که برو طفلی خمار چه می جویی

گل گفت: ای کسانی که ادعای مستی دارید، راهِ میخانه را نشانم دهید. پاسخ دادم: ای کودکِ خام، تو هنوز درگیرِ خمارِ تعلقاتِ دنیایی هستی؛ با چنین حالی، دنبالِ باده‌ی حقیقت چه می‌گردی؟

نکته ادبی: «خمار» در اینجا نمادِ گرفتاری در لذات دنیوی است که مانع از چشیدنِ باده‌ نوشیِ عرفانی می‌شود.

گفتا ز چه بی هوشی بنمای چه می نوشی گفتم برو ای مسکین هشدار چه می جویی

گل پرسید: چرا این‌چنین بی‌خودی و مست هستی؟ بگو چه می‌نوشی؟ پاسخ دادم: ای مسکین، از این راه برو و مراقبِ خودت باش؛ تو که هنوز در خوابِ غفلتی، از حقیقتِ مستیِ من چه می‌فهمی؟

نکته ادبی: «هشدار» در اینجا هم به معنای «مراقب باش» و هم به معنای «هشیار شو» است که پاسخی است به پرسشِ گل درباره علتِ بی‌خودیِ شاعر.

گفتا که چه گلزار است کز وی نرسد بویی گفتم اگرت بو نیست گلزار چه می جویی

گل گفت: این چه گلزاری است که هیچ بویی از آن به مشام نمی‌رسد؟ پاسخ دادم: اگر تو شمّه‌ی معنوی و حسِ درکِ حقیقت نداری، در گلزارِ معرفت به دنبالِ چه هستی؟

نکته ادبی: «بو» در اینجا استعاره از شهود و ادراکِ قلبی است، نه بوی فیزیکیِ گل.

گفتا که وفاجویان خوابی است که می بینند گفتم که خیال خواب بیدار چه می جویی

گل گفت: کسانی که به دنبالِ وفا هستند، در حالِ دیدنِ خواب و خیال‌اند. پاسخ دادم: تو که خود در خوابِ غفلت هستی، چرا به دنبالِ بیداریِ حقیقت می‌گردی؟

نکته ادبی: «خیالِ خواب» اشاره به توهماتِ دنیایی است که در برابرِ «بیداری» و حقیقتِ مطلق قرار دارد.

آرایه‌های ادبی

تشخیص (جان‌بخشی) تمام ابیات

شاعر به «گل» توانایی تکلم، پرسشگری و عیب‌جویی داده است که فضایی زنده و مناظره‌گونه ایجاد کرده است.

استفهام انکاری «چه می‌جویی»

تکرارِ این پرسش در پایان هر بیت، تأکیدی است بر بیهودگیِ جست‌وجویِ سطحیِ گل و اثباتِ اینکه او فاقدِ درکِ حقیقت است.

تضاد هشیار / سودا، مستانه / خمار، گلزار / بی‌بویی

تقابل میان جهانِ مادی (گل، خمار، عقلِ ظاهر) و جهانِ معنوی (مستی، گلزارِ حقیقت، بی‌دلی) برای عمق بخشیدن به محتوای عرفانی.