دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۶۱۳

مولوی
ای شادی آن روزی کز راه تو بازآیی در روزن جان تابی چون ماه ز بالایی
زان ماه پرافزایش آن فارغ از آرایش این فرش زمینی را چون عرش بیارایی
بس عاقل پابسته کز خویش شود رسته بس جان که ز سر گیرد قانون شکرخایی
زین منزل شش گوشه بی مرکب و بی توشه بس قافله ره یابد در عالم بی جایی
روشن کن جان من تا گوید جان با تن کامروز مرا بنگر ای خواجه فردایی
تو آبی و من جویم جز وصل تو کی جویم رونق نبود جو را چون آب بنگشایی
ای شاد تو از پیشی یعنی ز همه بیشی والله که چو با خویشی از خویش نیاسایی
در جستن دل بودم بر راه خودش دیدم افتاده در این سودا چون مردم صفرایی
شمس الحق تبریزی پالود مرا هجرت جز عشق نبینی گر صد بار بپالایی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، سرودی است در ستایشِ اشتیاق و انتظار برای حضورِ محبوب که در عالمِ عرفان، استعاره‌ای از ذاتِ حق یا پیرِ طریقت است. شاعر با تصویرسازی‌های درخشان، این حضور را چون تابشِ ماه بر روزنِ جان توصیف می‌کند که تیرگی‌های دنیای مادی را به نوری آسمانی بدل می‌سازد. در این فضا، عقلِ جزئیِ دربند، رها شده و جانی تازه می‌یابد تا به سوی بی‌کرانگی گام بردارد.

در ادامه، شاعر از هجرت و پالایش سخن می‌گوید و تأکید دارد که رنجِ جدایی و سیرِ سلوک، تنها راهِ رسیدن به حقیقتِ عشق است. پایان‌بندی غزل با نامِ شمسِ تبریزی، پیوندِ میانِ مرید و مراد را به کمال می‌رساند و نشان می‌دهد که در پسِ تمامیِ این فراز و نشیب‌ها، تنها حقیقتی که باقی می‌ماند، عشق است که از هر سو که آن را بکاوی، جز آن نخواهی یافت.

معنای روان

ای شادی آن روزی کز راه تو بازآیی در روزن جان تابی چون ماه ز بالایی

چه پرشور و خجسته‌ است آن روزی که تو دوباره از راه برسی و همانند ماه، از جایگاه بلند خود بر پنجره‌ی جان من بتابی.

نکته ادبی: روزن جان استعاره از درگاه ادراک روح است و تابیدن ماه، کنایه از تجلی انوار الهی در وجود آدمی.

زان ماه پرافزایش آن فارغ از آرایش این فرش زمینی را چون عرش بیارایی

به خاطر آن ماهِ رو به کمال که بی‌نیاز از هرگونه زیور و آرایشی است، تو این زمینِ خاکی را همانند بهشت می‌آرایی.

نکته ادبی: عرش نماد عالم قدس و بی‌نهایتی است که در مقابل فرش (زمین) قرار گرفته و تضاد زیبایی ایجاد کرده است.

بس عاقل پابسته کز خویش شود رسته بس جان که ز سر گیرد قانون شکرخایی

بسیارند عاقلانِ در بندِ خویش که با آمدنِ تو از بندِ خودیت رها می‌شوند و بسیاری جان‌ها که دوباره شیوه‌ی شیرین‌سخنی و عشق‌ورزی را از سر می‌گیرند.

نکته ادبی: شکرخایی کنایه از گفتار شیرین یا چشیدن شهدِ عشق است که در تقابل با عقلِ پابسته قرار دارد.

زین منزل شش گوشه بی مرکب و بی توشه بس قافله ره یابد در عالم بی جایی

از این دنیای مادی که شش جهت (جهت‌های فضایی) دارد، بسیاری از کاروان‌های جان بدونِ مرکب و توشه‌ی مادی، راهی به سوی عالم بی‌مکان می‌یابند.

نکته ادبی: منزل شش‌گوشه استعاره از عالمِ ماده و تقییدات جسمانی است که با بی مکانی (عالم معنا) تقابل دارد.

روشن کن جان من تا گوید جان با تن کامروز مرا بنگر ای خواجه فردایی

جان مرا چنان روشن کن که با تنِ من هم‌سخن شود و به او بگوید که امروز ای سرورِ فردای من، مرا به نیکی بنگر.

نکته ادبی: خواجه در اینجا به معنای سید و سرور است و فردایِ من اشاره به عالمِ ابدیت و قیامت دارد.

تو آبی و من جویم جز وصل تو کی جویم رونق نبود جو را چون آب بنگشایی

تو مانند آبی و من جویبارم؛ چگونه می‌توانم جز وصالِ تو را جستجو کنم؟ چرا که جویبار بدونِ جریانِ آبِ تو، هیچ زیبایی و رونقی ندارد.

نکته ادبی: تمثیل جوی و آب برای بیان وابستگیِ عاشق به معشوق است؛ عاشق، جویی است که تنها با آبِ وجود معشوق معنا می‌یابد.

ای شاد تو از پیشی یعنی ز همه بیشی والله که چو با خویشی از خویش نیاسایی

ای که شادی تو از ازل بوده است؛ یعنی تو از همه برتری. به خدا سوگند که تو چنان در شدتِ هستی هستی که حتی وقتی با خودت خلوت می‌کنی، از شدتِ وجودِ خود آرام نمی‌گیری.

نکته ادبی: از پیشی به معنای تقدم زمانی و ازلی بودن است که نشان‌دهنده عظمتِ مقامِ معشوق است.

در جستن دل بودم بر راه خودش دیدم افتاده در این سودا چون مردم صفرایی

در پیِ یافتنِ دل بودم که آن را در مسیرِ خودش دیدم؛ دلی که مانند انسان‌های صفراوی (تندخو و ناآرام)، دچار تب و تابِ این سودا شده است.

نکته ادبی: مردم صفراوی در طب قدیم به افرادی گفته می‌شد که غلبه صفرا در آن‌ها باعث بی‌قراری و تب می‌شود؛ استعاره‌ای برای بی‌قراریِ عاشق.

شمس الحق تبریزی پالود مرا هجرت جز عشق نبینی گر صد بار بپالایی

ای شمس تبریزی، رنجِ دوری و هجرت تو مرا پاک و پالوده کرد؛ تو نیز اگر صد بار خود را پالایش کنی، در نهایت جز عشق چیز دیگری نخواهی دید.

نکته ادبی: پالودن به معنای تصفیه کردن و خالص‌سازی است؛ اشاره دارد به اینکه رنجِ جدایی از پیر، مقدمه رسیدن به حقیقتِ مطلق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره ماه

تشبیه معشوق یا پیر به ماه برای نشان دادن نورانیت و روشنایی‌بخشی به جان.

مراعات نظیر آب و جو

ارتباط معنایی میان جویبار و آب که بر پیوند ناگسستنی عاشق و معشوق دلالت دارد.

تضاد و تقابل فرش و عرش

تقابل میان عالم خاکی (فرش) و عالم افلاک و معنا (عرش).

تشبیه چون مردم صفراوی

تشبیه حالِ دلِ عاشق به بی‌قراریِ فردی که دچار غلبه صفراست.