دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۶۰۵

مولوی
ای باغ همی دانی کز باد کی رقصانی آبستن میوه ستی سرمست گلستانی
این روح چرا داری گر ز آنک تو این جسمی وین نقش چرا بندی گر ز آنک همه جانی
جان پیشکشت چه بود خرما به سوی بصره وز گوهر چون گویم چون غیرت عمانی
عقلا ز قیاس خود زین رو تو زنخ می زن زان رو تو کجا دانی چون مست زنخدانی
دشوار بود با کر طنبور نوازیدن یا بر سر صفرایی رسم شکرافشانی
می وام کند ایمان صد دیده به دیدارش تا مست شود ایمان زان باده یزدانی
در پای دل افتم من هر روز همی گویم راز تو شود پنهان گر راز تو نجهانی
کان مهره شش گوشه هم لایق آن نطع است کی گنجد در طاسی شش گوشه انسانی
شمس الحق تبریزی من باز چرا گردم هر لحظه به دست تو گر ز آنک نه سلطانی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل یکی از نمونه‌های متعالی ادبیات عرفانی است که در آن شاعر به پرسش از ماهیت دوگانه انسان (جسم و روح) می‌پردازد. فضا، فضای تسلیم عاشق در برابر معشوقی است که همچون پادشاهی معنوی، جان و جهان او را در بر گرفته است. شاعر با تکیه بر استعاراتی از دنیای بازی و طبیعت، بیهودگی عقلِ جزئی و استدلال‌های بشری را در برابر شکوهِ عشقِ الهی و سرمستیِ حضورِ پیر و مراد (شمس) به تصویر می‌کشد و بر این نکته تأکید دارد که در پیشگاه حقیقت، معیارهای معمولِ عقلانی رنگ می‌بازند.

در این متن، نویسنده به نقدِ کسانی می‌پردازد که می‌خواهند با ابزارهای محدودِ عقلی، به عمقِ اسرارِ نامتناهیِ عرفانی دست یابند. این غزل دعوتی است به رها کردنِ استدلال‌های خام و سپردنِ جان به دستِ پیر و راهبر برای رسیدن به مستیِ ایمانی که حاصلِ پیوند با منبعِ لایزالِ هستی است.

معنای روان

ای باغ همی دانی کز باد کی رقصانی آبستن میوه ستی سرمست گلستانی

ای باغ (ای جانِ شکوفا)، آیا می‌دانی که به سببِ وزشِ نسیمِ عشقِ الهی، چرا این‌گونه در تکاپو و رقصی؟ تو در حالی که آبستنِ میوه‌های معرفت هستی، از زیباییِ حضورِ خود سرمست شده‌ای.

نکته ادبی: باغ استعاره از جانِ آدمی است و باد به معنای نسیمِ عنایت و لطفِ الهی که عاملِ تحول در جان است.

این روح چرا داری گر ز آنک تو این جسمی وین نقش چرا بندی گر ز آنک همه جانی

اگر تو تنها همین جسمِ فانی هستی، پس چرا این روحِ بلندمرتبه را در خود داری؟ و اگر حقیقتِ تو تنها جان است، پس چرا خود را به بندِ نقش و صورت‌های ظاهری و دنیوی گرفتار کرده‌ای؟

نکته ادبی: اشاره به پارادوکس یا تناقضِ وجودی انسان که پیوندی میان عالمِ ماده و عالمِ معناست.

جان پیشکشت چه بود خرما به سوی بصره وز گوهر چون گویم چون غیرت عمانی

هدیه دادنِ جان به تو، همچون بردنِ خرما به شهرِ بصره است (که مهدِ خرماست و کاری بیهوده)؛ و در برابرِ ارزشِ گوهرِ وجودِ تو، زبانم بند می‌آید، چرا که تو حتی از مرواریدهای گران‌بهای دریای عمان نیز برتر و غیرت‌برانگیزتری.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلِ «زیره به کرمان بردن»؛ استفاده از بصره به عنوان کنایه از غنایِ معشوق.

عقلا ز قیاس خود زین رو تو زنخ می زن زان رو تو کجا دانی چون مست زنخدانی

ای عاقل! با مقیاس‌های کوچکِ عقلِ خود، به بحث و جدل و لاف‌زنی بپرداز؛ اما تو از حقیقتِ آن زیباییِ مطلق (چانه و صورتِ معشوق) چه می‌دانی که در برابرِ آن مست و حیران نشوی؟

نکته ادبی: زنخ زدن در اینجا به معنای لاف زدن و از روی عقلِ جزئی سخن گفتن است که در مقابلِ زنخدان (چانه معشوق) قرار گرفته و نوعی ایهام دارد.

دشوار بود با کر طنبور نوازیدن یا بر سر صفرایی رسم شکرافشانی

نواختنِ طنبور برای کسی که کر است کاری دشوار و بی‌حاصل است؛ همان‌طور که پاشیدنِ شکاف (شیرینی) بر سرِ کسی که بیماریِ صفراوی دارد (و طبعش شیرینی‌گریز است) بی‌فایده است.

نکته ادبی: تمثیلی برای نشان دادنِ تفاوتِ ظرفیتِ مخاطبان در پذیرشِ سخنِ حق و حکمت.

می وام کند ایمان صد دیده به دیدارش تا مست شود ایمان زان باده یزدانی

شرابِ الهی ایمان را به گونه‌ای وام‌دارِ خود می‌کند و آن را به دیدارِ جمالِ دوست می‌برد، تا آنجا که خودِ ایمان نیز از آن باده‌ی یزدانی مست و بی‌قرار می‌شود.

نکته ادبی: استعاره از باده به عنوانِ عشقِ الهی و فیضِ ربانی که حتی ایمانِ فرد را نیز متعالی‌تر می‌کند.

در پای دل افتم من هر روز همی گویم راز تو شود پنهان گر راز تو نجهانی

من هر روز در پای دل (مقامِ عشق) می‌افتم و با خود می‌گویم که اگر رازِ تو را آشکار نکنم و به زبان نیاورم، این رازِ عشق در وجودم پنهان و بی‌اثر می‌ماند.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ بیانِ عشق و ابرازِ درونیاتِ عاشقانه برای رشدِ جان.

کان مهره شش گوشه هم لایق آن نطع است کی گنجد در طاسی شش گوشه انسانی

مهره‌ی شش‌گوشه تنها مناسبِ همان صفحه‌ی بازی (نطع) خود است؛ یک انسانِ محدودِ شش‌گوشه، چگونه می‌تواند در طاسِ (ظرفِ) الهی که بی‌پایان است، جای گیرد؟

نکته ادبی: نطع به معنای سفره چرمی بازی است؛ اشاره به تفاوتِ ظرفیتِ وجودیِ انسان در برابرِ ساحتِ الهی.

شمس الحق تبریزی من باز چرا گردم هر لحظه به دست تو گر ز آنک نه سلطانی

ای شمسِ تبریزی! اگر تو صاحبِ قدرت و پادشاهِ جانِ من نیستی، پس چرا من هر لحظه باید به سوی تو بازگردم و دست به دامنِ تو باشم؟

نکته ادبی: استفاده از شمس الحق تبریزی به عنوانِ مراد و مظهرِ پادشاهیِ معنوی.

آرایه‌های ادبی

تمثیل خرما به سوی بصره

اشاره به بیهودگیِ هدیه دادن در جایی که فراوانی وجود دارد؛ معادلِ «زیره به کرمان بردن».

ایهام و جناس زنخ زدن / زنخدان

بازیِ زبانی بینِ واژه‌ی زنخ (به معنای لاف و گزافه) و زنخدان (به معنای گودیِ چانه).

استعاره باده یزدانی

استعاره از فیضِ الهی و عشقِ روحانی که مستی و حیرت می‌آورد.

تلمیح نطع و طاس

اشاره به بازی‌های قمار و تخته‌نرد که نمادی از سرنوشت و جایگاهِ هر موجود در جهان است.