دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۶۰۳

مولوی
ای بر سر و پا گشته داری سر حیرانی با حلقه عشاقان رو بر در حیرانی
در زلف چو چوگانت غلطیده بسی جان ها وز بهر چنان مشکی جان عنبر حیرانی
از کون حذر کردم وز خویش گذر کردم در شاه نظر کردم من چاکر حیرانی
من یوسف دلخواهم چاه زنخت خواهم هم مومن این راهم هم کافر حیرانی
هم باده آن مستم هم بسته آن شستم تا چست برون جستم از چنبر حیرانی
ای عقل شده مهتر ای گشته دلت مرمر آخر تو یکی بنگر در دلبر حیرانی
ور نه بستیزم من در کار تو خیزم من خون تو بریزم من از خنجر حیرانی
از دولت مخدومی شمس الحق تبریزی هم فربه عشقم من هم لاغر حیرانی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر حالاتِ درونیِ سالکی است که در وادیِ عشق، از هستیِ خویش و تعلقاتِ عالم مادی عبور کرده و در آستانه‌ی حیرت به آرامش رسیده است. شاعر در این فضایِ عرفانی، از عقلِ مصلحت‌اندیش و دلِ سخت‌گیر می‌خواهد که با نگاهی تازه و فارغ از تعصبات، به جمالِ بی‌مثالِ معشوق بنگرند تا از بندِ منیّت و خودپرستی رهایی یابند.

در این سیرِ سلوک، نقشِ پیر و مراد بسیار پررنگ است که به واسطه‌ی او، سالک به کمالی می‌رسد که هم در عشق سرشار است و هم از تعلقاتِ پوچِ دنیا سبک‌بار. این ابیات، دعوتی است به رها کردنِ منطقِ سردِ عقلانی و ورود به عرصه‌ی پرشور و رازآلودِ حیرت که در آن، ایمان و کفرِ عاشق، رنگ و بویی فراتر از تعاریفِ عامیانه‌ی دنیایی دارد.

معنای روان

ای بر سر و پا گشته داری سر حیرانی با حلقه عشاقان رو بر در حیرانی

ای کسی که از سر تا پا غرق در حیرت و سرگشتگی شده‌ای، به جمع عاشقان بپیوند و در آستانه‌ی درگاهِ حیرت قرار بگیر تا حقیقت بر تو آشکار شود.

نکته ادبی: حیرانی در اینجا به معنای سرگشتگی در راه عشق است که مقامی معنوی محسوب می‌شود.

در زلف چو چوگانت غلطیده بسی جان ها وز بهر چنان مشکی جان عنبر حیرانی

در پیچ و تاب زلف تو که همچون چوب چوگان خمیده است، جان‌های بسیاری گرفتار شده‌اند و به خاطر رنگ و بوی دلربای آن گیسوان، جان آدمی در حیرت و شگفتی فرو می‌رود.

نکته ادبی: چوگان استعاره از انحنای زلف است. جان عنبر حیرانی به معنای جانی است که از عطر و رنگ آن گیسوان سرگشته شده است.

از کون حذر کردم وز خویش گذر کردم در شاه نظر کردم من چاکر حیرانی

من از هرچه در جهان هست دست شستم و حتی از خودِ خویش نیز عبور کردم تا بتوانم با دیدنِ چهره‌ی آن پادشاهِ حقیقی، به عنوان خدمتگزاری سرگشته در محضرش حاضر شوم.

نکته ادبی: کون به معنای هستی و جهان مادی است. شاه اشاره به ذات حق تعالی یا معشوق است.

من یوسف دلخواهم چاه زنخت خواهم هم مومن این راهم هم کافر حیرانی

من آن یوسفِ جان هستم که در آرزوی چاهِ زنخدانِ توام؛ در این راه، گاه در مقام ایمان به تو هستم و گاه در مقامِ کفر، و همه‌ی این حالات در سایه‌ی حیرت رخ می‌دهد.

نکته ادبی: چاه زنخ اشاره به گودی چانه است. تناقض ایمان و کفر بیانگرِ فراتر رفتن از قالب‌های دینیِ معمول در عشق است.

هم باده آن مستم هم بسته آن شستم تا چست برون جستم از چنبر حیرانی

من هم از باده‌ی عشقِ او مست هستم و هم در بندِ دامِ او گرفتارم، تا آنکه توانستم چابک و سریع از چنبره‌ی این حیرتِ وجودی بیرون بجهم.

نکته ادبی: شست به معنای دام و حلقه است. چنبر به معنای حلقه و دایره است که در اینجا به محدودیت‌های ذهنی اشاره دارد.

ای عقل شده مهتر ای گشته دلت مرمر آخر تو یکی بنگر در دلبر حیرانی

ای عقل که ادعای سروری داری و ای دلی که از سختی به مرمر تبدیل شده‌ای، آخر لحظه‌ای در این دلبرِ حقیقت‌جو با دیده‌ی حیرت بنگر تا از بندِ خودبینی رها شوی.

نکته ادبی: مهتر به معنای بزرگ و سرور است. تشبیه دل به مرمر، نشانه‌ی قساوت و عدم پذیرش عشق است.

ور نه بستیزم من در کار تو خیزم من خون تو بریزم من از خنجر حیرانی

اگر این‌گونه نباشد و تسلیم نشوی، من با تو ستیز خواهم کرد و برای اصلاحِ کارِ تو قیام می‌کنم؛ چنانکه با خنجرِ حیرت، خونِ خودبینی و منیتِ تو را خواهم ریخت.

نکته ادبی: خنجر حیرت استعاره از برندگیِ شگفتی و تحولی است که عاشقی در جانِ سالک ایجاد می‌کند.

از دولت مخدومی شمس الحق تبریزی هم فربه عشقم من هم لاغر حیرانی

به برکتِ خدمت و شاگردی در محضرِ شمس‌الحقِ تبریزی، من هم در عشق به غنا و فربگی رسیده‌ام و هم در عالمِ حیرت، از تعلقاتِ دنیوی لاغر و رها گشته‌ام.

نکته ادبی: دولت مخدومی به معنای سعادتِ درکِ محضرِ پیر و مراد است. فربهی و لاغری متناقض‌نماهایی برای توصیفِ کمالِ معنوی هستند.

آرایه‌های ادبی

استعاره زلف چو چوگان

تشبیه انحنای زلف به خمیدگیِ سرِ چوب چوگان که نشان از گرفتار کردن جان‌ها دارد.

متناقض‌نما (پارادوکس) هم مومن این راهم هم کافر حیرانی

ترکیب دو حالت متضاد ایمان و کفر که نشان‌دهنده‌ی خروج سالک از قالب‌های ظاهری شریعت در مسیر عشق است.

تلمیح یوسف دلخواهم چاه زنخ

اشاره به داستان یوسف پیامبر و افتادن او در چاه؛ در اینجا گودی چانه‌ی معشوق به چاه یوسف تشبیه شده است.

تشبیه دلت مرمر

تشبیه دل به سنگ مرمر برای نشان دادن سختی و نفوذناپذیری آن در برابر حقیقت عشق.