دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۶۰۰

مولوی
گفتم که بجست آن مه از خانه چو عیاری تشنیع زنان بودم بر عهد وفاداری
غماز غمت گفتا در خانه بجوی آخر آن طره که دل دزدد ماننده طراری
در سوخته جان زن از آهن و از سنگش در پیه دو دیده خود بر آب بزن ناری
بفروز چنین شمعی در خانه همی گردان باشد که نهان باشد او از پس دیواری
اندر پس دیواری در سایه خورشیدش در نیم شب هجران بگشود مرا کاری
در خانه همی گشتم در دست چنین شمعی تا تیره شد این شمعم از تابش انواری
گفتم که در این زندان چون یافتمت ای جان در بی نمکی چون ره بردم به نمکساری
ای شوخ گریزنده وی شاه ستیزنده وی از تو جهان زنده چون یافتمت باری
در حال نهانی شد پنهان چو معانی شد چون گوهر کانی شد غیرت شده ستاری
من دست زنان بر سر چون حلقه شده بر در وین طعنه زنان بر من هم یافته بازاری
از پرتو مخدومی شمس الحق تبریزی چون مه که ز خورشیدش شد تیره خجل واری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، روایتگرِ جستجویِ پرشورِ سالکی است که در پی یافتنِ محبوبِ ازلی (خداوند یا مرشدِ معنوی) است. شاعر در این قطعه، رابطه‌ی پیچیده‌ی میانِ تلاشِ فردی و تجلیِ ناگهانیِ حقیقت را به تصویر می‌کشد؛ تلاشی که با ابزارهای عقلانی (شمع) آغاز می‌شود اما در نهایت در برابرِ نورِ مطلقِ معشوق، رنگ می‌بازد.

درونمایه‌ی اصلی، پارادوکسِ حضور و غیبت است. شاعر از سویی به دنبالِ معشوق می‌گردد و از سوی دیگر، در لحظه‌ی شهود، درمی‌یابد که آن نورِ بی‌کران، تمامیِ ادراکاتِ محدودِ او را خاموش کرده است. این غزل، تصویرگرِ گذار از جستجویِ ذهنی به درکِ حضوری است؛ جایی که غیرتِ الهی، محبوب را از دیدگانِ ظاهربین پنهان می‌کند و عاشق را در حیرتی عاشقانه رها می‌سازد.

معنای روان

گفتم که بجست آن مه از خانه چو عیاری تشنیع زنان بودم بر عهد وفاداری

گفتم آن محبوبِ همچون ماه، مانند دزدی از خانه گریخت، در حالی که اطرافیان برای پایبندیِ من به عهدِ وفاداری، مرا سرزنش می‌کردند و می‌گفتند این وفاداری سودی ندارد.

نکته ادبی: واژه 'عیاری' در اینجا به معنای دزدیِ زیرکانه و رندی است که با رفتارِ گریزپایِ معشوق تناسب دارد.

غماز غمت گفتا در خانه بجوی آخر آن طره که دل دزدد ماننده طراری

آن عقلِ عیب‌جو که از غمِ تو سخن می‌گفت، پیشنهاد کرد که در خانه جستجو کنم؛ همان زلفی که مانند دزدی حرفه‌ای، دل را از انسان می‌رباید.

نکته ادبی: 'غماز' به معنای سخن‌چین و عیب‌جو است که در اینجا به نیرویِ تحلیلگرِ عقل اشاره دارد که در راهِ عشق، مدام ملامت می‌کند.

در سوخته جان زن از آهن و از سنگش در پیه دو دیده خود بر آب بزن ناری

در جانِ سوخته‌ات از برخوردِ سنگ و آهنِ اراده، آتش بیفروز و بر چربیِ اشکانِ چشمانت، شعله‌ای برای جستجو روشن کن.

نکته ادبی: استعاره از سختیِ راه؛ شاعر توصیه می‌کند برای یافتنِ حقیقت باید از درد و رنجِ درونی (آتشِ جان) و اشکِ چشم کمک گرفت.

بفروز چنین شمعی در خانه همی گردان باشد که نهان باشد او از پس دیواری

چنین شمعی از عشق و اشتیاق را بردار و در خانه بگردان، شاید که آن محبوب در پشتِ دیواری پنهان شده باشد و بتوان او را یافت.

نکته ادبی: شمع نمادِ آگاهی و جستجویِ عاشقانه است که در تاریکیِ عالمِ مادی به دنبالِ حقیقت می‌گردد.

اندر پس دیواری در سایه خورشیدش در نیم شب هجران بگشود مرا کاری

در پشتِ دیواری و در سایه‌یِ وجودِ تابناکِ او، در نیمه‌شبِ تاریکِ هجران، ناگهان راهی به سویِ مقصود برایم گشوده شد.

نکته ادبی: پارادوکسِ 'سایه‌ی خورشید' بیانگرِ این نکته است که حتی در دوری هم، شعاعی از نورِ معشوق وجود دارد که هدایت‌گر است.

در خانه همی گشتم در دست چنین شمعی تا تیره شد این شمعم از تابش انواری

در خانه با شمعی در دست می‌گشتم، تا اینکه آن شمعِ کوچکِ من از شدتِ نورِ تجلیِ او، خاموش و بی‌اثر شد.

نکته ادبی: اشاره به فنایِ ادراکاتِ جزئی در برابرِ تجلیِ کلیِ معشوق؛ نوری که شمعِ عقل را می‌پوشاند.

گفتم که در این زندان چون یافتمت ای جان در بی نمکی چون ره بردم به نمکساری

گفتم ای جان! در این دنیایِ زندان‌مانند چگونه تو را یافتم؟ در این مکانِ بی‌مزه و سردِ دنیا، چگونه به سرچشمه‌یِ زیبایی و طعم رسیدم؟

نکته ادبی: 'نمکسار' نمادِ جایی است که سرشار از طعم و زیباییِ معنوی است؛ در تقابل با فضایِ بی‌مزه و سردِ زندانِ دنیا.

ای شوخ گریزنده وی شاه ستیزنده وی از تو جهان زنده چون یافتمت باری

ای محبوبِ گریزان و ای پادشاهِ ستیزه‌جو که جهان از وجودِ تو زنده است، چگونه بالاخره تو را پیدا کردم؟

نکته ادبی: تناقضِ میانِ گریزان بودن و زنده بودنِ جهان از او، نشان‌دهنده‌یِ جایگاهِ والایِ معشوق است که در عینِ بی‌نیازی، جان‌بخش است.

در حال نهانی شد پنهان چو معانی شد چون گوهر کانی شد غیرت شده ستاری

او ناگهان پنهان شد و به عالمِ معانیِ محض پیوست، درست مثل گوهری در معدن؛ و غیرتِ الهی پرده‌ای برای پنهان کردنش شد.

نکته ادبی: 'ستاری' صفتِ خداوند به معنای پوشاننده است که در اینجا به معنایِ پرده‌افکنیِ الهی بر حقیقت است تا نااهلان آن را نبینند.

من دست زنان بر سر چون حلقه شده بر در وین طعنه زنان بر من هم یافته بازاری

من مانند حلقه‌یِ در، دست‌به‌دست رویِ در می‌زنم و مردم به من طعنه می‌زنند و از این ماجرایِ عاشقانه‌یِ من برای خود بساطِ سرگرمی ساخته‌اند.

نکته ادبی: تصویرِ 'حلقه بر در' استعاره‌ای از تلاشِ مستمر و بی‌نتیجه‌یِ عاشق در پشتِ دروازه‌هایِ وصال است.

از پرتو مخدومی شمس الحق تبریزی چون مه که ز خورشیدش شد تیره خجل واری

از فروغِ وجودِ شمسِ تبریزی، من همچون ماهی که در برابرِ خورشیدِ تابان، بی‌نور و شرمنده می‌شود، از خود بی‌خود شدم.

نکته ادبی: تشبیه کامل و مشهورِ ماه و خورشید برای بیانِ تفاوتِ نورِ ذاتیِ مرشد و نورِ اکتسابیِ شاگرد.

آرایه‌های ادبی

استعاره شمع

نمادِ عقلِ جزئی یا تلاشِ آگاهانه‌یِ سالک برای یافتنِ حقیقت در تاریکیِ هجران.

تناقض (پارادوکس) سایه خورشید

جمعِ میانِ دو امرِ متضاد برای بیانِ این نکته که حضورِ معشوق در عینِ پنهان بودن، سایه‌گستر است.

تشبیه چون مه که ز خورشیدش

مقایسه‌یِ وضعیتِ عارف در برابرِ نورِ مرشد با ماه در برابرِ خورشید برای نشان دادنِ فنایِ خودی.

تلمیح و تمثیل حلقه شده بر در

اشاره به آیینِ کوبیدنِ در که نمادی از طلب و استغاثه‌یِ عاشق درگاهِ الهی است.