دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۵۹۱

مولوی
ای پرده در پرده بنگر که چه ها کردی دل بودی و جان بردی این جا چه رها کردی
خورشید جهانی تو سلطان شهانی تو بی هوشی جانی تو گیرم که جفا کردی
هم عاقبت ای سلطان بردی همه را مهمان در بخشش و در احسان حاجات روا کردی
هر سنگ که بگرفتی لعل و گهرش کردی هر پشه که پروردی صد همچو هما کردی
یک طایفه را ای جان منشور خطا دادی یک قافله را ناگه اصحاب صفا کردی
آثار فلک ها را اجزای زمین کردی اجزای زمین ها را در لطف سما کردی
پس من ز چه بشناسم از چرخ زمین ها را چون قاعده بشکستی وز درد دوا کردی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، ستایشی شورانگیز و عارفانه از قدرت بی‌کران و دگرگون‌سازِ معشوق ازلی است. شاعر در این ابیات، خیره به تحولات شگرفی است که حضور معشوق در هستی و جان آدمی پدید می‌آورد؛ قدرتی که مرزهای میان ماده و معنا، زشتی و زیبایی، و زمین و آسمان را در هم می‌شکند و با نگاهی کیمیاگرانه، همه چیز را به سوی کمال رهنمون می‌سازد.

شاعر با زبانی صمیمانه و در عین حال شکوهمند، از سرگشتگی خود در برابر این دگرگونی‌های عظیم می‌گوید و معشوق را سلطانِ جان و خردی می‌داند که حتی در سخت‌گیری‌هایش نیز، رحمتی پنهان دارد و نهایتاً درد را به درمان بدل می‌کند.

معنای روان

ای پرده در پرده بنگر که چه ها کردی دل بودی و جان بردی این جا چه رها کردی

ای کسی که حجاب‌ها را از پیش چشم برمی‌داری، بنگر که چه شوری در جان من به پا کردی؛ تو هم دل من بودی و هم با رفتنت جانم را ستاندی، بگو ببینم دیگر چه چیزی برای من در این جهان بر جای گذاشتی؟

نکته ادبی: «پرده‌در» استعاره از کسی است که اسرار پنهان را آشکار می‌کند. در این بیت، «دل بودی و جان بردی» بیانگر تصرفِ کاملِ عاشق توسط معشوق است.

خورشید جهانی تو سلطان شهانی تو بی هوشی جانی تو گیرم که جفا کردی

تو خورشیدِ عالم‌تابِ هستی و سلطانِ تمامِ پادشاهانِ جان؛ اگرچه با بی‌اعتنایی‌ات مرا سرگشته و بی‌هوش کردی، اما باز هم می‌پذیرم و می‌دانم که این بی‌مهری تو نیز از سرِ مصلحت است.

نکته ادبی: «سلطانِ شهان» اشاره به جایگاه برتر معشوق دارد و «بی‌هوشی» در اینجا به معنای حیرت و از دست دادنِ عقلِ جزئی در برابر جمالِ معشوق است.

هم عاقبت ای سلطان بردی همه را مهمان در بخشش و در احسان حاجات روا کردی

ای سلطانِ جان، سرانجام همه را به ضیافتِ عشقِ خود دعوت کردی و با لطف و بخششِ بی‌کرانت، تمام نیازها و حاجاتِ آنان را برآورده ساختی.

نکته ادبی: «مهمان» در اینجا نمادِ رهروانی است که به آستانِ حضرتِ حق راه یافته‌اند و به فیضِ الهی رسیده‌اند.

هر سنگ که بگرفتی لعل و گهرش کردی هر پشه که پروردی صد همچو هما کردی

هر سنگِ بی‌ارزشی را که در دست گرفتی، به لعل و گوهری درخشان بدل کردی و هر پشه‌ی ناچیزی را که پرورش دادی، به جایگاهی رفیع مانندِ همای سعادت رساندی.

نکته ادبی: اشاره به «کیمیاگری» معشوق دارد؛ یعنی همان‌طور که مس به طلا تبدیل می‌شود، جان‌های حقیر نیز با نظرِ عنایتِ الهی، به کمال می‌رسند. «هما» نمادِ سعادت و بلندی است.

یک طایفه را ای جان منشور خطا دادی یک قافله را ناگه اصحاب صفا کردی

ای جانِ من، تو برای گروهی حکمِ خطا و دوری از درگاه صادر کردی و ناگهان گروهی دیگر از سالکان را به مقامِ پاکان و اهلِ صفا رساندی.

نکته ادبی: «منشور» به معنای حکم یا فرمان است. این بیت به قدرتِ مطلقِ معشوق در هدایت و یا رها کردنِ بندگان اشاره دارد که امری درونی و الهی است.

آثار فلک ها را اجزای زمین کردی اجزای زمین ها را در لطف سما کردی

تو اثرات و اسرارِ آسمان‌ها را در اجزای زمین دمیدی و هستیِ مادیِ زمین را چنان صیقل دادی که در لطف و صفای آسمانی حل شد.

نکته ادبی: این بیت بیانگرِ وحدتِ وجود و محو شدنِ دوگانگی‌ها در نگاهِ عارف است که در آن، زمین و آسمان به یک حقیقت می‌رسند.

پس من ز چه بشناسم از چرخ زمین ها را چون قاعده بشکستی وز درد دوا کردی

پس من چگونه می‌توانم زمین را از آسمان تشخیص دهم، وقتی تو تمامیِ قاعده‌ها و قوانینِ طبیعت را شکستی و دردِ مرا به درمان بدل کردی؟

نکته ادبی: «قاعده شکستن» کنایه از نادیده گرفتنِ عاداتِ معمول و قوانینِ مادی است که معشوق با قدرتِ الهی‌اش آن را تغییر داده است.

آرایه‌های ادبی

استعاره خورشید جهانی

معشوق به خورشید تشبیه شده که منبع نور، حیات و گرما برای عالم است.

تضاد سنگ و لعل، پشه و هما

تضاد میان اشیاء پست و ارزشمند برای نشان دادنِ قدرتِ کیمیاگری و تحول‌بخشیِ معشوق.

کنایه پرده در پرده

کنایه از آشکار کردنِ رازها و اسرارِ پنهانِ هستی.

ایهام درد و دوا

اشاره به اینکه دردِ عشق، خود داروی درمانِ جان از زنگارهای مادی است.