دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۵۸۵

مولوی
گر نرگس خون خوارش دربند امانستی هم زهر شکر گشتی هم گرگ شبانستی
هم دور قمر یارا چون بنده بدی ما را هم ساغر سلطانی اندر دورانستی
هم کوه بدان سختی چون شیره و شیرستی هم بحر بدان تلخی آب حیوانستی
از طلعت مستورش بر خلق زدی نورش هم نرگس مخمورش بر ما نگرانستی
با هیچ دل مست او تقصیر نکرده ست او پس چیست ز ناشکری تشنیع چنانستی
وصلش به میان آید از لطف و کرم لیکن کفو کمر وصلش ای کاش میانستی
صورتگر بی صورت گر ز آنک عیان بودی در مردن این صورت کس را چه زیانستی
راه نظر ار بودی بی رهزن پنهانی با هر مژه و ابرو کی تیر و کمانستی
بربند دهان زیرا دریا خمشی خواهد ور نی دهن ماهی پرگفت و زیانستی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاه قدرت دگرگون‌ساز عشق است؛ عشقی که می‌تواند در ادراک عاشق، طبیعت هستی را به تمامی دگرگون کند. شاعر در این سروده، جهانی را ترسیم می‌کند که در آن، اگر چشمان پرجاذبه و سرنوشت‌ساز معشوق، روی از بندگان برنگردانند و عنایتی کنند، تمامی سختی‌ها، تلخی‌ها و مرگ‌آگاهی‌ها به شیرینی، امنیت و جاودانگی بدل می‌شوند.

درونمایه اصلی این اثر، دعوت به تسلیم و سکوت در برابر شکوهِ بی‌کران حقیقت است. شاعر با زبانی نمادین یادآور می‌شود که رنج‌ها و نامرادی‌ها نه از جانب معشوق، بلکه از دریچه‌ی تنگِ ادراک و ناسپاسی ماست. در نهایت، با استفاده از تمثیلِ ماهی و دریا، مخاطب را به خاموشی فرا می‌خواند، چرا که ورود به ساحت حقیقت، نه با گفتار و ادعای بیهوده، که با سکوتِ آگاهانه و از میان برداشتنِ حجاب‌هایِ خودبینی میسر است.

معنای روان

گر نرگس خون خوارش دربند امانستی هم زهر شکر گشتی هم گرگ شبانستی

اگر چشمان زیبا و فریبنده معشوق که به خون‌خواری (جذب و تسخیر دل‌ها) شهره است، به عاشق رحم می‌آورد و روی خوش نشان می‌داد، حتی زهر مهلک در کام عاشق چون شکر گوارا می‌شد و گرگِ درنده به شبانی مهربان بدل می‌گشت.

نکته ادبی: واژه «نرگس» در ادبیات کلاسیک نماد چشمِ خمار و زیباست. «خون‌خوار» استعاره از قدرت خیره‌کننده و ویرانگرِ نگاه معشوق است.

هم دور قمر یارا چون بنده بدی ما را هم ساغر سلطانی اندر دورانستی

ای یار! اگر گردش روزگار و سرنوشت همانند بنده‌ای در اختیار ما بود و به کام ما می‌چرخید، آن جامِ گران‌بهایِ سلطنت و معرفت الهی در زمانه ما نیز به دست می‌آمد.

نکته ادبی: «دور قمر» اشاره به گردش افلاک و تقدیر دارد. «ساغر سلطانی» کنایه از فیض یا معرفتِ والایی است که نصیب هر کس نمی‌شود.

هم کوه بدان سختی چون شیره و شیرستی هم بحر بدان تلخی آب حیوانستی

اگر معشوق بخواهد، کوه به آن صلابت، چون شیر و شربتِ گوارا نرم می‌شود و دریای به آن تلخی و شوره‌زاری، به آبِ حیات و جاودانگی بدل می‌گردد.

نکته ادبی: تضادِ «کوه/سختی» با «شیره/شیر» و «بحر/تلخی» با «آب حیوان» برای نمایش قدرتِ تحول‌آفرین عشق به کار رفته است.

از طلعت مستورش بر خلق زدی نورش هم نرگس مخمورش بر ما نگرانستی

اگر پرده از چهره پنهانِ معشوق برداشته می‌شد، نورِ آن بر تمام هستی می‌تابید و چشمانِ خمار و نیمه‌بازِ او که در حالتِ مستی است، بر ما نیز می‌نگریست و ما را مورد لطف قرار می‌داد.

نکته ادبی: «طلعت مستور» به معنای چهره‌ی پوشیده و پنهانِ حق است. «نرگس مخمور» نماد چشمِ نیمه‌باز و عاشق‌کشِ معشوق است.

با هیچ دل مست او تقصیر نکرده ست او پس چیست ز ناشکری تشنیع چنانستی

آن معشوقِ ازلی با هیچ دلی که مستِ عشق اوست، کوتاهی و تقصیری نکرده است. پس این همه ناله و فریاد و سرزنش کردنِ او به خاطر چیست؟ این‌ها همه از سرِ ناشکری و کوته‌بینیِ ماست.

نکته ادبی: «تشنیع» به معنای سرزنش کردن و بدنام کردن است. شاعر در اینجا گلایه عاشق را رد کرده و آن را ناشی از عدم درکِ عاشق می‌داند.

وصلش به میان آید از لطف و کرم لیکن کفو کمر وصلش ای کاش میانستی

وصلِ معشوق با لطف و بزرگواریِ او به دست می‌آید؛ اما ای کاش در میانه‌ی راه، ظرفیت و لیاقتِ کافی در من وجود داشت تا با آن مقامِ رفیعِ وصال، هم‌شأن و هم‌کفو می‌شدم.

نکته ادبی: «کفو» به معنای هم‌شأن و برابر است. واژه «کمر» در اینجا ایهام به میان‌بستن برای خدمت یا شایستگی دارد.

صورتگر بی صورت گر ز آنک عیان بودی در مردن این صورت کس را چه زیانستی

اگر صورت‌گرِ هستی (خداوند) که خود فارغ از هرگونه صورت و جسم است، برای همه آشکار می‌شد، دیگر کسی از مرگ و رها کردنِ این کالبدِ مادی هراسی نداشت و چه زیانی برای کسی پیش می‌آمد؟

نکته ادبی: «صورت‌گرِ بی‌صورت» متناقض‌نمایی (پارادوکسی) است که به ذاتِ خداوند اشاره دارد که آفریننده همه اشکال است اما خود شکل ندارد.

راه نظر ار بودی بی رهزن پنهانی با هر مژه و ابرو کی تیر و کمانستی

اگر مسیرِ نگاه کردن به سوی معشوق، از وجودِ راهزنانِ پنهانی (نفس و حجاب‌ها) پاک بود، دیگر نیازی نبود که مژه‌های معشوق مانند تیر و ابروانش مانند کمان، قلبِ عاشق را هدف قرار دهند و زخمی کنند.

نکته ادبی: «تیر و کمان» استعاره از مژه و ابروست که در ادبیات عاشقانه برای بیانِ رنجِ ناشی از دیدارِ زیباییِ معشوق به کار می‌رود.

بربند دهان زیرا دریا خمشی خواهد ور نی دهن ماهی پرگفت و زیانستی

لب از سخن فرو بند؛ چرا که دریایِ حقیقت، طالبِ سکوت است. اگر چنین نکنی، مانند ماهی که با باز کردن دهان، گرفتارِ صیاد می‌شود، پرگویی‌ات جز زیان برایت چیزی به همراه نخواهد داشت.

نکته ادبی: «دریا» استعاره از حقیقتِ متعالی است. این بیت ناظر به ضرب‌المثلی است که می‌گوید ماهی به خاطرِ باز کردنِ دهان گرفتار می‌شود.

آرایه‌های ادبی

استعاره نرگس

اشاره به چشمان معشوق که به دلیل خمار بودن به گل نرگس تشبیه شده است.

تضاد و طباق زهر و شکر، گرگ و شبان

ایجاد تقابل برای نشان دادن قدرت عشق در تبدیل مفاهیم منفی به مثبت.

متناقض‌نما (پارادوکس) صورتگر بی‌صورت

توصیفِ خداوند که آفریننده اشکال است اما خود دارای صورت و جسم نیست.

نمادگرایی دریا و ماهی

دریا نماد هستی بی‌کران یا حقیقت است و ماهی نماد سالکِ پرگو که با اظهارِ خود، در دامِ نفس گرفتار می‌شود.

کنایه تیر و کمان

اشاره به مژه‌ها و ابروان معشوق که همچون سلاح، جانِ عاشق را نشانه می‌روند.