دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۵۷۸

مولوی
ای بود تو از کی نی وی ملک تو تا کی نی عشق تو و جان من جز آتش و جز نی نی
بر کشته دیت باشد ای شادی این کشته صد کشته هو دیدم امکان یکی هی نی
ای دیده عجایب ها بنگر که عجب این است معشوق بر عاشق با وی نی و بی وی نی
امروز به بستان آ در حلقه مستان آ مستان خرف از مستی آن جا قدح و می نی
مستند نه از ساغر بنگر به شتر بنگر برخوان افلا ینظر معنیش بر این پی نی
در مومن و در کافر بنگر تو به چشم سر جز نعره یا رب نی جز ناله یا حی نی
آن جا که همی پویی زان است کز او سیری زان جا که گریزانی جز لطف پیاپی نی
از ابجد اندیشه یا رب تو بشو لوحم در مکتب درویشان خود ابجد و حطی نی
شمس الحق تبریزی آن جا که تو پیروزی از تابش خورشیدت هرگز خطری دی نی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل سرشار از مفاهیمِ عرفانی و معرفت‌شناسانه است که در آن شاعر به تبیینِ جایگاهِ یگانه محبوبِ ازلی می‌پردازد. فضا، فضایِ گذر از عقلِ جزئی‌نگر و رسیدن به شهودِ قلبی است؛ جایی که حقایق نه در قالب‌هایِ خشکِ آموزشی، بلکه در آینه‌ی جانِ عارف بازتاب می‌یابد.

شاعر با بهره‌گیری از تصاویرِ متناقض‌نما (پارادوکس)، مخاطب را دعوت می‌کند تا از بندِ زمان، مکان و ظواهرِ شرعیِ خشک عبور کند و درکِ عمیق‌تری از حضورِ فراگیرِ خداوند در هستی داشته باشد. این کلام، دعوتی است به رهایی از «منِ» کوچک و پیوستن به دریایِ بیکرانِ حقیقت که در هر ذره‌ای از عالم هویداست.

معنای روان

ای بود تو از کی نی وی ملک تو تا کی نی عشق تو و جان من جز آتش و جز نی نی

وجودِ تو از چه زمانی است؟ (تو فراتر از زمانی). قلمروِ تو تا چه وقت است؟ (تو ابدی هستی). پیوندِ عشقِ تو با جانِ من، مانندِ رابطه‌ی آتش و نی است؛ که هم‌ذات‌اند و هم در عینِ نزدیکی، جدا از یکدیگرند.

نکته ادبی: استفاده از تکرارِ واژه‌ی «نی» برای ایجادِ ایهام و موسیقیِ درونی است؛ «نی» در اینجا هم به معنای «نیست» و هم ابزارِ نمادینِ عرفانی (نی‌نوا) است.

بر کشته دیت باشد ای شادی این کشته صد کشته هو دیدم امکان یکی هی نی

برایِ کسی که در راهِ معشوق جان باخته، خون‌بهایی مقرر است؛ خوشا به حالِ این کشته که خون‌بهایش خودِ حق است. من در این راه صدها کشته دیدم که هرکدام عالمی داشتند و هیچ‌یک مثل دیگری نبود.

نکته ادبی: «دیت» به معنای خون‌بهاست؛ شاعر با نگاهی عرفانی، کشته‌شدن در راه عشق را نه پایان، بلکه آغازِ رسیدن به محبوب می‌داند.

ای دیده عجایب ها بنگر که عجب این است معشوق بر عاشق با وی نی و بی وی نی

ای کسی که زیبایی‌هایِ عجیبِ عالم را دیده‌ای، به این شگفتی بنگر که معشوق نسبت به عاشق، نه همراه است و نه جدا؛ او فراتر از این‌گونه توصیف‌هایِ محدود است.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ «معیتِ مطلقه» دارد که در آن خدا هم از رگِ گردن نزدیک‌تر است و هم از عالمِ امکان فراتر.

امروز به بستان آ در حلقه مستان آ مستان خرف از مستی آن جا قدح و می نی

امروز به بوستانِ حقیقت بیا و در جمعِ سرمستانِ عالمِ معنا حاضر شو؛ سرمستانِ واقعی چنان غرق در جذبه‌ی حق‌اند که نیازی به شرابِ انگوری و جامِ ظاهری ندارند.

نکته ادبی: «بستان» نمادِ عالمِ ملکوت و «ساغر و می» نمادِ لذت‌هایِ دنیوی است که در برابرِ عشقِ الهی رنگ می‌بازند.

مستند نه از ساغر بنگر به شتر بنگر برخوان افلا ینظر معنیش بر این پی نی

آن‌ها نه از شرابِ جام، که از نورِ حقیقت مست‌اند؛ به شتر (به نشانه‌هایِ خلقت) بنگر. قرآن می‌گوید «آیا نمی‌نگرند؟»؛ حقیقتِ این آیه همین است که در پیِ این نشانه‌ها، حقیقتی بزرگتر نهفته است.

نکته ادبی: ارجاع به آیه‌ی ۱۷ سوره‌ی غاشیه («أَفَلَا یَنظُرُونَ إِلَی الْإِبِلِ کَیْفَ خُلِقَتْ») برای تأکید بر لزومِ تفکر در نشانه‌هایِ آفرینش.

در مومن و در کافر بنگر تو به چشم سر جز نعره یا رب نی جز ناله یا حی نی

در وجودِ مومن و کافر به دیده‌ی بصیرت بنگر؛ از نهادِ همه‌ی آن‌ها صدایی جز ناله‌ی «یا رب» و «یا حی» بر نمی‌آید، چرا که همگی در طلبِ حقیقت‌اند.

نکته ادبی: شاعر به وحدتِ درونیِ موجودات در ذاتِ طلبگری اشاره دارد که همگی به نوعی متوجهِ هستیِ مطلق هستند.

آن جا که همی پویی زان است کز او سیری زان جا که گریزانی جز لطف پیاپی نی

به هر سو که می‌روی و می‌کوشی، از همان‌جا سیراب می‌شوی و به مقصد می‌رسی. و از هرچه می‌گریزی، جز لطفِ پی‌در‌پیِ خداوند در آن نیست که تو را به سویِ خود می‌خواند.

نکته ادبی: «پویی» از ریشه پویش و حرکت است؛ اشاره به این نکته که حرکتِ سالک، حرکتی به سویِ درون و یافتنِ لطفِ الهی است.

از ابجد اندیشه یا رب تو بشو لوحم در مکتب درویشان خود ابجد و حطی نی

خدایا، لوحِ ذهنِ مرا از آموزش‌هایِ بیهوده‌یِ عقلانی بشوی؛ چرا که در مکتبِ درویشان و اهلِ دل، این مقدماتِ علمی (ابجد و حطی) هیچ جایگاهی ندارد.

نکته ادبی: «ابجد» و «حطی» نمادِ علومِ ظاهری و قشری هستند که در مقابلِ علمِ لدنی و شهودی بی‌اعتبار تلقی می‌شوند.

شمس الحق تبریزی آن جا که تو پیروزی از تابش خورشیدت هرگز خطری دی نی

ای شمسِ تبریزی که در اوجِ کمال و پیروزی هستی، با تابشِ خورشیدِ معرفتِ تو، دیگر هیچ تیرگی و سایه‌ای از گذشته باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: خطابِ مستقیم به پیر و مرشد؛ «خورشید» استعاره از نورِ هدایت و «شمس» نامِ پیرِ معنوی است که عاملِ روشنگری است.

آرایه‌های ادبی

پارادوکس (متناقض‌نما) بر عاشق با وی نی و بی وی نی

بیانِ هم‌زمانیِ حضور و غیبتِ معشوق در درکِ عاشق که از ویژگی‌هایِ عالیِ بیانِ عرفانی است.

تضمین افلا ینظر

استفاده از آیه قرآن برای استناد به تفکر در خلقت به عنوانِ راهی برای شناختِ خالق.

نمادگرایی ابجد

نمادی برای دانشِ رسمی و سطحی که مانعِ رسیدن به شهودِ خالصِ قلبی می‌شود.

استعاره خورشید

اشاره به وجودِ نورانی و هدایت‌گرِ شمسِ تبریزی که تاریکی‌هایِ جهل را می‌زداید.