دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۵۷۷

مولوی
همرنگ جماعت شو تا لذت جان بینی در کوی خرابات آ تا دردکشان بینی
درکش قدح سودا هل تا بشوی رسوا بربند دو چشم سر تا چشم نهان بینی
بگشای دو دست خود گر میل کنارستت بشکن بت خاکی را تا روی بتان بینی
از بهر عجوزی را تا چند کشی کابین وز بهر سه نان تا کی شمشیر و سنان بینی
نک ساقی بی جوری در مجلس او دوری در دور درآ بنشین تا کی دوران بینی
این جاست ربا نیکو جانی ده و صد بستان گرگی و سگی کم کن تا مهر شبان بینی
شب یار همی گردد خشخاش مخور امشب بربند دهان از خور تا طعم دهان بینی
گویی که فلانی را ببرید ز من دشمن رو ترک فلانی گو تا بیست فلان بینی
اندیشه مکن الا از خالق اندیشه اندیشه جانان به کاندیشه نان بینی
با وسعت ارض الله بر حبس چه چفسیدی ز اندیشه گره کم زن تا شرح جنان بینی
خامش کن از این گفتن تا گفت بری باری از جان و جهان بگذر تا جان و جهان بینی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر ارزشمند، دعوت‌نامه‌ای است به سوی رهایی از قیدوبندهای دنیای مادی و پیوستن به طریق حقیقت. شاعر با زبانی صریح و استدلالی، خواننده را تشویق می‌کند که از نگاه ظاهری به هستی دست بشوید و با عبور از دلبستگی‌های حقیر و زودگذر، به کنه و حقیقتِ جانِ خویش و جهان پی ببرد.

درونمایه اصلی این اشعار، گذار از «منِ کوچک» و مادی به «منِ بزرگ» و الهی است. شاعر با تضادپردازی میان مفاهیم دنیوی (مانند ربا، جنگ بر سر نان، و ترس از تنهایی) و مفاهیم معنوی (مانند فنای در حق، شهود درونی و سکوت)، مخاطب را به این حقیقت رهنمون می‌سازد که دست‌کشیدن از داشته‌های ظاهری، تنها راه رسیدن به داشته‌های ابدی و گنج‌های پنهانِ حقیقت است.

معنای روان

همرنگ جماعت شو تا لذت جان بینی در کوی خرابات آ تا دردکشان بینی

در جمع عارفان و سالکانِ راه حق همراه شو تا طعم واقعی لذت جان را بچشی؛ به جایگاه قلندران و عاشقانِ بی‌پروایِ حقیقت بیا تا دردمندانی را ببینی که از شوقِ وصالِ او می‌سوزند.

نکته ادبی: «کوی خرابات» در عرفان، استعاره از عالمِ بی‌خودی و سلبِ اعتباراتِ دنیوی است که در آن سالک از تعلقات می‌رهد.

درکش قدح سودا هل تا بشوی رسوا بربند دو چشم سر تا چشم نهان بینی

جامِ عشقِ پرشور را سر بکش و از اینکه مردم تو را رسوا و دیوانه خطاب کنند، هراسی نداشته باش. چشمِ ظاهر (که تنها ابعاد فیزیکی را می‌بیند) را ببند تا چشم دلت به روی حقایقِ پنهان گشوده شود.

نکته ادبی: «چشم سر» در برابر «چشم نهان» قرار دارد که به تضاد میان ادراک حسی و ادراک شهودی اشاره می‌کند.

بگشای دو دست خود گر میل کنارستت بشکن بت خاکی را تا روی بتان بینی

اگر خواهان آغوشِ یار و وصالِ او هستی، دست‌هایت را از چنگ‌زدن به دنیا خالی کن (رها باش). بت‌های مادی و دلبستگی‌های جسمانی را که چون بتی در درونت نقش بسته‌اند در هم بشکن تا رویِ محبوبِ حقیقی (بتانِ کنایه از معبود) را ببینی.

نکته ادبی: «بت خاکی» نماد تمامِ وابستگی‌های دنیوی و کالبدِ مادی است که مانعِ دیدنِ حقیقتِ روحانی می‌شود.

از بهر عجوزی را تا چند کشی کابین وز بهر سه نان تا کی شمشیر و سنان بینی

تا کی می‌خواهی برای دنیا (که مانند پیرزنی زشت و فریبنده است) عمرت را صرف کنی و اسیرِ مهریه آن شوی؟ تا کی می‌خواهی برای لقمه‌ای نانِ ناچیز، با دیگران بجنگی و شمشیر بکشی؟

نکته ادبی: «عجوزی» استعاره از دنیای فانی است که در ادبیاتِ کلاسیک به پیرزنی حیله‌گر تشبیه شده است.

نک ساقی بی جوری در مجلس او دوری در دور درآ بنشین تا کی دوران بینی

اینک ساقیِ حقیقی (خداوند) بدون هیچ ستم و سخت‌گیری، در مجلسِ خویش باده می‌نوشاند؛ تو نیز در این چرخه و دایره‌ی هستی وارد شو و بنشین تا حقیقتِ گردشِ روزگار و چرخه‌ی حیات را دریابی.

نکته ادبی: «بی‌جوری» به معنای بی‌ستم بودن است که بر رحمتِ مطلقِ پروردگار در طریقِ سلوک دلالت دارد.

این جاست ربا نیکو جانی ده و صد بستان گرگی و سگی کم کن تا مهر شبان بینی

در این مسیرِ معنوی، ربا گرفتن و سود اندوختن پسندیده است؛ جانِ محدودت را بده و صدها برابر از حیاتِ ابدی بازستان. خویِ درندگی و پستیِ حیوانی را کنار بگذار تا لطف و حمایتِ خداوند (چوپانِ مهربان) را نسبت به خود ببینی.

نکته ادبی: «ربا» در اینجا استعاره از معامله‌ی سودمندِ عرفانی است که در آن «کم» داده می‌شود و «بسیار» دریافت می‌گردد.

شب یار همی گردد خشخاش مخور امشب بربند دهان از خور تا طعم دهان بینی

شبِ جهل و غفلت در حالِ گذار و رفتن است، پس خود را به لذت‌های حسی (خوردن و آشامیدن) مشغول مکن؛ دهان را از زیاده‌گویی و خوراک ببند تا طعمِ حقیقت که از راهِ سکوت چشیده می‌شود، درک کنی.

نکته ادبی: «شب» نمادِ غفلت و «خشخاش» کنایه از مخدری است که انسان را از هوشیاریِ معنوی بازمی‌دارد.

گویی که فلانی را ببرید ز من دشمن رو ترک فلانی گو تا بیست فلان بینی

اگر گله می‌کنی که دشمنِ تو چیزی را از تو ستانده، از آن فرد دست بردار و دلبستگی‌ات را قطع کن تا به جای آن «یکی»، بیست برابرِ آن را از نزد خداوند به دست آوری.

نکته ادبی: «فلانی» در اینجا به کنایه از افرادِ دنیوی یا اشیاءِ ناچیز اشاره دارد که جایگزینی معنوی برای آن‌ها وجود دارد.

اندیشه مکن الا از خالق اندیشه اندیشه جانان به کاندیشه نان بینی

جز به خدایی که آفریننده‌ی فکر و اندیشه است، به چیز دیگری نیندیش. تفکر و همتِ خود را از نان و امور مادی بردار و صرفِ یادِ معشوق (خداوند) کن.

نکته ادبی: «اندیشه جانان» در برابر «اندیشه نان» قرار دارد که تضاد میان اولویت‌های معنوی و نیازهای مادی را نشان می‌دهد.

با وسعت ارض الله بر حبس چه چفسیدی ز اندیشه گره کم زن تا شرح جنان بینی

خداوند زمین را پهناور آفریده است، پس چرا خود را در زندانِ تنگِ خودخواهی و منیت اسیر کرده‌ای؟ گره‌های فکری و وسواس‌های ذهنی را رها کن تا زیبایی‌ها و شرحِ بی‌کرانِ بهشت را درک کنی.

نکته ادبی: «ارض الله» به وسعتِ عالمِ معنا اشاره دارد که در برابرِ «حبس» یا تنگ‌نظریِ نفس قرار گرفته است.

خامش کن از این گفتن تا گفت بری باری از جان و جهان بگذر تا جان و جهان بینی

ساکت باش تا ثمره‌ی گفتارِ تو، که همان حقیقت است، حاصل شود. از خودِ کوچک و دنیای مادی بگذر تا «جان و جهانِ» اصلی (ذاتِ مطلقِ الهی) را مشاهده کنی.

نکته ادبی: «جان و جهان» اشاره به کلیتِ هستی و حقیقتِ وجود دارد که با فانی شدنِ فرد، برای او آشکار می‌گردد.

آرایه‌های ادبی

استعاره عجوزی

تشبیه دنیا به پیرزنی حیله‌گر که انسان را فریفته و اسیرِ خود می‌کند.

پارادوکس (متناقض‌نما) ربا نیکو

استفاده از واژه‌ی ناپسندِ ربا در معنایِ معنوی و مثبتِ سودِ اخروی.

تضاد اندیشه جانان / اندیشه نان

مقابله‌ی دغدغه‌های عالیِ معنوی با نیازهای حقیرِ مادی.

نماد خرابات

مکانِ نمادین برایِ جایگاهِ رهایی از قیود و رسیدن به خلوصِ باطنی.

ایهام جان و جهان

اشاره همزمان به وجودِ شخصی و هم به گستره‌ی عالمِ هستی که در حقیقت یکی هستند.