دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۵۷۰

مولوی
پنهان به میان ما می گردد سلطانی و اندر حشر موران افتاده سلیمانی
می بیند و می داند یک یک سر یاران را امروز در این مجمع شاهنشه سردانی
اسرار بر او ظاهر همچون طبق حلوا گر مکر کند دزدی ور راست رود جانی
نیک و بد هر کس را از تخته پیشانی می بیند و می خواند با تجربه خط خوانی
در مطبخ ما آمد یک بی من و بی مایی تا شور دراندازد بر ما ز نمکدانی
امروز سماع ما چون دل سبکی دارد یا رب تو نگهدارش ز آسیب گران جانی
آن شیشه دلی کو دی بگریخت چو نامردان امروز همی آید پرشرم و پشیمانی
صد سال اگر جایی بگریزد و بستیزد پرگریه و غم باشد بی دولت خندانی
خورشید چه غم دارد ار خشم کند گازر خاموش که بازآید بلبل به گلستانی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات به توصیف حضورِ جاری و ساریِ حقیقتی والا و معنوی در میانِ جمعی از سالکان می‌پردازد. شاعر در فضایی سرشار از شور و عرفان، از وجودِ پادشاهی نادیدنی سخن می‌گوید که در خفا بر تمامیِ احوالِ درونیِ رهروان آگاه است. این حضورِ ناظر، داوری است که نه با صورتِ ظاهری، بلکه با نگاه به حقیقتِ وجودیِ افراد، سره را از ناسره تشخیص می‌دهد.

فضایِ کلی شعر، سماعی پرشور و رهایی‌بخش است که در آن، ریاکاران و گریزان از حقیقت، جایگاهی ندارند. شاعر تأکید می‌کند که هر کس از این حقیقتِ الهی روی برگرداند، به پشیمانی و اندوه دچار خواهد شد و راهی جز بازگشت به این محفلِ نورانی برای او باقی نیست.

معنای روان

پنهان به میان ما می گردد سلطانی و اندر حشر موران افتاده سلیمانی

پادشاهی معنوی (مقامِ حقیقت) به‌صورت پنهانی در میان ما در حال حرکت و حضور است؛ همان‌گونه که حضرت سلیمان (ع) در میان مورچگان حضور داشت و دیده نمی‌شد، او نیز در محفلِ ما حضور دارد بی‌آنکه شناخته شود.

نکته ادبی: اشاره به داستان قرآنیِ گذرِ حضرت سلیمان از وادی مورچگان و شنیدنِ سخن آن‌ها (تلمیح).

می بیند و می داند یک یک سر یاران را امروز در این مجمع شاهنشه سردانی

او تک‌تکِ احوالِ درونیِ یاران را می‌بیند و از اسرارِ نهانِ آنان باخبر است؛ امروز در این گردهماییِ عرفانی، او پادشاه و فرمانروایِ مطلقِ داناست.

نکته ادبی: واژه 'سردانی' در اینجا ترکیبِ 'سر' (راز) و 'دانی' (داننده) است که به معنای دانایِ اسرار به کار رفته است.

اسرار بر او ظاهر همچون طبق حلوا گر مکر کند دزدی ور راست رود جانی

اسرارِ نهانِ افراد برای او چنان آشکار و نمایان است که گویی در طبقِ حلوایی پیشِ روی اوست؛ چه آن فرد مکر و حیله‌ای در کار داشته باشد و چه با راستی و صداقت گام بردارد.

نکته ادبی: تشبیه اسرار به طبقِ حلوا، استعاره از وضوحِ کامل و سادگیِ درکِ احوال برای آن مقامِ معنوی است.

نیک و بد هر کس را از تخته پیشانی می بیند و می خواند با تجربه خط خوانی

او نیک و بدِ سرنوشت و شخصیتِ هر کس را از خطوطِ پیشانی‌اش (چهره و احوالِ ظاهری) می‌خواند؛ او با تجربه‌ای که دارد، به‌خوبی خطوطِ وجودیِ افراد را می‌خواند و از باطنشان آگاه می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به دانشِ 'قیافه‌شناسی' که در قدیم رایج بود و از خطوطِ چهره، باطنِ فرد را پیش‌بینی می‌کردند.

در مطبخ ما آمد یک بی من و بی مایی تا شور دراندازد بر ما ز نمکدانی

شخصی که از منیت و خودخواهی رها شده (انسانی واصل) به محفلِ ما آمده است تا با حضورِ شورانگیز و تأثیرِ معنوی‌اش، شور و حالی در میانِ ما ایجاد کند.

نکته ادبی: ترکیب 'بی‌من و بی‌مایی' بیانگرِ مرحله‌ی 'فنا' در عرفان است که سالک از خودِ کاذبِ خویش رها شده است.

امروز سماع ما چون دل سبکی دارد یا رب تو نگهدارش ز آسیب گران جانی

امروز سماع و رقصِ روحانیِ ما به دلیلِ پاکیِ دل، بسیار سبک و پرشور است؛ خدایا! این حالِ خوش را از گزند و آسیبِ آدم‌های سنگدل و حسود محفوظ بدار.

نکته ادبی: 'سماع' در اینجا نمادِ رقصِ عارفانه و شورِ درونی است و 'گران‌جانی' کنایه از کسانی است که روحشان اسیرِ مادیات است.

آن شیشه دلی کو دی بگریخت چو نامردان امروز همی آید پرشرم و پشیمانی

آن کس که دیروز همچون فردی ترسو از میدانِ عشق گریخت، امروز با شرمساری و پشیمانی دوباره در حالِ بازگشت به این محفل است.

نکته ادبی: 'شیشه دل' استعاره از کسی است که زود می‌شکند و تابِ سختیِ راه را ندارد.

صد سال اگر جایی بگریزد و بستیزد پرگریه و غم باشد بی دولت خندانی

اگر کسی صد سال هم از این محفل بگریزد و با حقیقت ستیزه کند، بدونِ داشتنِ این دولتِ عشق و خنده‌یِ روحانی، همواره غرق در غم و گریه خواهد بود.

نکته ادبی: عدد 'صد' در اینجا برای کثرت و اغراق به کار رفته است؛ 'بی‌دولت' یعنی بدونِ اقبال و سعادتِ معنوی.

خورشید چه غم دارد ار خشم کند گازر خاموش که بازآید بلبل به گلستانی

خورشید (نمادِ حقیقت) چه اهمیتی می‌دهد اگر گازر (لباس‌شوی) از او خشمگین شود؟ ساکت باش! چراکه بلبل (سالکِ عاشق) همیشه به سوی گلستانِ حقیقت باز می‌گردد.

نکته ادبی: اشاره به حکایتی قدیمی که لباس‌شوی از خورشید شاکی بود که چرا لباس‌ها را خشک می‌کند، اما خورشید بی‌اعتنا بود.

آرایه‌های ادبی

تلمیح اندر حشر موران افتاده سلیمانی

اشاره به داستان حضرت سلیمان و گذر از وادی مورچگان.

تشبیه اسرار بر او ظاهر همچون طبق حلوا

تشبیه پیچیدگی اسرار به سادگی و آشکاریِ طبقِ حلوا.

کنایه گران‌جانی

کنایه از بی‌ذوقی، سنگدلی و دوری از شورِ معنوی.

استعاره مطبخ

استعاره از محفلِ سالکان و محلِ پختگیِ جان‌ها.

تمثیل خورشید و گازر

تمثیلی برای بی‌اعتناییِ حقیقت به اعتراضاتِ حقیرانه و سطحی.