دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۵۶۹

مولوی
آن زلف مسلسل را گر دام کنی حالی در عشق جهانی را بدنام کنی حالی
می جوش ز سر گیرد خمخانه به رقص آید گر از شکرقندت در جام کنی حالی
از چشم چو بادامت در مجلس یک رنگی هر نقل که پیش آید بادام کنی حالی
حاشا ز عطای تو کان نسیه بود ای جان گر تشنه بود صادق انعام کنی حالی
ای ماه فلک پیما از منزل ما تا تو صدساله ره ار باشد یک گام کنی حالی
از لطف تو از عقرب صد شیر بجوشیده و آن کره گردون را هم رام کنی حالی
بر بام فلک صد در بگشاید و بنماید گر حارس بامت را بر بام کنی حالی
هر خام شود پخته هم خوانده شود تخته گر صبح رخت جلوه در شام کنی حالی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل سرشار از ستایشِ نیروی تحول‌بخشِ عشق و حضورِ معشوق در جهانِ سالک است. شاعر با زبانی سرشار از شور و هیجان، معشوق را کانونِ دگرگونی‌های شگفت‌آور معرفی می‌کند که با کوچک‌ترین اشاره، عالمِ خاکی را به رقص درمی‌آورد و دشواری‌های هولناک را به آسانی بدل می‌سازد.

درونمایه اصلی اثر، تأکید بر سرعت و قطعیتِ فیضِ معشوق است. در این جهان‌بینی، معشوق نه تنها منبعِ زیبایی، بلکه قدرتِ لایزالی است که با ظهورِ چهره‌اش، جهل و ناپختگی را به دانایی و کمال بدل می‌کند و فاصله میانِ عاشق و معشوق را که گویی عمری به درازا می‌کشد، با یک گام درمی‌نوردد.

معنای روان

آن زلف مسلسل را گر دام کنی حالی در عشق جهانی را بدنام کنی حالی

اگر آن زلفِ پر پیچ‌ و تاب خود را مانند دامی برای صید دل‌ها بگستری، در همان لحظه تمام مردم جهان را در راه عشق به رسوایی و شهرت می‌کشانی.

نکته ادبی: مسلسل به معنای زنجیروار و پیچ‌درپیچ است. بدنامی در این سیاق به معنای رهایی از ننگ و نامِ دنیوی و افتادن در دام عشق است.

می جوش ز سر گیرد خمخانه به رقص آید گر از شکرقندت در جام کنی حالی

اگر ذره‌ای از شیرینیِ وجودت را در جامِ هستی بریزی، حتی خمخانه (قلب‌های مستعد) به جوشش می‌افتد و به رقص درمی‌آید.

نکته ادبی: خمخانه استعاره از قلب عارف یا محفلِ اهل دل است که با شرابِ عشق به حرکت درمی‌آید.

از چشم چو بادامت در مجلس یک رنگی هر نقل که پیش آید بادام کنی حالی

به خاطرِ چشمانِ بادامی‌شکل و زیبای تو، در مجلسِ یک‌رنگی و خلوص، هر سخن و موضوعی که مطرح می‌شود، به شیرینی و ارزشِ بادام تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: چشم بادامی کنایه از زیباییِ چشمِ کشیده و در عین حال خواب‌آلوده و مستِ معشوق است.

حاشا ز عطای تو کان نسیه بود ای جان گر تشنه بود صادق انعام کنی حالی

هرگز لایقِ مقامِ تو نیست که عطایت با تأخیر و نسیه باشد؛ ای جانِ من، اگر تشنه و طلب‌کننده، در ادعای خود صادق باشد، تو پاداشِ او را همان لحظه عطا می‌کنی.

نکته ادبی: حاشا به معنای دور باد و محال است؛ در اینجا برای تأکید بر جود و بخششِ فوریِ معشوق به کار رفته است.

ای ماه فلک پیما از منزل ما تا تو صدساله ره ار باشد یک گام کنی حالی

ای ماهِ فلک‌پیما، فاصله میانِ من و تو اگر صد سال راه هم باشد، با حضورِ تو این فاصله در یک گام طی می‌شود.

نکته ادبی: فلک‌پیما صفتِ معشوقی است که عظمتش آسمان‌ها را در می‌نوردد و نشان‌دهنده مقامِ متعالیِ اوست.

از لطف تو از عقرب صد شیر بجوشیده و آن کره گردون را هم رام کنی حالی

به واسطه لطف و عنایتِ تو، حتی نیشِ گزنده عقرب به خویِ شیر (قدرت و صلابت) تبدیل می‌شود و تو می‌توانی حتی گردونِ (آسمانِ) سرکش را نیز رامِ خود کنی.

نکته ادبی: عقرب نمادِ گزند و بدی است که در تقابل با شیر که نمادِ قدرت و کمال است، به واسطه لطف معشوق دگرگون می‌شود.

بر بام فلک صد در بگشاید و بنماید گر حارس بامت را بر بام کنی حالی

اگر تو نگهبانِ بامِ خود را (که محافظِ اسرار است) به بالای بام بفرستی، صدها درِ رحمت بر بامِ فلک به رویِ مشتاقان گشوده می‌شود.

نکته ادبی: حارس در اینجا به معنای نگهبان و محافظِ حریمِ حرمتِ معشوق است.

هر خام شود پخته هم خوانده شود تخته گر صبح رخت جلوه در شام کنی حالی

هر ناپخته‌ای به پختگی می‌رسد و هر تخته‌سنگی (نماد جهل و سختی) به کمالِ خوانده‌شدن (دانایی) می‌رسد، اگر صبحِ چهره‌ات در شامِ تاریکِ جهلِ ما جلوه‌گر شود.

نکته ادبی: تخته اشاره به لوحِ کودک یا تخته‌سنگِ بی‌روح دارد که با نورِ صبحِ چهره معشوق، جان گرفته و دانا می‌شود.

آرایه‌های ادبی

استعاره زلف مسلسل

زلف به دام تشبیه شده است تا قدرتِ گرفتاریِ عاشق را نشان دهد.

مبالغه صدساله ره ... یک گام

اغراق در کوتاه کردن فاصله زمانی و مکانی به دلیل حضور معشوق.

تضاد عقرب و شیر

تقابلِ میانِ پستی و بدی با بلندی و قدرت، که با لطف معشوق به هم تبدیل می‌شوند.

ایهام تناسب خوانده شود تخته

اشاره به تخته‌سیاه یا لوحِ مکتب که ناپخته است و با علمِ معشوق خوانده می‌شود.