دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۵۶۶

مولوی
آورد طبیب جان یک طبله ره آوردی گر پیر خرف باشی تو خوب و جوان گردی
تن را بدهد هستی جان را بدهد مستی از دل ببرد سستی وز رخ ببرد زردی
آن طبله عیسی بد میراث طبیبان شد تریاق در او یابی گر زهر اجل خوردی
ای طالب آن طبله روی آر بدین قبله چون روی بدو آری مه روی جهان گردی
حبیب است در او پنهان کان ناید در دندان نی تری و نی خشکی نی گرمی و نی سردی
زان حب کم از حبه آیی بر آن قبه کان مسکن عیسی شد و آن حبه بدان خردی
شد محرز و شد محرز از داد تو هر عاجز لاغر نشود هرگز آن را که تو پروردی
گفتم به طبیب جان امروز هزاران سان صدق قدمی باشد چون تو قدم افشردی
از جا نبرد چیزی آن را که تو جا دادی غم نسترد آن دل را کو را ز غم استردی
خامش کن و دم درکش چون تجربه افتادت ترک گروان برگو تو زان گروان فردی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات به توصیفِ درمانِ روحانی و شفایِ دل می‌پردازد که توسط «طبیبِ جان» یا همان مرشدِ راهِ حق برای سالک به ارمغان آورده شده است. شاعر با بهره‌گیری از استعاره‌های طبی، بیان می‌کند که بیماریِ حقیقیِ انسان، دوری از اصلِ خویش و غفلت است و دارویِ شفابخش، عنایتِ الهی است که پیریِ روح و سستی‌های دنیوی را به جوانی و مستیِ عارفانه بدل می‌کند.

در این فضایِ عرفانی، طبیب با ارائه‌ی دارویی که فراتر از قوانینِ جسمانی است، سالک را از قیدِ زمان و مکان و بیماری‌های روانی می‌رهاند. محورِ اصلی، لزومِ صدق و استقامت در راه و رسیدن به آن حقیقتِ پنهانی است که فرد را در برابرِ هرگونه زوال و اندوهِ دنیوی، بیمه و محافظت می‌کند.

معنای روان

آورد طبیب جان یک طبله ره آوردی گر پیر خرف باشی تو خوب و جوان گردی

آن پزشکِ جان‌بخش، هدیه‌ای (جعبه‌ای از دارو) با خود آورده است؛ اگر تو از فرطِ غفلت، پیر و فرسوده شده باشی، با این دارو دوباره باطراوت و جوان می‌شوی.

نکته ادبی: «طبله» به معنای جعبه یا صندوقچه‌ای کوچک برای نگهداریِ دارو یا عطر است.

تن را بدهد هستی جان را بدهد مستی از دل ببرد سستی وز رخ ببرد زردی

این دارو به جسم، حیات و به جان، مستی و شورِ عارفانه می‌بخشد؛ سستی را از دل می‌زداید و زردی و بیماری را از چهره دور می‌کند.

نکته ادبی: «هستی» در اینجا به معنای زندگیِ حقیقی و «مستی» به معنای سرگشتگیِ الهی است.

آن طبله عیسی بد میراث طبیبان شد تریاق در او یابی گر زهر اجل خوردی

آن جعبه‌ی دارو، همان معجزه‌ی عیسی (دمِ حیات‌بخش) است که به میراثِ طبیبانِ روحانی رسیده؛ تو در آن، پادزهری برای زهرِ مهلکِ مرگ (غفلت و نیستی) می‌یابی.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ عیسی مسیح که دمِ او مرده را زنده می‌کرد (نمادِ احیایِ روح).

ای طالب آن طبله روی آر بدین قبله چون روی بدو آری مه روی جهان گردی

ای کسی که در پیِ این دارویِ جان‌بخش هستی، به این قبله (جهتِ حق) رو بیاور؛ وقتی به سویِ آن بازگردی، خودت مانندِ ماه در جهان خواهی درخشید.

نکته ادبی: «قبله» نمادِ جهت‌گیریِ قلبی و کانونِ توجهِ سالک است.

حبیب است در او پنهان کان ناید در دندان نی تری و نی خشکی نی گرمی و نی سردی

محبوبِ (طبیب) پنهان در آن، از جنسِ مادیات نیست که در دندان (جویدن) بیاید؛ او نه گرمی دارد، نه سردی، نه تری و نه خشکی (فراتر از چهار طبعِ پزشکیِ قدیم است).

نکته ادبی: اشاره به طبِ سنتی که بیماری‌ها را ناشی از عدم تعادلِ چهار طبع می‌دانست؛ اینجا طبیبِ جان از این دسته‌بندی‌ها مبراست.

زان حب کم از حبه آیی بر آن قبه کان مسکن عیسی شد و آن حبه بدان خردی

از آن حب (دارو) که از یک دانه کوچک‌تر است، تو به مقامِ رفیعِ معنوی می‌رسی؛ چرا که آن دارو مسکنِ عیسی است و با وجودِ ناچیزیِ اندازه، اثری شگرف دارد.

نکته ادبی: «قبه» در اینجا نمادِ اوج و کمال و جایگاهِ بلندِ معنوی است.

شد محرز و شد محرز از داد تو هر عاجز لاغر نشود هرگز آن را که تو پروردی

هر درمانده‌ای که تو به او لطف کنی، از درد و رنج ایمن می‌شود و آن کسی را که تو پرورش داده‌ای، هرگز لاغر (و ضعیف) نخواهد شد.

نکته ادبی: «محرز» به معنای کسی است که در حصن و قلعه‌ی امنِ الهی قرار گرفته است.

گفتم به طبیب جان امروز هزاران سان صدق قدمی باشد چون تو قدم افشردی

به آن طبیبِ جان گفتم که شرایطِ این درمان چیست؟ پاسخ داد: اگر در گام‌نهادن در این راه، صدق و راستی پیشه کنی، به مقصود می‌رسی.

نکته ادبی: «صدقِ قدم» استعاره از استقامت و راستی در مسیرِ طریقت است.

از جا نبرد چیزی آن را که تو جا دادی غم نسترد آن دل را کو را ز غم استردی

آنچه را که تو به آن جایگاهِ امن داده‌ای، هیچ‌چیز نمی‌تواند از آنجا دور کند؛ اندوه نمی‌تواند دلی را که تو آن را از غم پاک کرده‌ای، دوباره آلوده سازد.

نکته ادبی: «از جا بردن» در اینجا به معنای سلبِ آرامش و قرار است.

خامش کن و دم درکش چون تجربه افتادت ترک گروان برگو تو زان گروان فردی

حالا خاموش باش و سخن مگو؛ چون این تجربه برایت حاصل شد، دیگر از آن درمان و دارو سخنی نگو، تو خود دیگر از آن گروهِ جداشده‌ای (به کمال رسیده‌ای).

نکته ادبی: «دم درکشیدن» کنایه از سکوتِ عارفانه و «فرد بودن» به معنای یگانگی و تک‌بودن است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح طبله عیسی

اشاره به دمِ مسیحایی و معجزاتِ حضرت عیسی در زنده کردنِ مردگان که استعاره از احیایِ روح است.

استعاره طبیب جان

استعاره از مرشدِ کامل یا خداوند که بیماری‌های روحی و غفلت را درمان می‌کند.

تضاد پیر و جوان

تقابلِ میانِ پیریِ ناشی از غفلت و جوانیِ ناشی از معرفت که برای تأکید بر قدرتِ تحول‌بخشِ این دارو است.

تمثیل حب (قرص)

تمثیلِ دارویِ کوچکِ روحانی که آثارِ بزرگی بر سرنوشت و جانِ انسان دارد.