دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۵۶۵

مولوی
ای دوست ز شهر ما ناگه به سفر رفتی ما تلخ شدیم و تو در کان شکر رفتی
نوری که بدو پرد جان از قفس قالب در تو نظری کرد او در نور نظر رفتی
رفتی تو از این پستی در شادی و در مستی آن سوی زبردستی گر زیر و زبر رفتی
مانند خیالی تو هر دم به یکی صورت زین شکل برون جستی در شکل دگر رفتی
امروز چو جانستی در صدر جنانستی از دور قمر رستی بالای قمر رفتی
اکنون ز تن گریان جانا شده ای عریان چون ترک کله کردی وز بند کمر رفتی
از نان شده ای فارغ وز منت خبازان وز آب شدی فارغ کز تف جگر رفتی
نانی دهدت جانان بی معده و بی دندان آبی دهدت صافی زان بحر که دررفتی
از جان شریف خود وز حال لطیف خود بفرست خبر زیرا در عین خبر رفتی
ور ز آنک خبر ندهی دانم که کجاهایی در دامن دریایی چون در و گهر رفتی
هان ای سخن روشن درتاب در این روزن کز گوش گذر کردی در عقل و بصر رفتی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، سوگنامه‌ای‌ست متفاوت که در آن کوچِ یارِ روحانی، نه به معنای فقدان، بلکه به مثابه‌ی عروج به سوی منشأ هستی تصویر می‌شود. شاعر با نگاهی عرفانی، تنِ مادی را قفسی تنگ می‌داند که روحِ لطیفِ مخاطب، با رهایی از آن، به جایگاهِ حقیقی خود بازگشته است.

فضای کلی شعر سرشار از شادی و وجد است؛ گویی نویسنده به جای گریستن بر مرگ، تولدی دوباره در ساحتِ معنا را جشن می‌گیرد. او تمام نیازهای بشری از خوراک و پوشاک را دست‌و‌پاگیر دانسته و معتقد است که دوستِ سفرکرده، اکنون در دریای بی‌پایانِ حقیقت غوطه‌ور است.

معنای روان

ای دوست ز شهر ما ناگه به سفر رفتی ما تلخ شدیم و تو در کان شکر رفتی

ای دوست، تو به ناگهان از شهرِ ما کوچ کردی؛ ما در فراقت تلخ‌کام شدیم و تو به سرچشمه‌ی شیرینی و گوارایی گام نهادی.

نکته ادبی: کان شکر استعاره از عالم معنا و قرب الهی است که سرشار از لذت‌های روحانی است.

نوری که بدو پرد جان از قفس قالب در تو نظری کرد او در نور نظر رفتی

آن نورِ الهی که روح را قادر می‌سازد از قفسِ تن پرواز کند، بر تو تابید و تو در همان نورِ بی‌کران غرق شدی.

نکته ادبی: قالب در اینجا استعاره از بدن مادی است که روح را محدود کرده است.

رفتی تو از این پستی در شادی و در مستی آن سوی زبردستی گر زیر و زبر رفتی

تو از این جایگاهِ پستِ دنیوی به سوی شادی و مستیِ روحانی پر کشیدی و اگرچه در ظاهر از بین رفتی، اما در حقیقت به مقامِ برتری دست یافتی.

نکته ادبی: زیر و زبر شدن کنایه از دگرگونی و نابودی ظاهر است.

مانند خیالی تو هر دم به یکی صورت زین شکل برون جستی در شکل دگر رفتی

تو مانندِ خیالی هستی که هر لحظه به شکلی در می‌آید؛ از این کالبدِ مادی بیرون جستی و به شکلی تازه و برتر در آمدی.

نکته ادبی: اشاره به اصلِ تجلی و دگرگونی روح در عوالم مختلف دارد.

امروز چو جانستی در صدر جنانستی از دور قمر رستی بالای قمر رفتی

امروز که تو همچون جانِ جهان شده‌ای و در قلبِ بهشت جای داری، از گردشِ ماه و فلک رسته و برتر از همه‌ی افلاک قرار گرفته‌ای.

نکته ادبی: صدرِ جنان به معنای جایگاهِ برین و قلبِ بهشت است.

اکنون ز تن گریان جانا شده ای عریان چون ترک کله کردی وز بند کمر رفتی

اکنون که از بدنِ جسمانی جدا شدی و عریان گشتی، گویی که کلاه و کمربندِ تعلقاتِ دنیوی را از تن باز کرده و رها شده‌ای.

نکته ادبی: ترکِ کلاه کردن کنایه از دست شستن از ریاست و منزلتِ دنیوی است.

از نان شده ای فارغ وز منت خبازان وز آب شدی فارغ کز تف جگر رفتی

تو از خوردنِ نان و منتِ نانوایان بی‌نیاز شدی و از نوشیدنِ آب نیز رستی، چرا که از سوزشِ حرارتِ بدنِ مادی آزاد گشتی.

نکته ادبی: تفِ جگر استعاره از تشنگی و نیازهای جسمانی است که با مرگ طبیعی پایان می‌یابد.

نانی دهدت جانان بی معده و بی دندان آبی دهدت صافی زان بحر که دررفتی

جانان به تو خوراکی می‌دهد که به معده و دندان نیاز ندارد و آبی گوارا از آن دریایی که در آن وارد شدی، نصیبت می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به رزقِ معنوی که بی‌واسطه از جانب خداوند به روح می‌رسد.

از جان شریف خود وز حال لطیف خود بفرست خبر زیرا در عین خبر رفتی

از احوالِ روحانی و لطیفِ خود برای ما خبری بفرست؛ چرا که تو اکنون در متنِ حقیقت و منشأ خبرها هستی.

نکته ادبی: در عینِ خبر بودن یعنی احاطه داشتن بر حقایق هستی.

ور ز آنک خبر ندهی دانم که کجاهایی در دامن دریایی چون در و گهر رفتی

و اگر هم پیامی نفرستادی، من می‌دانم کجایی؛ تو همچون مرواریدی به دامنِ دریای رحمتِ الهی وارد شده‌ای.

نکته ادبی: تشبیه مخاطب به دُر و گوهر، اشاره به گران‌بها بودنِ روحِ اوست.

هان ای سخن روشن درتاب در این روزن کز گوش گذر کردی در عقل و بصر رفتی

ای سخنِ نورانی، در این روزنه‌ی جانِ ما بتاب؛ چرا که تو از مجرای گوش گذشتی و به عمقِ عقل و دیده‌ی ما راه یافتی.

نکته ادبی: مخاطب قراردادن سخن، نشان‌دهنده‌ی تجسمِ حقیقت در کلام است.

آرایه‌های ادبی

استعاره قفسِ قالب

بدنِ مادی به قفسی تشبیه شده که روح را در بند کشیده است.

کنایه ترکِ کلاه کردن

کنایه از رها کردنِ تعلقات دنیوی و مقام‌های ظاهری.

تمثیل دامنِ دریایی

عالمِ معنا و رحمت الهی به دریایی بی‌کران تشبیه شده که روح در آن غرق می‌شود.