دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۵۶۲

مولوی
یکی فرهنگ دیگر نو برآر ای اصل دانایی ببین تو چاره ای از نو که الحق سخت بینایی
بسی دل ها چو گوهرها ز نور لعل تو تابان بسی طوطی که آموزند از قندت شکرخایی
زدی طعنه که دود تو ندارد آتش عاشق گر آتش نیستش حقی وگر دارد چه فرمایی
برو ای جان دولت جو چه خواهم کرد دولت را من و عشق و شب تیره نگار و باده پیمایی
بیا ای مونس روزم نگفتم دوش در گوشت که عشرت در کمی خندد تو کم زن تا بیفزایی
دلا آخر نمی گویی کجا شد مکر و دستانت چو جام از دست جان نوشی از آن بی دست و بی پایی
به هر شب شمس تبریزی چه گوهرها که می بیزی چه سلطانی چه جان بخشی چه خورشیدی چه دریایی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل در ستایش مقامِ عشق و گذر از عقلِ جزئی‌نگر و مصلحت‌اندیش سروده شده است. شاعر با زبانی صمیمانه و عارفانه، خطاب به محبوب (شمس تبریزی)، از بی‌ارزشیِ جاه و جلال دنیوی در برابرِ لذتِ شرابِ معرفت و حضورِ یار سخن می‌گوید.

درونمایه اصلی اثر، رها کردنِ حیله‌هایِ ذهن و منطق و رسیدن به تسلیم و مستیِ روحانی است. شاعر معتقد است که کمال و لذتِ حقیقی، نه در فزونی و کثرتِ مادی، بلکه در سادگی و تهیدستیِ عاشقانه نهفته است که عاشق را از خویشتنِ خویش می‌رهاند و او را به فنا می‌رساند.

معنای روان

یکی فرهنگ دیگر نو برآر ای اصل دانایی ببین تو چاره ای از نو که الحق سخت بینایی

ای که سرچشمه دانایی هستی، شیوه‌ای تازه و نو برای من بیافرین؛ تو که صاحبِ بصیرت و بینایی هستی، راهی جدید پیش پایم بگذار.

نکته ادبی: واژه فرهنگ در اینجا به معنایِ عامِ شیوه‌یِ زیست و روشِ سلوک به کار رفته است.

بسی دل ها چو گوهرها ز نور لعل تو تابان بسی طوطی که آموزند از قندت شکرخایی

بسیاری از دل‌ها به واسطه فروغِ درخشانِ عشق تو، همچون گوهرهای گران‌بها نورانی شده‌اند و بسیاری از سالکان (طوطی‌صفتان) از گفتارِ شیرینِ تو، سخن گفتن و معرفت می‌آموزند.

نکته ادبی: طوطی و قند نمادِ سالکانِ شاگردی است که از سخنِ شیرینِ مرشد، حکمت می‌آموزند.

زدی طعنه که دود تو ندارد آتش عاشق گر آتش نیستش حقی وگر دارد چه فرمایی

به من طعنه زدی که نشانه‌هایِ عشق من، فاقدِ آتشِ حقیقیِ عاشقان است؛ اگر این عشق حقیقتی ندارد، پس چرا مرا سرزنش می‌کنی؟ و اگر واقعاً آتشِ عشق است، اکنون چه دستوری برای من داری؟

نکته ادبی: دود استعاره از آثارِ بیرونیِ عشق است که شاعر مدعی است اگرچه ظاهرش ممکن است فاقدِ شعله (آتش) به نظر برسد، اما در باطن، پیوندی با حقیقت دارد.

برو ای جان دولت جو چه خواهم کرد دولت را من و عشق و شب تیره نگار و باده پیمایی

ای کسی که به دنبالِ مقام و دولتِ دنیوی هستی، از نزدِ من برو؛ من نیازی به این دارایی‌ها ندارم. سهمِ من عشق است و خلوتِ شبِ تیره و حضورِ یار و بهره‌مندی از شرابِ معنوی.

نکته ادبی: دولت در اینجا به معنایِ جاه و مالِ دنیوی و قدرتِ سیاسی است که در عرفان، نقطه مقابلِ فقرِ معنوی است.

بیا ای مونس روزم نگفتم دوش در گوشت که عشرت در کمی خندد تو کم زن تا بیفزایی

ای که همدم و مونسی برای روزگارِ منی، آیا شب گذشته در گوشت نگفتم که خوشی و لذت در "کم‌خواهی" و قناعت است؟ در لذت بردن زیاده‌روی نکن تا آن لذت تداوم یابد و بیشتر شود.

نکته ادبی: توصیه به پرهیز از افراط در لذت، نکته‌ای روان‌شناختی-عرفانی است که برای حفظِ کیفیتِ معنویِ حال، ضروری دانسته شده است.

دلا آخر نمی گویی کجا شد مکر و دستانت چو جام از دست جان نوشی از آن بی دست و بی پایی

ای دل، عاقبت چه شد آن همه حیله و نیرنگ‌هایی که در سر داشتی؟ وقتی از جامِ معرفتِ الهی می‌نوشی، چنان مست و بی‌خود می‌شوی که قدرتِ هرگونه عمل و اراده (دست و پا) را از دست می‌دهی.

نکته ادبی: دست و پا نداشتن در اینجا به معنایِ ناتوانیِ اراده‌یِ فردی در برابرِ قدرتِ لایزالِ الهی است.

به هر شب شمس تبریزی چه گوهرها که می بیزی چه سلطانی چه جان بخشی چه خورشیدی چه دریایی

ای شمس تبریزی، تو در هر شب چه گوهرهایِ معرفتی را که بر ما می‌افشانی؛ تو چه پادشاهِ بلندمرتبه‌ای، چه بخشنده‌یِ جانی، چه خورشیدِ فروزانی و چه دریایِ بی‌کرانی هستی.

نکته ادبی: این بیت تخلصِ غزل است که در آن شاعر مستقیماً مرشدِ خود را با استعاراتِ کیهانی ستایش می‌کند.

آرایه‌های ادبی

استعاره طوطی

اشاره به شاگردان و سالکانی که از کلامِ شیرینِ مرشد، حکمت می‌آموزند.

تناقض (پارادوکس) عشرت در کمی خندد

بیانِ این مفهوم که لذت و خوشیِ واقعی در قناعت و محدودیت است، نه در افراط.

نماد جام و باده

نمادِ فیضِ الهی و مستیِ حاصل از دریافتِ معرفتِ حق که اختیار را از عاشق می‌گیرد.

تمثیل خورشید و دریا

استعاره‌هایی برای توصیفِ گستردگیِ وجودِ شمس تبریزی که منبعِ نور و حقیقت است.