دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۵۵۴

مولوی
اگر بی من خوشی یارا به صد دامم چه می بندی وگر ما را همی خواهی چرا تندی نمی خندی
کسی کو در شکرخانه شکر نوشد به پیمانه بدین سرکای نه ساله نداند کرد خرسندی
بخند ای دوست چون گلشن مبادا خاطر دشمن کند شادی و پندارد که دل زین بنده برکندی
چو رشک ماه و گل گشتی چو در دل ها طمع کشتی نباشد لایق از حسنت که برگردی ز پیوندی
خوشا آن حالت مستی که با ما عهد می بستی مرا مستانه می گفتی که ما را خویش و فرزندی
پیاپی باده می دادی به صد لطف و به صد شادی که گیر این جام بی خویشی که باخویشی و هشمندی
سلام علیک ای خواجه بهانه چیست این ساعت نه دریایی و دریادل نه ساقی و خداوندی
نه یاقوتی نه مرجانی نه آرام دل و جانی نه بستان و گلستانی نه کان شکر و قندی
خمش باشم بدان شرطی که بدهی می خموشانه من از گولی دهم پندت نه ز آنک قابل پندی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، گله‌مندی عاشقانه‌ای است از سوی سالک به سوی معشوق که با زبانی آمیخته به طنز، ابهام و پرسش بیان شده است. در این اثر، شاعر با تضاد میانِ رفتارهای متناقض معشوق (دوری و نزدیکی، قهر و لطف) روبروست و در تلاش است تا پرده از حقیقتِ این بازیِ عاشقانه بردارد. فضای کلی شعر، گذار از دلبستگی‌های سطحی و زمینی به سمت تجربه‌ای عمیق‌تر از اتصال روحانی است که در آن 'سرمستی' و 'خاموشی' جایگزین عقل‌گرایی و تعلقات می‌شود.

شاعر در پایان، با فروتنی و اقرار به مقام رفیع معشوق، به این نتیجه می‌رسد که گله و نصیحت از جانبِ او (که در جایگاهِ عاشق و سالک است) از سرِ نادانی و ساده‌دلی بوده و تنها راهِ رسیدن به مقصود، سکوت و بهره‌مندی از شرابِ معرفتی است که معشوق به کامِ عاشق می‌ریزد.

معنای روان

اگر بی من خوشی یارا به صد دامم چه می بندی وگر ما را همی خواهی چرا تندی نمی خندی

ای دوست! اگر بدون من در خوشی به سر می‌بری، پس چرا با صدها فریب و دام، مرا در بندِ خود گرفتار می‌کنی؟ و اگر واقعاً خواهانِ همراهی با منی، چرا این‌قدر با من بدرفتاری می‌کنی و لبخندی نمی‌زنی؟

نکته ادبی: تضادِ میان 'تندی' (به معنای خشونت و درشتی) و 'خنده' (به معنای ملاطفت و پذیرش) محور اصلی معنایی بیت است.

کسی کو در شکرخانه شکر نوشد به پیمانه بدین سرکای نه ساله نداند کرد خرسندی

کسی که طعمِ شیرینِ شکر را از منبعِ اصلی آن (شکرخانه) چشیده است، هرگز نمی‌تواند با این سرکه‌ی نُه‌ساله که کنایه از تجربیاتِ تلخ و ناچیزِ دنیوی است، قانع شود.

نکته ادبی: شکرخانه استعاره از مقامِ قرب و فیضِ الهی است و سرکه نه‌ساله نمادِ امورِ بی‌ارزش و گذرا در برابرِ حقیقت است.

بخند ای دوست چون گلشن مبادا خاطر دشمن کند شادی و پندارد که دل زین بنده برکندی

ای دوست، همچون گلستان بخند و شاد باش تا دشمنِ بدخواه، گمان نکند که تو رشته‌ی دوستی و پیوند با این بنده‌ی عاشق را گسسته‌ای و از من روگردان شده‌ای.

نکته ادبی: استفاده از 'خاطر دشمن' نشان‌دهنده‌ی مراقبت از حریمِ عاشقی برای جلوگیری از سوءتفاهم‌های بیرونی است.

چو رشک ماه و گل گشتی چو در دل ها طمع کشتی نباشد لایق از حسنت که برگردی ز پیوندی

تو که از ماه و گل زیباتر شده‌ای و در دلِ همگان بذرِ طمع و اشتیاق کاشته‌ای، شایسته‌ی مقام و زیباییِ تو نیست که از پیوند و دوستی با ما روی برگردانی.

نکته ادبی: تعبیر 'رشک ماه و گل' اغراقی است برای بیان کمال زیبایی معشوق که او را برتر از مظاهر زیبایی طبیعت نشان می‌دهد.

خوشا آن حالت مستی که با ما عهد می بستی مرا مستانه می گفتی که ما را خویش و فرزندی

چه خوش بود آن دورانِ سرمستی که با ما پیمانِ دوستی می‌بستی و در حالِ مستی، صادقانه به من می‌گفتی که ما از یک تبار و از یک خانواده‌ایم و تو عزیزترینِ من هستی.

نکته ادبی: اشاره به 'عهدِ الست' یا پیمانِ ازلی که در آن عاشق و معشوقِ حقیقی در مقامِ یگانگی بوده‌اند.

پیاپی باده می دادی به صد لطف و به صد شادی که گیر این جام بی خویشی که باخویشی و هشمندی

تو پی‌درپی با لطف و شادی به من باده می‌نوشاندی و می‌گفتی که این جامِ 'بی‌خویشی' (فنایِ منیت) را بنوش، زیرا که تو در حالِ حاضر درگیرِ خودخواهی و عقل‌گراییِ زمینی هستی.

نکته ادبی: بی‌خویشی به معنای ازخودبی‌خودی و رهایی از منیتِ نفسانی است که شرطِ اصلی دریافتِ فیض الهی است.

سلام علیک ای خواجه بهانه چیست این ساعت نه دریایی و دریادل نه ساقی و خداوندی

سلام بر تو ای خواجه! این بهانه‌جویی‌هایِ تو در این لحظه برای چیست؟ تو نه دریایی (که عمق و راز داشته باشی) و نه ساقی و صاحب‌اختیاری که بخواهی چنین بر من سخت بگیری.

نکته ادبی: این بیت لحنی طنزآمیز و کنایه‌آمیز دارد و شاعر با زیر سؤال بردنِ صفاتِ ظاهری معشوق، او را به بازگشت به حقیقتِ خود فرا می‌خواند.

نه یاقوتی نه مرجانی نه آرام دل و جانی نه بستان و گلستانی نه کان شکر و قندی

تو نه یاقوت و مرجانی که برایم ارزشِ مادی داشته باشی، نه آرام‌بخشِ دل و جانی، نه گلستانِ سرسبز و نه معدنِ شکر و شیرینی؛ بلکه فراتر از این توصیفاتِ مادی هستی.

نکته ادبی: نفیِ صفاتِ زمینی (یاقوت، مرجان، گلستان) در واقع اشاره به این دارد که معشوقِ حقیقی، فراتر از زیبایی‌هایِ محسوسِ عالم است.

خمش باشم بدان شرطی که بدهی می خموشانه من از گولی دهم پندت نه ز آنک قابل پندی

من سکوت می‌کنم، مشروط بر اینکه تو بی‌سروصدا و در نهان به من جامِ معرفت بدهی. اگر پندی به تو دادم از روی نادانی و سادگی بود، نه از سرِ اینکه من صاحبِ مقامِ پند دادن به تو هستم.

نکته ادبی: 'گولی' در زبانِ کهن به معنای ساده‌لوحی و نادانی است و شاعر با این کلمه، تواضعِ خود را در برابرِ معشوق به اوج می‌رساند.

آرایه‌های ادبی

تضاد تندی و خندیدن

تقابل میان خشونتِ رفتاری و مهرِ ظاهری که بیانگر سرگشتگی عاشق است.

استعاره شکرخانه

اشاره به منبعِ فیض و لطفِ الهی که لذتِ واقعی در آن نهفته است.

کنایه سرکه نه‌ساله

نمادی از تجربیاتِ تلخ، مانده و بی‌ارزشِ دنیوی در برابرِ باده‌یِ معرفت.

نماد باده و جام

نمادِ آگاهی و دریافتِ معارفِ روحانی که انسان را از قیدِ عقلِ جزئی رها می‌کند.

اغراق رشک ماه و گل

برتر دانستن زیبایی معشوق از تمامِ زیبایی‌های آسمانی و زمینی.