دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۵۵۱

مولوی
دلی یا دیده عقلی تو یا نور خدابینی چراغ افروز عشاقی تو یا خورشیدآیینی
چو نامت بشنود دل ها نگنجد در منازل ها شود حل جمله مشکل ها به نور لم یزل بینی
بگفتم آفتابا تو مرا همراه کن با تو که جمله دردها را تو شفا گشتی و تسکینی
بگفتا جان ربایم من قدم بر عرش سایم من به آب و گل کم آیم من مگر در وقت و هر حینی
چو تو از خویش آگاهی ندانی کرد همراهی که آن معراج اللهی نیابد جز که مسکینی
تو مسکینی در این ظاهر درونت نفس بس قاهر یکی سالوسک کافر که رهزن گشت و ره شینی
مکن پوشیده از پیری چنین مو در چنین شیری یکی پیری که علم غیب زیر او است بالینی
طبیب عاشقان است او جهان را همچو جان است او گداز آهنان است او به آهن داده تلبینی
کند در حال گل را زر دهد در حال تن را سر از او انوار دین یابد روان و جان بی دینی
در آن دهلیز و ایوانش بیا بنگر تو برهانش شده هر مرده از جانش یکی ویسی و رامینی
ز شمس الدین تبریزی دلا این حرف می بیزی به امیدی که بازآید از آن خوش شاه شاهینی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات تبلور اشتیاق وافر سالک به پیر و مرشد روحانی است که در هیبت شمس تبریزی نمودار شده است. شاعر در این قطعه به دنبال پیوند با حقیقتی است که فراتر از عالم ماده است و معتقد است تنها با پالایش نفس و فروتنی حقیقی، امکان همراهی با این نور الهی فراهم می‌شود.

درونمایه اصلی شعر حول محور گذار از خودخواهی به سوی خداخواهی، ضرورتِ داشتنِ پیر در سلوک و تحول وجودی انسان در پرتو عنایات یک عارف کامل می‌چرخد. شاعر با زبانی نمادین و استعاری از کشمکش میان نفس اماره و جان بیدار سخن می‌گوید و امید به بازگشت و ظهور دوباره این فیض الهی را بیان می‌کند.

معنای روان

دلی یا دیده عقلی تو یا نور خدابینی چراغ افروز عشاقی تو یا خورشیدآیینی

ای محبوب، تو چه کسی هستی؟ آیا تو همان دلِ آگاه، یا دیده خرد، یا تجلی نور خداوندی هستی؟ تو همان چراغی هستی که جان‌های عاشق را روشن می‌کنی یا خورشیدی که راه و رسم زندگی را به ما می‌آموزی؟

نکته ادبی: استفاده از استفهام انکاری و کلمات استعاری برای توصیف مقام رفیع پیر.

چو نامت بشنود دل ها نگنجد در منازل ها شود حل جمله مشکل ها به نور لم یزل بینی

زمانی که دل‌های مشتاق نام تو را می‌شنوند، چنان شوری در آن‌ها برپا می‌شود که در این دنیا نمی‌گنجند و تمامی مشکلات و گره‌های زندگی‌شان به واسطه نوری که از تو می‌تابد، حل و فصل می‌گردد.

نکته ادبی: اشاره به تأثیر نام محبوب بر روح و جان و توانایی او در حل مشکلات وجودی.

بگفتم آفتابا تو مرا همراه کن با تو که جمله دردها را تو شفا گشتی و تسکینی

از آن خورشید حقیقت تقاضا کردم که مرا نیز همراه خود ببرد؛ چرا که تو درمانِ تمام دردهای جان و تسکینِ رنج‌های درونی من شده‌ای.

نکته ادبی: آفتاب استعاره از پیر و مرشد روحانی است.

بگفتا جان ربایم من قدم بر عرش سایم من به آب و گل کم آیم من مگر در وقت و هر حینی

او در پاسخ گفت: من سارقِ جان‌های پاکم و قدم بر عرش الهی می‌گذارم؛ من متعلق به عالم مادی و خاکی نیستم، مگر اینکه در زمان‌های خاصی برای راهنمایی به این عالم نزول کنم.

نکته ادبی: تضاد میان عرش (عالم بالا) و آب و گل (عالم ماده).

چو تو از خویش آگاهی ندانی کرد همراهی که آن معراج اللهی نیابد جز که مسکینی

اگر تو هنوز اسیر خودخواهی و منیت خویش باشی، نمی‌توانی همراه من شوی؛ زیرا سفر به سوی معراج الهی و رسیدن به حق، جز برای انسان‌های فروتن و شکسته دل میسر نیست.

نکته ادبی: تأکید بر شرط اصلی سلوک یعنی مسکینی و تواضع.

تو مسکینی در این ظاهر درونت نفس بس قاهر یکی سالوسک کافر که رهزن گشت و ره شینی

تو در ظاهر خود را فقیر و مسکین نشان می‌دهی، اما در باطن، نفس تو چنان قدرتمند است که مثل یک رهزنِ کافرِ فریبکار، راهِ حقیقت را بر تو بسته و مانع پیشرفت توست.

نکته ادبی: واژه سالوسک به معنای زاهد ریایی و ریاکار است.

مکن پوشیده از پیری چنین مو در چنین شیری یکی پیری که علم غیب زیر او است بالینی

با تکیه بر پیری و موی سپید، حقیقت را از من پنهان نکن؛ پیر حقیقی کسی است که حتی علم غیب نیز در برابر دانش او ناچیز و مانند فرشی زیر پایش گسترده است.

نکته ادبی: تمایز بین پیری ظاهری و کمال معنوی.

طبیب عاشقان است او جهان را همچو جان است او گداز آهنان است او به آهن داده تلبینی

او طبیب جان‌های عاشق است؛ حضورش برای جهان همچون روح برای تن است و همان‌طور که آهن در کوره گداخته می‌شود، او قلب‌های سخت و نفوذناپذیر را نیز نرم و متحول می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه پیر به طبیب و روح جهان.

کند در حال گل را زر دهد در حال تن را سر از او انوار دین یابد روان و جان بی دینی

او خاک وجود انسان را به زرِ ناب تبدیل می‌کند و به جسم بی‌روح، جانِ تازه می‌بخشد؛ از طریق اوست که حتی افراد بی‌دین نیز نور ایمان و حقیقت را در روان خود می‌یابند.

نکته ادبی: اشاره به کیمیای عشق و تأثیر پیر در تحول وجودی.

در آن دهلیز و ایوانش بیا بنگر تو برهانش شده هر مرده از جانش یکی ویسی و رامینی

به آستانه و بارگاه او بیا و نشانه‌های حقانیت او را مشاهده کن؛ او چنان قدرتی دارد که هر مرده‌دلی را زنده می‌کند و چنان عشقی می‌آفریند که میانشان رابطه‌ای عاشقانه مانند ویس و رامین برقرار می‌شود.

نکته ادبی: تمثیل داستان ویس و رامین برای بیان شور و شیدایی عرفانی.

ز شمس الدین تبریزی دلا این حرف می بیزی به امیدی که بازآید از آن خوش شاه شاهینی

ای دل، از سخنان شمس تبریزی این معانی ناب را استخراج کن، به امید آنکه آن پادشاهِ بلندمرتبه و شکوهند دوباره بازگردد.

نکته ادبی: اشاره مستقیم به شمس تبریزی و امید به بازگشت پیر.

آرایه‌های ادبی

استعاره خورشید

خورشید در اینجا استعاره از پیر و مرشد است که منبع نور و هدایت است.

تضاد عرش و آب و گل

تضاد بین عالم معنا و عالم ماده برای نشان دادن جایگاه رفیع معنوی.

تلمیح ویسی و رامینی

اشاره به داستان عاشقانه ویس و رامین برای نشان دادن عمق و شدت پیوند میان مرید و مراد.