دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۵۴۹

مولوی
چو دید آن طره کافر مسلمان شد مسلمانی صلا ای کهنه اسلامان به مهمانی به مهمانی
دل ایمان ز تو شادان زهی استاد استادان تو خود اسلام اسلامی تو خود ایمان ایمانی
بصیرت را بصیرت تو حقیقت را حقیقت تو تو نور نور اسراری تو روح روح را جانی
اگر امداد لطف تو نباشد در جهان تابان درافتد سقف این گردون بیارد رو به ویرانی
چو بردابرد جاه تو ورای هر دو کون آمد زهی سرگشتگی جان ها زهی تشکیک و حیرانی
همی جویم به دو عالم مثالی تا تو را گویم نمی یابم خداوندا نمی گویی که را مانی
ز درمان ها بری گشتم نخواهم درد را درمان بمیرم در وفای تو که تو درمان درمانی
الا ای جان خون ریزم همی پر سوی تبریزم همی گو نام شمس الدین اگر جایی تو درمانی
صفاتت ای مه روشن عجایب خاصیت دارد که او مر ابر گریان را دراندازد به خندانی
ایا دولت چو بگریزی و زین بی دل بپرهیزی ز لطف شاه پابرجا به دست آیی به آسانی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلیگاهِ شورِ عاشقانه و ارادتِ مطلقِ شاعر به محبوبِ ازلی (شمس تبریزی) است. فضای حاکم بر شعر، فضایی سرشار از حیرت، تسلیم و ستایشگری است که در آن، مرزهای عقل و منطق در برابرِ عظمتِ بی‌کرانِ معشوق فرو می‌ریزد. شاعر محبوب را نه تنها راهنما، بلکه خودِ حقیقت و اصلِ هستی می‌داند.

در این ابیات، شاعر با استفاده از تصویرسازی‌های متناقض‌نما و استعارات بلند، سعی دارد وصفِ ناپذیریِ معشوق را بیان کند. او محبوب را نقطه‌ی کانونی عالم می‌انگارد که اگر لطفِ او نباشد، نظامِ هستی از هم می‌پاشد. این غزل دعوتی است به فراتر رفتن از ظواهرِ دین و رسیدن به حقیقتِ جان که در وجودِ معشوق متجلی است.

معنای روان

چو دید آن طره کافر مسلمان شد مسلمانی صلا ای کهنه اسلامان به مهمانی به مهمانی

وقتی آن زلفِ زیبا و فریبنده (که عقل را می‌رباید) دیده شد، ایمانِ متعصبان به حیرت و شگفتی بدل گشت؛ پس ای پیروانِ آیین‌های کهن، بشتابید که این ضیافتی بزرگ و تازه است.

نکته ادبی: طره کافر استعاره از گیسوی زیبایی است که عقل و دینِ زاهد را می‌رباید.

دل ایمان ز تو شادان زهی استاد استادان تو خود اسلام اسلامی تو خود ایمان ایمانی

دلِ ایمان به خاطرِ وجودِ تو شادمان است؛ آفرین بر تو که استادِ استادان هستی. تو خودِ حقیقتِ اسلامی و حقیقتِ ایمان.

نکته ادبی: تکرار واژه 'استاد' و 'ایمان' برای تاکید بر کمالِ مطلقِ معشوق به کار رفته است.

بصیرت را بصیرت تو حقیقت را حقیقت تو تو نور نور اسراری تو روح روح را جانی

تو بصیرتِ اصلیِ هر بینشی و حقیقتِ اصلیِ هر حقیقتی هستی. تو نوری هستی که اسرار را روشن می‌کنی و جانی هستی که بر جان‌ها دمیده شده است.

نکته ادبی: ساختار 'نورِ نور' به مفهومِ حقیقتِ غایی و منشأ هر روشنایی اشاره دارد.

اگر امداد لطف تو نباشد در جهان تابان درافتد سقف این گردون بیارد رو به ویرانی

اگر حمایت و لطفِ تو در این جهانِ درخشان نباشد، سقفِ این آسمان فرو می‌ریزد و همه‌چیز به ویرانی کشیده می‌شود.

نکته ادبی: سقفِ گردون استعاره از آسمان است که به باور قدما، استواریِ عالم وابسته به عنایتِ حق است.

چو بردابرد جاه تو ورای هر دو کون آمد زهی سرگشتگی جان ها زهی تشکیک و حیرانی

چون بزرگی و مقامِ تو فراتر از هر دو عالم (دنیا و آخرت) است، جان‌های آدمی دچار سرگشتگی و حیرتِ عمیق شده‌اند.

نکته ادبی: کون (کونین) به معنای دو عالم یا هستی است.

همی جویم به دو عالم مثالی تا تو را گویم نمی یابم خداوندا نمی گویی که را مانی

در هر دو عالم جستجو می‌کنم تا مثالی برای تو بیابم و تو را توصیف کنم، اما نمی‌یابم. خداوندا، تو خودت بگو که به چه کسی شباهت داری؟

نکته ادبی: پرسشِ انکاری در اینجا برای نشان دادنِ بی‌مانند بودنِ معشوق به کار رفته است.

ز درمان ها بری گشتم نخواهم درد را درمان بمیرم در وفای تو که تو درمان درمانی

از همه درمان‌ها بی‌نیاز شدم و دیگر برای دردم مرهمی نمی‌خواهم. حاضرم در وفای تو بمیرم، چرا که تو خود، درمانِ هر دردی هستی.

نکته ادبی: تضاد میان درد و درمان در ادبیات عرفانی به معنای لذت بردن از رنجِ عشق است.

الا ای جان خون ریزم همی پر سوی تبریزم همی گو نام شمس الدین اگر جایی تو درمانی

ای جانِ من، در حالی که خون‌فشان هستم به سوی تبریز پرواز می‌کنم. اگر جایی در بن‌بست مانده‌ای، نامِ شمس‌الدین را بر زبان آور.

نکته ادبی: اشاره مستقیم به 'شمس تبریزی' به عنوان مراد و محبوبِ شاعر.

صفاتت ای مه روشن عجایب خاصیت دارد که او مر ابر گریان را دراندازد به خندانی

ای ماهِ روشن، صفاتِ تو ویژگی عجیبی دارد که حتی ابرِ گریان (نماد غم و اندوه) را به خندیدن و شادی وامی‌دارد.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به ابر که گریه و خنده به آن نسبت داده شده است.

ایا دولت چو بگریزی و زین بی دل بپرهیزی ز لطف شاه پابرجا به دست آیی به آسانی

ای دولت و سعادت، اگر از این عاشقِ دل‌شکسته فرار کنی، باز هم به لطفِ آن شاهِ پابرجا (شمس)، به آسانی به دست خواهی آمد.

نکته ادبی: دولت در اینجا استعاره از اقبال و خوشبختی است.

آرایه‌های ادبی

متناقض‌نما (پارادوکس) چو دید آن طره کافر مسلمان شد مسلمانی

گرویدنِ مسلمانِ مومن به کفر در برابر زیبایی معشوق، نوعی واژگونیِ مفاهیمِ عرفانی است.

تشخیص مر ابر گریان را دراندازد به خندانی

نسبت دادنِ گریه و خنده به ابر برای نشان دادنِ تاثیرِ معشوق بر عالم.

مراعات نظیر بصیرت، حقیقت، نور، اسرار

استفاده از واژگانی که در یک حوزه معناییِ عرفانی و کلامی قرار دارند.

استعاره سقف این گردون

توصیفِ آسمان به سقفِ خانه‌ای که ستون‌هایش لطفِ معشوق است.