دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۵۴۸

مولوی
تو استظهار آن داری که رو از ما بگردانی ولی چون کعبه برپرد کجا ماند مسلمانی
تو سلطانی و جانداری تو هم آنی و آن داری مشوران مرغ جان ها را که ایشان را سلیمانی
فلک ایمن ز هر غوغا زمین پرغارت و یغما ولیکن از فلک دارد زمین جمع و پریشانی
زمین مانند تن آمد فلک چون عقل و جان آمد تن ار فربه وگر لاغر ز جان باشد همی دانی
چو تن را عقل بگذارد پریشانی کند این تن بگوید تن که معذورم تو رفتی که نگهبانی
عنایت های تو جان را چو عقل عقل ما آمد چو تو از عقل برگردی چه دارد عقل عقلانی
شود یوسف یکی گرگی شود موسی چو فرعونی چو بیرون شد رکاب تو سرآخر گشت پالانی
چو ما دستیم و تو کانی بیاور هر چه می آری چو ما خاکیم و تو آبی برویان هر چه رویانی
تو جویایی و ناجویا چو مغناطیس ای مولا تو گویایی و ناگویا چو اسطرلاب و میزانی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل در فضایی عرفانی و در ستایش پیوند ناگسستنی میان جانِ آدمی و منبع هستی سروده شده است. شاعر با بهره‌گیری از تمثیلاتِ عمیق و پارادوکس‌های منطقی، نشان می‌دهد که کمال و نظمِ عالمِ انسانی، نه در ذاتِ خودِ آدمی، بلکه در پرتوِ عنایت و حضورِ معشوق ازلی است. در غیابِ این حضور، ساختارِ وجودیِ انسان از هم می‌پاشد و فضائلِ اخلاقی و معنوی به ضدِ خود تبدیل می‌شوند.

درونمایه اصلی این اثر، ضرورتِ تسلیم و پذیرشِ راهبریِ معشوق است. شاعر یادآور می‌شود که هرگونه ادعای استقلال از جانبِ انسان، منجر به حیرانی و سرگشتگی است. او با پیوند دادنِ مفاهیمِ کلانِ هستی (مانند فلک و زمین) به جزئیاتِ وجودی انسان (عقل و تن)، به ترسیمِ این حقیقت می‌پردازد که بقایِ سلامتِ نفس و جان، منوط به اتصالِ پیوسته با حقیقتِ قدسی است.

معنای روان

تو استظهار آن داری که رو از ما بگردانی ولی چون کعبه برپرد کجا ماند مسلمانی

تو به اتکایِ قدرت و بزرگیِ خود، این توانایی را داری که از ما روی برگردانی، اما اگر تو که همچون کعبه‌ قِبلگاهِ هستی ما هستی، از جایِ خود برخیزی و بروی، دیگر چه ایمانی و چه مسلمانی برای ما باقی می‌ماند؟

نکته ادبی: استظهار به معنای تکیه کردن بر پشتِ کسی یا یاری خواستن است که در اینجا به معنایِ قدرت و پشت‌گرمی به کار رفته است.

تو سلطانی و جانداری تو هم آنی و آن داری مشوران مرغ جان ها را که ایشان را سلیمانی

تو پادشاه و جان‌بخشِ مایی؛ تو هم عینِ ذاتِ وجودی و هم مالکِ تمامِ دارایی‌هایِ ما هستی. پس مرغِ جان‌هایِ ما را که در آستانِ تو پرواز می‌کنند، مشوران و پریشان مکن، چرا که تو همچون حضرت سلیمان، فرمانروایِ این مرغانِ جان هستی.

نکته ادبی: اشاره به داستان سلیمان نبی در قرآن که زبان و فرمانِ پرندگان را در دست داشت.

فلک ایمن ز هر غوغا زمین پرغارت و یغما ولیکن از فلک دارد زمین جمع و پریشانی

آسمان از هرگونه آشوب و غوغایی در امان است، اما زمین همواره دستخوشِ غارت و یغماست. با این حال، زمین نظم و پریشانیِ خود را از آسمان دریافت می‌کند و تابعِ حالاتِ اوست.

نکته ادبی: تقابل میان فلک (نمادِ نظم و تعالی) و زمین (نمادِ ماده و فرودستی).

زمین مانند تن آمد فلک چون عقل و جان آمد تن ار فربه وگر لاغر ز جان باشد همی دانی

زمین در این تمثیل مانند تن و جسمِ مادی است و آسمان همچون عقل و جانِ برتر. تو خوب می‌دانی که چاقی یا لاغریِ تن، وابسته به سلامت و حضورِ جان است.

نکته ادبی: تشبیه تن به زمین و عقل به فلک در ساختارِ هستی‌شناسانه عرفانی.

چو تن را عقل بگذارد پریشانی کند این تن بگوید تن که معذورم تو رفتی که نگهبانی

وقتی عقل (جان) تن را رها کند، تن دچارِ آشفتگی و پریشانی می‌شود؛ در این هنگام تن به عقل می‌گوید: من مقصرم نیستم که چنین پریشانم، تو بودی که از من دور شدی و مرا نگهبانی نمی‌کنی.

نکته ادبی: در اینجا تن به عنوانِ ظرفِ عقلِ گسیخته از جان، شخصیت‌پردازی شده است.

عنایت های تو جان را چو عقل عقل ما آمد چو تو از عقل برگردی چه دارد عقل عقلانی

عنایت‌ها و توجهاتِ تو به جانِ ما، همچون عقلی برایِ عقلِ ماست (فرا عقل است). حال اگر تو که عقلِ برترِ مایی از ما روی بگردانی، عقلِ عادیِ ما دیگر چه ارزشی دارد؟

نکته ادبی: عقلِ عقل به معنایِ عقلِ کل یا خردِ الهی است که فراتر از منطقِ بشری است.

شود یوسف یکی گرگی شود موسی چو فرعونی چو بیرون شد رکاب تو سرآخر گشت پالانی

اگر حمایتِ تو نباشد، یوسفِ صدیق ممکن است به گرگ تبدیل شود و موسی به فرعون بدل گردد؛ آن‌گاه که رکابِ فرمانرواییِ تو از دست برود، سَری که باید صاحبِ خرد باشد، تبدیل به پالانِ بارکشی می‌شود.

نکته ادبی: نمادپردازیِ معکوس: یوسف و موسی نمادِ قداست‌اند که بدونِ هدایتِ الهی سقوط می‌کنند و پالان نمادِ پستی و حیوانیت است.

چو ما دستیم و تو کانی بیاور هر چه می آری چو ما خاکیم و تو آبی برویان هر چه رویانی

چون ما مانند دستِ ابزار هستیم و تو معدن و منبعِ اصلی، پس آنچه می‌خواهی از وجودِ ما پدید آور. چون ما مانند خاکِ پذیرنده هستیم و تو مانند آبی که حیات می‌بخشد، پس در وجودِ ما هر گلی که می‌خواهی برویان.

نکته ادبی: استفاده از تمثیلِ خاک و آب برای تبیینِ رابطه خالق و مخلوق.

تو جویایی و ناجویا چو مغناطیس ای مولا تو گویایی و ناگویا چو اسطرلاب و میزانی

ای مولای من، تو هم جستجوگرِ مای و هم هدفِ جستجویِ ما هستی، همچون مغناطیسی که جذب می‌کند. تو هم گویایِ حقایقی و هم خاموش، همچون اسطرلاب و ترازویی که حقیقت را بی‌کلام نشان می‌دهند.

نکته ادبی: اسطرلاب وسیله‌ای است که بی آنکه سخن بگوید، موقعیتِ ستارگان را نشان می‌دهد.

آرایه‌های ادبی

تلمیح کعبه، سلیمان، یوسف، موسی، فرعون

اشاره به داستان‌ها و شخصیت‌هایِ دینی برای تثبیتِ مفاهیمِ انتزاعیِ عرفانی.

مراعات نظیر زمین، فلک، خاک، آب، عقل، تن

گردآوریِ واژگانی که در یک حوزه معناییِ هستی‌شناسی با هم در ارتباط هستند.

تمثیل چو ما دستیم و تو کانی، چو ما خاکیم و تو آبی

بهره‌گیری از پدیده‌هایِ ملموسِ طبیعت برای توصیفِ رابطه انسان با خداوند.

پارادوکس (متناقض‌نما) شود یوسف یکی گرگی، شود موسی چو فرعونی

بیانِ یک وضعیتِ غیرممکن در حالتِ عادی، برای نشان دادنِ عمقِ فاجعه در صورتِ دوری از حق.

تشخیص (شخصیت‌بخشی) بگوید تن که معذورم تو رفتی که نگهبانی

اعطایِ تواناییِ سخن گفتن و استدلال به «تن» برای تبیینِ نیازِ به عقل.