دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۵۴۵

مولوی
مگر مستی نمی دانی که چون زنجیر جنبانی ز مجنونان زندانی جهانی را بشورانی
مگر نشنیده ای دستان ز بی خویشان و سرمستان وگر نشنیده ای بستان به جان تو که بستانی
تو دانی من نمی دانم که چیست این بانگ از جانم وزین آواز حیرانم زهی پرذوق حیرانی
صلا مستان و بی خویشان صلا ای عیش اندیشان صلا ای آنک می دانی که تو خود عین ایشانی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات تصویری از حالِ خوشِ عارفانه و شوریدگیِ روحِ سالک است که در بندِ تعلقاتِ دنیوی نیست و در پیِ حقیقتی برتر، در خود و جهان آشوب به پا می‌کند. شاعر با مخاطب قرار دادنِ خود یا رهروانِ طریق، از رازِ این سرمستیِ درونی می‌گوید که نه از باده‌ی انگوری، بلکه از ندای حقیقت در جانِ او برآمده است.

فضای حاکم بر شعر، فضایی حماسی-عرفانی است که دعوت‌نامه‌ای عمومی برای پیوستن به صفِ مستانی است که خود را در حقیقتِ مطلق یافته‌اند. شاعر در پیِ آن است که مخاطب را از خوابِ غفلت بیدار کند و او را به سویِ درکِ این نکته سوق دهد که آنچه در جست‌وجوی آن است، در واقع حقیقتِ خودِ اوست.

معنای روان

مگر مستی نمی دانی که چون زنجیر جنبانی ز مجنونان زندانی جهانی را بشورانی

آیا از حالِ مستی بی‌خبری که وقتی زنجیرِ جنون را تکان می‌دهی، با احوالِ دیوانگانِ در بند، تمامِ عالم را دچارِ آشوب و هیجان می‌کنی؟

نکته ادبی: جنباندنِ زنجیر کنایه از بروز شوریدگی و برهم زدنِ نظمِ عقلانیِ عالم است.

مگر نشنیده ای دستان ز بی خویشان و سرمستان وگر نشنیده ای بستان به جان تو که بستانی

مگر داستان‌ها و حکایت‌هایِ سرمستان و کسانی را که از خود بی‌خود شده‌اند نشنیده‌ای؟ اگر نشنیده‌ای، به جانِ خودت سوگند که اگر آن را دریابی و بپذیری، چنان جان‌بخش و گواراست که تو را به اوج می‌رساند.

نکته ادبی: دستان در اینجا به معنایِ حکایت و آواز است. بستان در اینجا فعلِ امر از ستاندن (دریافتن) است که در تقابل با شنیدن قرار گرفته است.

تو دانی من نمی دانم که چیست این بانگ از جانم وزین آواز حیرانم زهی پرذوق حیرانی

تو که حقیقت را می‌دانی و من از ماهیتِ این بانگ و آوازی که از جانم برمی‌آید بی‌خبرم؛ من از این نغمه و حالِ درونی در حیرتم، و عجب حیرتِ لذت‌بخش و پرشوری است!

نکته ادبی: تضادِ معناییِ دانستنِ مخاطب و بی‌خبریِ گوینده نشان از تواضعِ عارفانه و اعتراف به ناچیزی در برابرِ تجلیِ حق دارد.

صلا مستان و بی خویشان صلا ای عیش اندیشان صلا ای آنک می دانی که تو خود عین ایشانی

ای مست‌شدگان و ای کسانی که از خود رها شده‌اید، و ای کسانی که در پیِ عیش و خوشی هستید، بشتابید؛ بشتابید به سویِ حقیقتی که می‌دانی خودِ تو، عینِ همان حقیقت هستی.

نکته ادبی: صلا به معنایِ دعوت و بانگِ زدن برایِ مهمانی یا فراخواندن است. تأکید بر عینِ ایشان بودن اشاره به وحدتِ وجود دارد.

آرایه‌های ادبی

کنایه زنجیر جنبانی

کنایه از بروز شوریدگی و برهم زدنِ نظمِ عقلانیِ عالم.

تکرار صلا

تکرارِ واژه‌ی صلا برای تأکید بر دعوتِ عارفانه و شورِ درونی.

جناس مستان و بستان

جناسِ ناقصِ اختلافی که بر موسیقایی‌بودنِ کلام می‌افزاید.

پارادوکس پرذوق حیرانی

حیرانی معمولاً با پریشانی همراه است، اما اینجا با ذوق و شوق آمیخته شده است.