دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۵۳۷

مولوی
مگر دانید با دلبر به حق صحبت و یاری هر آنچ دوش می گفتم ز بی خویشی و بیماری
وگر ناگه قضاء الله از این ها بشنود آن مه خود او داند که سودایی چه گوید در شب تاری
چو نبود عقل در خانه پریشان باشد افسانه گهی زیر و گهی بالا گهی جنگ و گهی زاری
اگر شور مرا یزدان کند توزیع بر عالم نبینی هیچ یک عاقل شوند از عقل ها عاری
مگر ای عقل تو بر من همه وسواس می ریزی مگر ای ابر تو بر من شراب شور می باری
مسلمانان مسلمانان شما دل ها نگهدارید مگردا کس به گرد من نه نظاره نه دلداری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات ترسیم‌گر احوالِ کسی است که در وادیِ عشق و شیدایی گام نهاده و عقلِ مصلحت‌اندیش را به کناری نهاده است. شاعر از سرِ بیخودی و رنجِ فراق، خطاب به یار و مخاطبان، از آشفتگیِ درونیِ خود سخن می‌گوید و نشان می‌دهد که چگونه این شورِ عاشقانه، نظمِ ظاهریِ زندگی را برهم زده است.

درونمایه اصلی، دفاع از جنونی است که در نگاهِ عاشق، فراتر از عقلِ معمولی است. شاعر با بیانی صریح از تقدیرِ الهی می‌گوید و از مردم می‌خواهد که به حریمِ این حالِ درونی نزدیک نشوند، چرا که تنها کسی که طعمِ این شرابِ تلخِ عشق را چشیده باشد، قادر به درکِ موقعیتِ اوست.

معنای روان

مگر دانید با دلبر به حق صحبت و یاری هر آنچ دوش می گفتم ز بی خویشی و بیماری

آیا از عهد و پیمانِ دوستی و یاریِ من با دلبر آگاهید؟ دیشب از سرِ بی‌خودی و بیماریِ عشق، سخنانی بر زبان آوردم که هر کسی توانِ درکِ آن را ندارد.

نکته ادبی: واژه بی‌خویشی در اصطلاحِ عارفانه به معنای از خود به‌در شدن و رهایی از بندِ خودپرستی است.

وگر ناگه قضاء الله از این ها بشنود آن مه خود او داند که سودایی چه گوید در شب تاری

اگر تقدیرِ الهی باعث شود که آن یارِ زیبا و درخشان، این حرف‌ها را بشنود، خود او به‌خوبی می‌داند که عاشقِ شوریده در تاریکی و تنهاییِ شب چه سخنانی بر زبان می‌آورد.

نکته ادبی: آن مه استعاره از دلبر است که به دلیل زیبایی و درخشش به ماه تشبیه شده است.

چو نبود عقل در خانه پریشان باشد افسانه گهی زیر و گهی بالا گهی جنگ و گهی زاری

وقتی عقل و تدبیر از وجودِ انسان رخت بربندد، همه‌چیز آشفته و بی‌سامان می‌شود؛ درست مانندِ حالِ من که گاه در اوجِ شادی‌ام و گاه در قعرِ اندوه، و مدام در میانِ جنگ و گریه و زاری در نوسانم.

نکته ادبی: عقل در خانه نبودن کنایه از حاکم شدنِ جنون و هیجان بر روح و روان است.

اگر شور مرا یزدان کند توزیع بر عالم نبینی هیچ یک عاقل شوند از عقل ها عاری

اگر خداوندِ بزرگ، شور و شیداییِ مرا میانِ تمامِ مردمِ جهان تقسیم کند، آن‌گاه خواهی دید که هیچ‌کس از خرد و عقل بی‌بهره نخواهد ماند؛ چرا که عشقِ راستین خود عینِ کمالِ خرد است.

نکته ادبی: این بیت دارای اغراق ادبی است تا نشان دهد که عشقِ عاشق، ارزشمندتر و عمیق‌تر از عقلِ مصلحت‌بینِ مردم است.

مگر ای عقل تو بر من همه وسواس می ریزی مگر ای ابر تو بر من شراب شور می باری

ای عقل، آیا تو هستی که مدام وسواس و تردید را بر دلِ من می‌پاشی؟ و ای ابرِ بلا، آیا تو هستی که بر منِ عاشق، شرابی تلخ از رنج و مصیبت می‌باری؟

نکته ادبی: خطاب قرار دادنِ عقل و ابر (تشخیص) برای بیانِ گلایه از سختی‌های راهِ عشق به کار رفته است.

مسلمانان مسلمانان شما دل ها نگهدارید مگردا کس به گرد من نه نظاره نه دلداری

ای مردمِ مؤمن، از دلِ خود مراقبت کنید و به من نزدیک نشوید؛ نه برای تماشا و نه برای دلداری و همدردی، زیرا حالِ من چنان است که کسی را تابِ دیدنِ آن نیست.

نکته ادبی: استفاده از اصطلاحِ مسلمانان در آغازِ سخن، خطابِ عمومی به اهلِ دین و معرفت برای جلبِ توجه به یک وضعیتِ حساس است.

آرایه‌های ادبی

استعاره آن مه

تشبیه دلبر به ماه برای نشان دادن زیبایی و درخشش او.

تشخیص (شخصیت‌بخشی) عقل بر من وسواس می‌ریزد

نسبت دادنِ عملِ ریختنِ وسواس به عقل، به گونه‌ای که گویی عقل موجودی زنده است.

تضاد (طباق) گهی زیر و گهی بالا، گهی جنگ و گهی زاری

استفاده از کلمات متضاد برای نشان دادنِ نوساناتِ روحی و آشفتگیِ احوالِ عاشق.

اغراق اگر شور مرا یزدان کند توزیع بر عالم

بزرگ‌نماییِ میزانِ شور و عشقِ خود برای تأکید بر والاییِ آن.