دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۵۳۱

مولوی
چو سرمست منی ای جان ز درد سر چه غم داری چو آهوی منی ای جان ز شیر نر چه غم داری
چو مه روی تو من باشم ز سال و مه چه اندیشی چو شور و شوق من هستت ز شور و شر چه غم داری
چو کان نیشکر گشتی ترش رو از چه می باشی براق عشق رامت شد ز مرگ خر چه غم داری
چو من با تو چنین گرمم چه آه سرد می آری چو بر بام فلک رفتی ز خشک و تر چه غم داری
خوش آوازی من دیدی دواسازی من دیدی رسن بازی من دیدی از این چنبر چه غم داری
بر این صورت چه می چفسی ز بی معنی چه می ترسی چو گوهر در بغل داری ز بی گوهر چه غم داری
ایا یوسف ز دست تو کی بگریزد ز شست تو همه مصرند مست تو ز کور و کر چه غم داری
چو با دل یار غاری تو چراغ چار یاری تو فقیر ذوالفقاری تو از آن خنجر چه غم داری
گرفتی باغ و برها را همی خور آن شکرها را اگر بستند درها را ز بند در چه غم داری
چو مد و جر خود دیدی چو بال و پر خود دیدی چو کر و فر خود دیدی ز هر بی فر چه غم داری
ایا ای جان جان جان پناه جان مهمانان ایا سلطان سلطانان تو از سنجر چه غم داری
خمش کن همچو ماهی تو در آن دریای خوش دررو چو اندر قعر دریایی تو از آذر چه غم داری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل سرشار از اطمینان‌بخشی و نویدِ رهایی از هراس‌های دنیوی است. شاعر در مقامِ مرشد یا معشوق، مخاطبِ جان‌باخته را به آرامش دعوت می‌کند و به او یادآور می‌شود که پیوند با حقیقتِ مطلق و غرق شدن در دریای عشق، تمامِ تضادها، تهدیدها و کمبودهای عالمِ مادی را بی‌اثر می‌سازد.

در این منظومه، شاعر با تصویرسازی‌های پیاپی، تضاد میانِ عالمِ علوی و سفلی را برجسته می‌کند. او از مخاطب می‌خواهد که از بندِ تعلقاتِ ظاهری، قدرت‌های موقت دنیوی و ترس از مرگ و نیستی رها شود، چرا که با تکیه بر نورِ حقیقت و یاریِ عشق، دیگر هیچ عاملِ خارجی توانِ آزار یا محدود کردنِ روح را نخواهد داشت.

معنای روان

چو سرمست منی ای جان ز درد سر چه غم داری چو آهوی منی ای جان ز شیر نر چه غم داری

ای جانِ من، چون تو در عشقِ من غرق و مستی، پس دیگر از درد و رنج‌های جسمانی چه هراسی داری؟ و چون تو مانند آهویی ظریف در پناهِ منی، از درنده‌خوییِ شیر چه باکی به دل راه می‌دهی؟

نکته ادبی: سرمست: استعاره از شورِ روحانی؛ شیر نر: استعاره از قدرت‌های تهدیدگر بیرونی.

چو مه روی تو من باشم ز سال و مه چه اندیشی چو شور و شوق من هستت ز شور و شر چه غم داری

چون من که مظهرِ زیبایی و حقیقتم همراهِ تو هستم، دیگر از گذشتِ زمان و تغییراتِ روزگار چه اندوهی داری؟ و چون شور و اشتیاقِ مرا در وجودت داری، از آشوب و فتنه‌های دنیا چه بیمی به خود راه می‌دهی؟

نکته ادبی: مه‌روی: استعاره از معشوقِ کامل؛ سال و مه: کنایه از گذرِ عمر و حوادثِ روزگار.

چو کان نیشکر گشتی ترش رو از چه می باشی براق عشق رامت شد ز مرگ خر چه غم داری

چون به کمال و شیرینیِ عشق دست یافته‌ای، چرا تلخ‌کامی و تندی نشان می‌دهی؟ مرکبِ عشق (براق) تو را به خدمت گرفته است، پس از پایانِ عمرِ کوتاه و ناچیز (مرگِ خر) چه غمی داری؟

نکته ادبی: براق: اشاره به مرکبِ پیامبر در معراج، استعاره از نیروی سیرِ الی‌الله؛ مرگِ خر: کنایه‌ای کهن از پایانِ امورِ بی‌ارزش.

چو من با تو چنین گرمم چه آه سرد می آری چو بر بام فلک رفتی ز خشک و تر چه غم داری

وقتی من با تو این‌چنین گرم و پرشورم، چرا ناله و سردی نشان می‌دهی؟ وقتی به اوجِ آسمان‌ها و مقاماتِ بلند رسیده‌ای، دیگر از مسائلِ زمینی و خشک و ترِ این دنیا چه باکی داری؟

نکته ادبی: آه سرد: کنایه از غم و ناامیدی؛ خشک و تر: کنایه از تمامِ امورِ مادی و زمینی.

خوش آوازی من دیدی دواسازی من دیدی رسن بازی من دیدی از این چنبر چه غم داری

تو نغمه‌سرایی و مرهم‌بخشیِ مرا دیده‌ای و در بندبازی و هنرمندی‌های من تأمل کرده‌ای؛ با داشتنِ چنین راهنما و قدرتی، از این دایره‌ی محدودِ دنیا چه بیمی داری؟

نکته ادبی: رسن‌بازی: کنایه از تسلط بر امورِ دشوار؛ چنبر: استعاره از حصارِ دنیا و محدودیت‌های عالمِ فانی.

بر این صورت چه می چفسی ز بی معنی چه می ترسی چو گوهر در بغل داری ز بی گوهر چه غم داری

بر این ظاهرِ فریبنده چرا می‌چسبی و از بی‌معناییِ دنیا چرا هراسان می‌شوی؟ وقتی گوهرِ حقیقت را در وجودِ خود داری، از کسانی که این گوهر را ندارند، چه غمی داری؟

نکته ادبی: چفسی: از فعلِ چفسیدن (چسبیدن)؛ گوهر: استعاره از معرفت و حقیقتِ الهی.

ایا یوسف ز دست تو کی بگریزد ز شست تو همه مصرند مست تو ز کور و کر چه غم داری

ای کسی که در جمالِ معنوی مانندِ یوسف هستی، مگر کسی می‌تواند از چنگِ تو بگریزد؟ همه ی عالمیان مسحورِ تو هستند، پس از افرادِ کوردل و ناشنوا چه هراسی داری؟

نکته ادبی: مصر: اشاره به داستان یوسف؛ کور و کر: استعاره از کسانی که حقیقت را نمی‌بینند.

چو با دل یار غاری تو چراغ چار یاری تو فقیر ذوالفقاری تو از آن خنجر چه غم داری

چون با حقیقتِ درون، همدل و همراهی و از نورِ هدایت بهره‌مندی، و چون شمشیرِ برّانِ عدالت را در اختیار داری، از خنجرِ دشمنان چه بیمی داری؟

نکته ادبی: یار غاری: اشاره به مصاحبت نزدیک در غار؛ ذوالفقاری: اشاره به شمشیرِ حضرت علی (ع) و نمادِ قدرتِ حق.

گرفتی باغ و برها را همی خور آن شکرها را اگر بستند درها را ز بند در چه غم داری

از باغِ معرفت بهره‌مند شو و از شیرینی‌های آن لذت ببر؛ اگر درها را هم به رویت ببندند، تو به حقیقت رسیده‌ای، پس از محدودیت‌ها و بسته‌شدنِ راه‌های دنیوی چه غمی داری؟

نکته ادبی: باغ و بر: استعاره از دستاوردهای معنوی؛ در: کنایه از موانعِ دنیوی.

چو مد و جر خود دیدی چو بال و پر خود دیدی چو کر و فر خود دیدی ز هر بی فر چه غم داری

چون جزر و مدِ وجودِ خود و بال و پرِ پروازت را شناخته‌ای و قدرتِ خود را دریافته‌ای، دیگر از هر کسی که فاقدِ این کمال و ارزش است، چه باکی داری؟

نکته ادبی: کر و فر: کنایه از شکوه، قدرت و حرکت؛ بی فر: کسی که فاقدِ شکوه و اعتبار است.

ایا ای جان جان جان پناه جان مهمانان ایا سلطان سلطانان تو از سنجر چه غم داری

ای که جانِ جان‌ها و پناهگاهِ مهمانانِ این عالمی، تو خود سلطانِ حقیقتی؛ پس از پادشاهانِ زمینی مانندِ سنجر چه هراسی داری؟

نکته ادبی: سنجر: نامِ سلطانِ مقتدرِ سلجوقی که در اینجا نمادِ قدرتِ ظاهریِ ناپایدار در برابرِ پادشاهیِ روحانی است.

خمش کن همچو ماهی تو در آن دریای خوش دررو چو اندر قعر دریایی تو از آذر چه غم داری

خاموش باش و مانندِ ماهی در دریایِ حقیقت غرق شو؛ وقتی در اعماقِ این دریایِ بی‌کران هستی، دیگر از آتشِ حسد یا مشکلاتِ عالم چه باکی داری؟

نکته ادبی: ماهی: نمادِ سالکِ غرق در عشق؛ آذر: استعاره از مشکلات، حسادت‌ها و آتشِ دوزخِ دنیوی.

آرایه‌های ادبی

استعاره براق عشق

اشاره به مرکبِ معراج که در اینجا نمادِ وسیله‌ی رسیدن به درجاتِ بالای عرفانی است.

تلمیح یوسف، یار غاری، ذوالفقاری، سنجر

استفاده از اسطوره‌ها، شخصیت‌های تاریخی و دینی برای انتقالِ مفاهیمِ عرفانی و تقویتِ پیامِ قدرتِ درونی.

استفهام انکاری چه غم داری؟

تکرارِ این پرسش در پایانِ اکثرِ ابیات، برای تأکید بر بی‌دلیل بودنِ ترس و ناامیدی در سایه‌ی عشق.

تضاد شیر نر / آهو، خشک و تر / بام فلک

ایجاد تقابل میانِ ضعف‌های ظاهری و قدرت‌های متعالی برای برجسته‌سازیِ برتریِ روح.