دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۵۲۷

مولوی
بنامیزد نگویم من که تو آنی که هر باری زهی صورت بدان صورت نمی مانی که هر باری
بسوزد دل اگر گویم همان دلدار پیشینی بسوزد جان اگر گویم همان جانی که هر باری
فلک هم خرقه ازرق بدرد زود تا دامن اگر تو آستین زان سان برافشانی که هر باری
زهی خلوت زهی شاهی مسلم گشت آگاهی اگر زان سان من و ما را برون رانی که هر باری
بنال ای بلبل بیخود که سوز دیگر آوردی بدان دم نامه گل را نمی خوانی که هر باری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده با زبانی شورمندانه به توصیف ماهیت دگرگون‌شونده و بی‌پایانِ محبوبِ ازلی می‌پردازد. شاعر بر این باور است که حقیقتِ الهی در هیچ قالب، نام یا تعریفِ ثابتی نمی‌گنجد؛ چرا که تجلیاتِ حق در هر لحظه به گونه‌ای نو و بدیع آشکار می‌شوند و ادراکِ این تحولِ دائم، از توانِ عقلِ محدودِ بشری فراتر است.

در بخش‌های پایانی، دعوت به رها کردنِ منیت و «خودخواهی» است. شاعر تأکید می‌کند که وقتی عاشق از قیدِ «من و ما» آزاد شود، خلوتی باشکوه و آگاهیِ عمیقی برایش حاصل می‌گردد و سوزِ درونِ او به نغمه‌ای تازه بدل می‌شود که دیگر تکرارِ کهنه‌سُری‌های گذشته نیست و طعم و رنگی متفاوت دارد.

معنای روان

بنامیزد نگویم من که تو آنی که هر باری زهی صورت بدان صورت نمی مانی که هر باری

بنامیزد (خدای متعال تو را حفظ کند که...) من هرگز نمی‌گویم که تو همان وجودِ ثابتی هستی که قبلاً شناخته بودم، چرا که شگفتیِ کارِ تو در این است که هرگز در یک صورت و جلوه باقی نمی‌مانی و مدام در حال تغییر و نو شدن هستی.

نکته ادبی: بنامیزد: تعبیری است برای دفعِ چشم‌زخم و بیانِ تحسین و شگفتی.

بسوزد دل اگر گویم همان دلدار پیشینی بسوزد جان اگر گویم همان جانی که هر باری

دلم می‌سوزد و دردم می‌آید اگر بخواهم تو را با همان تعریف‌های قدیمی و تکراریِ گذشته یاد کنم؛ جانم نیز تاب نمی‌آورد اگر بخواهم بگویم تو همان محبوبِ پیشینی، چرا که هر لحظه جلوه‌ای کاملاً تازه و بی‌سابقه داری.

نکته ادبی: تکرارِ فعلِ «بسوزد» برای تأکید بر شدتِ رنجی است که از محدود کردنِ امرِ مطلق به اوهامِ گذشته ناشی می‌شود.

فلک هم خرقه ازرق بدرد زود تا دامن اگر تو آستین زان سان برافشانی که هر باری

آسمان (که خرقه آبی‌رنگ دارد) از عظمتِ جلوه‌ی تو چنان به شور و حیرت می‌آید که اگر تو اندکی از قدرت و زیباییِ خود را به نمایش بگذاری (آستین‌افشانی کنی)، این آسمان بی‌درنگ جامه‌ی خود را از شدتِ حیرت و شوق می‌دَرَد.

نکته ادبی: خرقه ازرق: استعاره از رنگِ کبودِ آسمان که به لباسِ صوفیان تشبیه شده است.

زهی خلوت زهی شاهی مسلم گشت آگاهی اگر زان سان من و ما را برون رانی که هر باری

چه خلوتِ باشکوه و چه پادشاهیِ عظیمی به دست می‌آید و چه آگاهیِ والایی حاصل می‌شود، آن‌گاه که تو با همان شیوه‌ی همیشگی‌ات، حجابِ «من» و «ما» (نفسانیت) را از راهِ عاشق کنار می‌زنی و او را از قیدِ خودپرستی آزاد می‌کنی.

نکته ادبی: من و ما: نمادی از خودخواهی و خودپرستی که حجابِ اصلی میانِ عاشق و معشوق است.

بنال ای بلبل بیخود که سوز دیگر آوردی بدان دم نامه گل را نمی خوانی که هر باری

ای عاشقِ بی‌خویشتن (بلبل)، ناله سر ده و آواز بخوان، چرا که سوزِ درونیِ تازه‌ای یافته‌ای؛ تو دیگر آن نغمه‌های قدیمی و نامه‌های تکراریِ عشق به گل را نمی‌خوانی، چون اکنون در مرتبه‌ای والاتر از عشق قرار داری.

نکته ادبی: نامه گل: استعاره از روایات و اشعارِ مرسوم و تکراریِ عاشقانه که دیگر پاسخگویِ نیازِ جدیدِ عاشق نیست.

آرایه‌های ادبی

تلمیح و استعاره خرقه ازرق

اشاره به رنگ آبی آسمان که مانند جامه‌ای کبود بر تنِ افلاک است و در اینجا با صفتِ پاره شدن (در اثرِ حیرت) شخصیت‌پردازی شده است.

نمادگرایی بلبل

نمادِ عاشقِ شوریده و نالان که در طلبِ کمال و وصالِ معشوق است و در این متن، نشان‌دهنده‌ی کسی است که به مرتبه‌ای نو از درکِ عشق رسیده است.

کنایه آستین برافشانی

کنایه از جلوه‌گری و نمایان کردنِ قدرت و جمالِ مطلق که باعثِ شورش و دگرگونی در عالمِ هستی می‌شود.

تضاد من و ما

نمادِ نفسانیت و خودبینی که مانعِ رسیدن به آگاهیِ حقیقی است و در تضاد با فضای خلوت و پادشاهیِ معنوی قرار دارد.