دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۵۲۶

مولوی
نکو بنگر به روی من نه آنم من که هر باری ببین دریای شیرینی ببین موج گهر باری
کی بگریزد ز دست حق کی پرهیزد ز شست حق قیامت کو که تا بیند به نقد این شور و شر باری
یکی دستش چو قبض آمد یکی دستش چو بسط آمد نداری زین دو بیرون شو گه باش و سفر باری
چو عیسی گر شکر خندی شکرخنده ببین از وی چو موسی گر کمر بندی بر آن کوه کمر باری
شدی دربان هر دونی به زیر بام گردونی به کوی یار ما دررو که بینی بام و در باری
به شاخ گل همی گفتم چه می رقصی در این گلخن درآ در باغ جان بنگر شکوفه و شاخ تر باری
عطارد را همی گفتم به فضل و فن شدی غره قلم بشکن بیا بشنو پیام نیشکر باری
به گوش زهره می گفتم که گوشت گرم شد از می سر اندر بزم سلطان کن ببین سودای سر باری
چو سوسن صد زبان داری زبان درکش از این زاری ز غنچه بسته لب بشنو ز خاموشان خبر باری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این کلام، دعوتی است عارفانه برای گذار از هویت‌های اعتباری و محدودیت‌های دنیوی به سوی حقیقت لایتناهی وجود. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های پویا، خواننده را فرامی‌خواند تا از خودِ پیشین که اسیرِ قضاوت‌های سطحی و حالات متغیرِ قبض و بسط بوده، فاصله بگیرد و در دریای عمیقِ معنای الهی غوطه‌ور شود.

درونمایه اصلی اثر، نفی دلبستگی به جلوه‌های ناپایدارِ دنیوی و عقلِ جزئی‌نگر است. شاعر با یادآوریِ تمثیل‌های اساطیری و نبوی، تضاد میانِ تکاپویِ بیهوده در عالمِ خاکی و آرامشِ سکوت‌آمیزِ حقیقتِ جان را ترسیم می‌کند و مخاطب را به رهایی از هیاهوی زبان و بازگشت به اصلِ هستی دعوت می‌نماید.

معنای روان

نکو بنگر به روی من نه آنم من که هر باری ببین دریای شیرینی ببین موج گهر باری

به چهره‌ام به دقت بنگر؛ من دیگر آن کسی نیستم که هر بار پیش از این دیده بودی. وجود مرا بسان دریایی از شیرینی و موجی که لبریز از گوهرهای گران‌بهای معنوی است، تماشا کن.

نکته ادبی: واژه گهر باری ترکیبی است از گهر (گوهر) و باریدن، به معنای افشاننده و دارای گوهر که صفتی برای موج است.

کی بگریزد ز دست حق کی پرهیزد ز شست حق قیامت کو که تا بیند به نقد این شور و شر باری

هیچ‌کس نمی‌تواند از چنگال تقدیر الهی فرار کند یا از دامگاهِ قدرتِ مطلقِ او بپرهیزد. گویی قیامت همین اکنون فرارسیده است تا این غوغا و شورِ درونی را در پیشگاه تو به نمایش بگذارد.

نکته ادبی: شست در اینجا به معنای دام، تله یا چنگالِ صیاد است که استعاره‌ای از تقدیر است.

یکی دستش چو قبض آمد یکی دستش چو بسط آمد نداری زین دو بیرون شو گه باش و سفر باری

گاه روح تو در بندِ گرفتگی (قبض) است و گاه در حالت گشایش و انبساط (بسط). از این دوگانگیِ حالات روحی بیرون بیا و به جای سرگردانی میان این دو، به مقام فراتر از آن سفر کن.

نکته ادبی: قبض و بسط از اصطلاحات فنی عرفان اسلامی هستند که به احوال درونی سالک اشاره دارند.

چو عیسی گر شکر خندی شکرخنده ببین از وی چو موسی گر کمر بندی بر آن کوه کمر باری

اگر همچون حضرت عیسی با شادی و تبسم درونی با حق مواجه شوی، لطف و شکرخنده او را دریاب؛ و اگر همچون حضرت موسی کمر به خدمت ببندی و در سختی‌ها استقامت کنی، کوه و قدرت او را تجربه کن.

نکته ادبی: اشاره به داستان‌های قرآنی که نماد رویکردهای متفاوتِ سلوک معنوی هستند.

شدی دربان هر دونی به زیر بام گردونی به کوی یار ما دررو که بینی بام و در باری

چرا خود را خادمِ امور پست و ناچیزِ این دنیای گردون کرده‌ای؟ به کویِ جانانِ ما قدم بگذار تا حقیقتِ عالمِ بالا و درگاهِ رفیعِ او را به چشم ببینی.

نکته ادبی: بامِ گردونی استعاره از آسمان و دنیای مادی است که در برابر کوی یار قرار گرفته است.

به شاخ گل همی گفتم چه می رقصی در این گلخن درآ در باغ جان بنگر شکوفه و شاخ تر باری

به شاخه گل می‌گفتم تو در این گلخن (محل سوزاندن زباله و گرمابه) چه می‌کنی و چرا می‌رقصی؟ به باغِ اصلیِ جانِ آدمی وارد شو تا شکوفه‌های ابدی و شاخه‌های همیشه تازه‌ را ببینی.

نکته ادبی: گلخن استعاره از دنیای فانی و مادی است که در تضاد با باغِ جان قرار دارد.

عطارد را همی گفتم به فضل و فن شدی غره قلم بشکن بیا بشنو پیام نیشکر باری

به سیاره عطارد (نماد دانش و نویسندگی) می‌گفتم که به فضل و هنرِ خود مغرور نشو؛ قلمِ اندیشه را بشکن و بیا تا پیامِ شیرینِ حقیقتِ معنوی را بشنوی.

نکته ادبی: عطارد در نجوم قدیم کاتب فلک و نماد دانش است که در اینجا فضلِ آن نفی می‌شود.

به گوش زهره می گفتم که گوشت گرم شد از می سر اندر بزم سلطان کن ببین سودای سر باری

به سیاره زهره (نماد موسیقی و لذت) می‌گفتم اگر گوشت از شنیدن نغمه‌های دنیوی گرم شده است، سرِ خود را به سوی مجلسِ سلطانِ حقیقی بگردان تا شور و سودای واقعی را در آنجا ببینی.

نکته ادبی: زهره در ادبیات فارسی نمادِ موسیقی و مطربی است.

چو سوسن صد زبان داری زبان درکش از این زاری ز غنچه بسته لب بشنو ز خاموشان خبر باری

همچون گل سوسن زبان‌های بسیاری (سخنان بیهوده) داری؛ از این پرگویی و زاری دست بکش. از غنچه‌ای که لب‌هایش بسته است درس بیاموز و از سکوتِ عارفان، خبرِ حقیقت را دریاب.

نکته ادبی: تضادِ سوسن (پرگو) و غنچه (خاموش) برای بیان فضیلتِ سکوت در برابرِ پرگویی است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح عیسی، موسی

اشاره به پیامبران و ویژگی‌های وجودی آنان برای تبیینِ چگونگیِ برخورد سالک با حق.

استعاره دریای شیرینی، گلخن، باغ جان

استفاده از تصاویر ملموس برای بیان مفاهیم انتزاعی معنوی و تضادِ دنیا با عالم معنا.

تضاد قبض و بسط

تقابل دو حالت درونی که سالک باید از آن عبور کند.

مراعات نظیر عطارد، زهره، شاخ گل، سوسن

بهره‌گیری از عناصر طبیعی و فلکی برای ایجاد پیوستگی تصویری در شعر.