دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۵۲۳

مولوی
دل آتش پرست من که در آتش چو گوگردی به ساقی گو که زود آخر هم از اول قدح دردی
بیا ای ساقی لب گز تو خامان را بدان می پز زهی بستان و باغ و رز کز آن انگور افشردی
نشان بدهم که کس ندهد نشان این است ای خوش قد که آن شب بردیم بیخود بدان مه روم بسپردی
تو عقلا یاد می داری که شاه عقلم از یاری چو داد آن باده ناری به اول دم فرومردی
دو طشت آورد آن دلبر یکی ز آتش یکی پرزر چو زر گیری بود آذر ور آتش برزنی بردی
ببین ساقی سرکش را بکش آن آتش خوش را چه دانی قدر آتش را که آن جا کودک خردی
ز آتش شاد برخیزی ز شمس الدین تبریزی ور اندر زر تو بگریزی مثال زر بیفسردی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل یکی از عاشقانه‌ترین و عارفانه‌ترین قطعات در وصف کیمیای عشق و فنای نفس در برابر محبوب است. شاعر در این اثر، دلِ جوینده را به گوگردی تشبیه می‌کند که به محض تماس با آتشِ عشق، مشتعل می‌شود و راهی برای بازگشت باقی نمی‌گذارد.

فضای کلی شعر، دعوتی است پرشور به کنار نهادنِ عقلِ جزئی و حسابگرانه و سپردنِ هستی به ساقیِ جان تا در پرتو آتشِ عشق، ناخالصی‌ها سوخته و گوهرِ وجود درخشان گردد. در نگاه شاعر، زیستن در گروِ سوختن و عبور از خویشتن است و تنها کسی که این آتش را درک می‌کند، از کودکیِ روحی فاصله گرفته است.

معنای روان

دل آتش پرست من که در آتش چو گوگردی به ساقی گو که زود آخر هم از اول قدح دردی

دل من که همچون گوگرد در برابر آتش، بی‌تاب و آماده سوختن است، به ساقی بگو که از همان ابتدا، از دُردِ خالص و قویِ باده‌اش به من بنوشاند تا کار یکسره شود.

نکته ادبی: گوگرد در ادبیات عرفانی نماد ماده‌ای است که به محض نزدیکی به آتش می‌سوزد؛ در اینجا به دلی اشاره دارد که مستعد پذیرش سریع جذبات الهی است.

بیا ای ساقی لب گز تو خامان را بدان می پز زهی بستان و باغ و رز کز آن انگور افشردی

ای ساقی که لب‌هایت شورانگیز است، بیا و عاشقانِ خام و ناپخته را با باده‌ات به پختگی و کمال برسان؛ چه باغ و بستانِ پربرکتی است آن‌جایی که این شرابِ جان‌بخش از انگورهایش تهیه شده است.

نکته ادبی: لب‌گز: ترکیبی استعاری از لب‌های محبوب که در عین شیرینی، گزندگی و اثرگذاری عمیق بر جانِ عاشق دارد.

نشان بدهم که کس ندهد نشان این است ای خوش قد که آن شب بردیم بیخود بدان مه روم بسپردی

ای یارِ خوش‌قامت، نشانه‌ای به تو می‌دهم که هیچ‌کس قادر به درک آن نیست؛ همان شبی که در بی‌خودی و مستی، مرا به آن ماهِ تابان (محبوب) سپردی.

نکته ادبی: بی‌خود بودن در اینجا نه به معنای دیوانگی، بلکه به معنای خروج از قید و بندهای خودآگاهیِ معمول و رسیدن به آگاهیِ برتر است.

تو عقلا یاد می داری که شاه عقلم از یاری چو داد آن باده ناری به اول دم فرومردی

تو که به عقلِ خویش می‌نازی، بدان که عقلِ من به محض اینکه اولین جرعه از آن شرابِ آتشینِ عشق را نوشید، از کار افتاد و در برابرِ آن سر فرو آورد.

نکته ادبی: شاهِ عقل: استعاره از تواناییِ تحلیلی و منطقی انسان که در برابر شهود و عشق، اعتبار خود را از دست می‌دهد.

دو طشت آورد آن دلبر یکی ز آتش یکی پرزر چو زر گیری بود آذر ور آتش برزنی بردی

آن دلبر دو ظرف به سوی من آورد؛ یکی پر از آتش و دیگری پر از زر. اگر زر را برگزینی سرد و بی‌پویایی، اما اگر خود را به آتش بزنی و در آن غرق شوی، به مقصود و پیروزی خواهی رسید.

نکته ادبی: زر و آتش در اینجا تمثیلِ دو راهِ زندگی هستند: زر نمادِ دلبستگی‌های مادی که عاملِ سکون و سردی است، و آتش نمادِ ریاضت و عشق که عاملِ پویایی و کمال است.

ببین ساقی سرکش را بکش آن آتش خوش را چه دانی قدر آتش را که آن جا کودک خردی

به ساقیِ جسور و سرکش بنگر و آن آتشِ دلپذیر را بنوش؛ چگونه می‌توانی ارزشِ حقیقیِ این آتش را درک کنی، در حالی که در مسیرِ عرفان هنوز کودکی خردسال هستی؟

نکته ادبی: کودک خرد: اشاره به خامی و ناپختگیِ سالکی دارد که هنوز طعمِ عشق را نچشیده و همچنان در بندِ ظواهر باقی مانده است.

ز آتش شاد برخیزی ز شمس الدین تبریزی ور اندر زر تو بگریزی مثال زر بیفسردی

اگر از آتشِ عشقِ شمس تبریزی شعله‌ور شوی، با شادی برمی‌خیزی و به کمال می‌رسی، اما اگر به زر (دنیا و مادیات) پناه ببری، همچون طلا سرد و بی‌روح می‌مانی و پژمرده می‌شوی.

نکته ادبی: شمس تبریزی در اینجا نمادِ پیرِ راه و منبعِ اصلیِ فیض و آتشِ عشق است که جان را از جمودِ مادی می‌رهاند.

آرایه‌های ادبی

استعاره گوگرد

تشبیه دلِ عاشقِ بی‌قرار به ماده‌ای که با کمترین محرک (عشق) مشتعل می‌شود.

تضاد آتش و زر

تقابل میان عشق/سوز و ساز (آتش) در برابر مادیات/سردی (زر) برای نشان دادن مسیر کمال.

ایهام ساقی

اشاره به موجودی که در ظاهر باده می‌دهد اما در باطن، در ادبیات عرفانی مرشد و پیرِ راه است که شرابِ معرفت به مرید می‌نوشاند.