دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۵۱۹

مولوی
غلام پاسبانانم که یارم پاسبانستی به چستی و به شبخیزی چو ماه و اخترانستی
غلام باغبانانم که یارم باغبانستی به تری و به رعنایی چو شاخ ارغوانستی
نباشد عاشقی عیبی وگر عیب است تا باشد که نفسم عیب دان آمد و یارم غیب دانستی
اگر عیب همه عالم تو را باشد چو عشق آمد بسوزد جمله عیبت را که او بس قهرمانستی
گذشتم بر گذرگاهی بدیدم پاسبانی را نشسته بر سر بامی که برتر ز آسمانستی
کلاه پاسبانانه قبای پاسبانانه ولیک از های های او در عالم در امانستی
به دست دیدبان او یکی آیینه ای شش سو که حال شش جهت یک یک در آیینه بیانستی
چو من دزدی بدم رهبر طمع کردم بدان گوهر برآوردم یکی شکلی که بیرون از گمانستی
ز هر سویی که گردیدم نشانه تیر او دیدم ز هر شش سو برون رفتم که آن ره بی نشانستی
همه سوها ز بی سو شد نشان از بی نشان آمد چو آمد راه واگشتن ز آینده نهانستی
چو زان شش پرده تاری برون رفتم به عیاری ز نور پاسبان دیدم که او شاه جهانستی
چو باغ حسن شه دیدم حقیقت شد بدانستم که هم شه باغبانستی و هم شه باغ جانستی
از او گر سنگسار آیی تو شیشه عشق را مشکن ازیرا رونق نقدت ز سنگ امتحانستی
ز شاهان پاسبانی خود ظریف و طرفه می آید چنان خود را خلق کرده که نشناسی که آنستی
لباس جسم پوشیده که کمتر کسوه آن است سخن در حرف آورده که آن دونتر زبانستی
به گل اندوده خورشیدی میان خاک ناهیدی درون دلق جمشیدی که گنج خاکدانستی
زبان وحییان را او ز ازل وجه العرب بوده زبان هندوی گوید که خود از هندوانستی
زمین و آسمان پیشش دو که برگ است پنداری که در جسم از زمینستی و در عمر از زمانستی
ز یک خندش مصور شد بهشت ار هشت ور بیش است به چشم ابلهان گویی ز جنت ارمغانستی
بر او صفرا کنند آنگه ز نخوت اصل سیم و زر که ما زر و هنر داریم و غافل زو که کانستی
چه عذر آرند آن روزی که عذرا گردد از پرده چه خون گریند آن صبحی که خورشیدش عیانستی
میان بلغم و صفرا و خون و مره و سودا نماید روح از تأثیر گویی در میانستی
ز تن تا جان بسی راه است و در تن می نماند جان چنین دان جان عالم را کز او عالم جوانستی
نه شخص عالم کبری چنین بر کار بی جان است که چرخ ار بی روانستی بدین سان کی روانستی
زمین و آسمان ها را مدد از عالم عقل است که عقل اقلیم نورانی و پاک درفشانستی
جهان عقل روشن را مددها از صفات آید صفات ذات خلاقی که شاه کن فکانستی
که این تیر عوارض را که می پرد به هر سویی کمان پنهان کند صانع ولی تیر از کمانستی
اگر چه عقل بیدار است آن از حی قیوم است اگر چه سگ نگهبان است تأثیر شبانستی
چو سگ آن از شبان بیند زیانش جمله سودستی چو سگ خود را شبان بیند همه سودش زیانستی
چو خود را ملک او بینی جهان اندر جهان باشی وگر خود را ملک دانی جهان از تو جهانستی
تو عقل کل چو شهری دان سواد شهر نفس کل و این اجزا در آمدشد مثال کاروانستی
خنک آن کاروانی کان سلامت با وطن آید غنیمت برده و صحت و بختش همعنانستی
خفیر ارجعی با او بشیر ابشروا بر ره سلام شاه می آرند و جان دامن کشانستی
خواطر چون سوارانند و زوتر زی وطن آیند و یا بازان و زاغانند پس در آشیانستی
خواطر رهبرانند و چو رهبر مر تو را بار است مقامت ساعد شه دان که شاه شه نشانستی
وگر زاغ است آن خاطر که چشمش سوی مردار است کسی کش زاغ رهبر شد به گورستان روانستی
چو در مازاغ بگریزی شود زاغ تو شهبازی که اکسیر است شادی ساز او را کاندهانستی
گر آن اصلی که زاغ و باز از او تصویر می یابد تجلی سازدی مطلق اصالت را یگانستی
ور آن نوری کز او زاید غم و شادی به یک اشکم دمی پهلو تهی کردی همه کس شادمانستی
همه اجزا همی گویند هر یک ای همه تو تو همین گفت ار نه پرده ستی همه با همگنانستی
درخت جان ها رقصان ز باد این چنین باده گران باد آشکارستی نه لنگر بادبانستی
درای کاروان دل به گوشم بانگ می آرد گر آن بانگش به حس آید هر اشتر ساربانستی
درافتد از صدف هر دم صدف بازش خورد در دم وگر نه عین کری هم کران را ترجمانستی
سهیل شمس تبریزی نتابد در یمن ور نی ادیم طایفی گشتی به هر جا سختیانستی
ضیاوار ای حسام الدین ضیاء الحق گواهی ده ندیدی هیچ دیده گر ضیا نه دیدبانستی
گواهی ضیا هم او گواهی قمر هم رو گواهی مشک اذفربو که بر عالم وزانستی
اگر گوشت شود دیده گواهی ضیا بشنو ولی چشم تو گوش آمد که حرفش گلستانستی
چو از حرفی گلستانی ز معنی کی گل استانی چو پا در قیر جزوستت حجابت قیروانستی
کتاب حس به دست چپ کتاب عقل دست راست تو را نامه به چپ دادند که بیرون ز آستانستی
چو عقلت طبع حس دارد و دست راست خوی چپ و تبدیل طبیعت هم نه کار داستانستی
خداوندا تو کن تبدیل که خود کار تو تبدیل است که اندر شهر تبدیلت زبان ها چون سنانستی
عدم را در وجود آری از این تبدیل افزونتر تو نور شمع می سازی که اندر شمعدانستی
تو بستان نامه از چپم به دست راستم درنه تو تانی کرد چپ را راست بنده ناتوانستی
ترازوی سبک دارم گرانش کن به فضل خود تو که را که کنی زیرا نه کوه از خود گرانستی
کمال لطف داند شد کمال نقص را چاره که قعر دوزخ ار خواهی به از صدر جنانستی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزلِ عرفانی دعوتی است به فراتر رفتن از پوسته‌ی ظاهرِ جهان و نگریستن به حقیقتِ پنهان در پسِ پرده‌ی کثرت. شاعر با بهره‌گیری از نمادِ «پاسبان»، به حضورِ همیشگی و نظارتِ حضرتِ حق بر تمامِ هستی اشاره دارد و بر این نکته تأکید می‌ورزد که آنچه ما در ظاهر «عیب» یا «غیر» می‌پنداریم، در حقیقت جلوه‌ای از یارِ پنهان‌کار است که خود را در لباسِ مخلوقات پوشانده تا آزمونِ عاشق را تکمیل کند.

در این مسیر، سالک که در ابتدا چون «دزدی» به دنبالِ گنجِ معرفت است، باید از حصارهای حسی و عقلی بگذرد. پیامِ نهاییِ شعر، یگانگیِ عاشق، معشوق و شاهد است؛ جایی که سالک در می‌یابد باغبان، باغ و حتی خودِ تماشاگر، همگی جلوه‌هایی از حقیقتِ واحد هستند و رهایی از بندِ «من» و «ما»، کلیدِ رسیدن به این وحدتِ شهودی است.

معنای روان

غلام پاسبانانم که یارم پاسبانستی به چستی و به شبخیزی چو ماه و اخترانستی

من بنده و مطیعِ نگهبانانِ یار هستم، چرا که یارِ من خودِ پاسبان است؛ آن پاسبانانی که در چابکی و شب‌زنده‌داری همچون ماه و ستارگانِ آسمان هستند.

نکته ادبی: استفاده از «پاسبانستی» که ترکیبی کهن از پاسبان + هست + ی (ضمیر) است.

غلام باغبانانم که یارم باغبانستی به تری و به رعنایی چو شاخ ارغوانستی

من بنده و مطیعِ باغبانانِ یار هستم، چرا که یارِ من خودِ باغبان است؛ آن باغبانانی که در طراوت و زیبایی همچون شاخه ارغوان هستند.

نکته ادبی: «رعنایی» به معنای زیبایی توأم با دلفریبی است.

نباشد عاشقی عیبی وگر عیب است تا باشد که نفسم عیب دان آمد و یارم غیب دانستی

عاشقی کردن عیب نیست، و حتی اگر باشد، تا وقتی یار هست ارزشمند است؛ زیرا نفسِ من عیب‌جوست و یار من دانایِ غیب است.

نکته ادبی: تضاد میان «عیب‌دان» (نفس) و «غیب‌دان» (حق).

اگر عیب همه عالم تو را باشد چو عشق آمد بسوزد جمله عیبت را که او بس قهرمانستی

اگر تمامِ عالم تو را عیب ببیند، وقتی عشقِ الهی بیاید، تمامِ آن عیب‌ها را می‌سوزاند و از بین می‌برد، زیرا عشق حقیقتاً قهرمان و پیروز است.

نکته ادبی: «قهرمان» در متون کهن به معنای حاکم، سرپرست و پیروز است.

گذشتم بر گذرگاهی بدیدم پاسبانی را نشسته بر سر بامی که برتر ز آسمانستی

در گذرگاهِ زندگی عبور کردم و پاسبانی را دیدم که بر بامی نشسته بود که بالاتر از آسمان‌ها بود.

نکته ادبی: تمثیل بامِ آسمان به معنای مقامِ رفیعِ تجلیِ الهی است.

کلاه پاسبانانه قبای پاسبانانه ولیک از های های او در عالم در امانستی

او لباس و قبایِ پاسبانان را به تن داشت، اما از فریادها و آوازهای او، تمامِ عالم در امان و آرامش بود.

نکته ادبی: کنایه از اینکه ظاهرِ خشن یا جدیِ حق در واقع رحمت است.

به دست دیدبان او یکی آیینه ای شش سو که حال شش جهت یک یک در آیینه بیانستی

در دستِ آن نگهبان آیینه‌ای بود که به شش جهتِ عالم اشراف داشت و تمامِ احوالِ شش جهتِ هستی در آن آشکار بود.

نکته ادبی: شش جهت (بالا، پایین، چپ، راست، پیش، پس) نمادِ کلِ عالمِ ماده است.

چو من دزدی بدم رهبر طمع کردم بدان گوهر برآوردم یکی شکلی که بیرون از گمانستی

چون من که دزدی بودم و به دنبالِ گوهر می‌گشتم، به آن گوهر (حقیقت) طمع کردم و شکلی از خود بروز دادم که خارج از تصور بود.

نکته ادبی: دزد در اینجا نمادِ سالکِ مبتدی است که به دنبالِ حقیقت می‌گردد.

ز هر سویی که گردیدم نشانه تیر او دیدم ز هر شش سو برون رفتم که آن ره بی نشانستی

از هر طرف که حرکت کردم، تیرِ نگاهِ او را بر خود دیدم و از هر شش جهت بیرون رفتم، چرا که آن راهِ اصلی بی‌نشان بود.

نکته ادبی: بی‌نشان بودن نمادِ مقامِ لاهوت و بی‌حدیِ خداوند است.

همه سوها ز بی سو شد نشان از بی نشان آمد چو آمد راه واگشتن ز آینده نهانستی

تمامِ جهت‌ها در «بی‌جهتی» محو شدند و از آن بی‌نشان، نشانه‌ای آشکار شد؛ وقتی راهِ بازگشت به اصل پیدا شد، آینده دیگر از دید پنهان بود.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ وجود که در آن کثرت (جهات) ناپدید می‌شود.

چو زان شش پرده تاری برون رفتم به عیاری ز نور پاسبان دیدم که او شاه جهانستی

وقتی از آن شش پرده‌ی تاریکِ جهات بیرون رفتم، با هوشمندی دیدم که آن پاسبان در واقع شاهِ جهان است.

نکته ادبی: پرده‌های تاریک کنایه از حواسِ پنج‌گانه و وهم است.

چو باغ حسن شه دیدم حقیقت شد بدانستم که هم شه باغبانستی و هم شه باغ جانستی

وقتی باغِ زیباییِ شاه را دیدم، حقیقت برایم روشن شد و دانستم که آن شاه هم باغبان است و هم خودِ باغِ جان است.

نکته ادبی: وحدتِ فاعل و مفعول در تجلیِ الهی.

از او گر سنگسار آیی تو شیشه عشق را مشکن ازیرا رونق نقدت ز سنگ امتحانستی

اگر از سویِ او سنگ بر سرت خورد، شیشه‌ی عشق را مشکن؛ زیرا ارزش و اعتبارِ وجودِ تو در گروِ همین سنگِ امتحان است.

نکته ادبی: سنگسار استعاره از سختی‌های راهِ سلوک است.

ز شاهان پاسبانی خود ظریف و طرفه می آید چنان خود را خلق کرده که نشناسی که آنستی

پاسبانیِ پادشاهان عجیب و جالب است؛ چنان خود را در میانِ خلق پنهان کرده که نمی‌توانی بشناسی او کیست.

نکته ادبی: اشاره به پنهان بودنِ حق در کثرتِ مخلوقات.

لباس جسم پوشیده که کمتر کسوه آن است سخن در حرف آورده که آن دونتر زبانستی

او لباسِ جسم پوشیده که پست‌ترینِ پوشش‌هاست و کلامِ خود را در حرف‌ها آورده که پایین‌ترین مرتبه‌ی زبان است.

نکته ادبی: اشاره به تنزلِ وحی و حقیقت به زبانِ بشری.

به گل اندوده خورشیدی میان خاک ناهیدی درون دلق جمشیدی که گنج خاکدانستی

او خورشیدی است که در گل (جسم) پوشیده شده و ناهیدی است میانِ خاک؛ گنجی است که درونِ دلقِ جمشید پنهان است.

نکته ادبی: استعاره از حق که در قالبِ فانیِ انسان محدود شده است.

زبان وحییان را او ز ازل وجه العرب بوده زبان هندوی گوید که خود از هندوانستی

او برایِ عارفان، زبانِ وحی است و برایِ هندوان، به زبانِ خودشان سخن می‌گوید.

نکته ادبی: اشاره به فراگیر بودنِ تجلیِ حق برای همگان.

زمین و آسمان پیشش دو که برگ است پنداری که در جسم از زمینستی و در عمر از زمانستی

زمین و آسمان پیشِ او مانندِ دو برگِ ناچیزند که در جسم از زمین و در عمر از زمان ساخته شده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به بی‌ارزش بودنِ عالمِ ماده در برابرِ عظمتِ الهی.

ز یک خندش مصور شد بهشت ار هشت ور بیش است به چشم ابلهان گویی ز جنت ارمغانستی

با یک خنده‌ی او بهشت خلق شد؛ اگرچه به چشمِ افرادِ نادان، بهشت هدیه‌ای از جانبِ او به نظر می‌رسد.

نکته ادبی: خنده استعاره از تجلیِ روح‌بخشِ الهی است.

بر او صفرا کنند آنگه ز نخوت اصل سیم و زر که ما زر و هنر داریم و غافل زو که کانستی

مردم از رویِ غرور به طلا و نقره‌ی خود می‌نازند، در حالی که غافل‌اند آن کسی که این ثروت را داده، خود معدنِ اصلی است.

نکته ادبی: کان به معنای معدنِ اصلی است.

چه عذر آرند آن روزی که عذرا گردد از پرده چه خون گریند آن صبحی که خورشیدش عیانستی

آن روزی که حقیقت از پرده بیرون بیاید، گنهکاران چه عذری خواهند داشت؟ و آن صبحی که خورشیدِ حقیقت عیان شود، چه خون‌گریه‌ها که نخواهند کرد.

نکته ادبی: اشاره به روزِ قیامت یا لحظه‌ی کشف و شهود.

میان بلغم و صفرا و خون و مره و سودا نماید روح از تأثیر گویی در میانستی

روح در میانِ اخلاطِ چهارگانه‌ی بدن (بلغم، سودا، صفرا، خون) ظاهر می‌شود و گویی در میانِ این‌ها محبوس است.

نکته ادبی: اخلاط چهارگانه در طب قدیم پایه تشکیل بدن بودند.

ز تن تا جان بسی راه است و در تن می نماند جان چنین دان جان عالم را کز او عالم جوانستی

از تن تا جان راهِ بسیاری است و جان در تن نمی‌ماند؛ بدان که جانِ عالم، همان حقیقتی است که باعثِ جوانی و پویاییِ جهان است.

نکته ادبی: اشاره به نظریه وحدتِ جانِ هستی.

نه شخص عالم کبری چنین بر کار بی جان است که چرخ ار بی روانستی بدین سان کی روانستی

فقط عالمِ کبیر (جهان) نیست که بی‌جان به نظر می‌رسد؛ اگر چرخِ گردون بدونِ روان (روح) بود، چگونه می‌توانست چنین حرکت کند؟

نکته ادبی: عالمِ کبیر در فلسفه به کلِ جهان اطلاق می‌شود.

زمین و آسمان ها را مدد از عالم عقل است که عقل اقلیم نورانی و پاک درفشانستی

زمین و آسمان‌ها از عالمِ عقل مدد می‌گیرند، زیرا عقل، اقلیمی نورانی و پاک و درخشان است.

نکته ادبی: عقل در اینجا عقلِ کلی یا عقلِ فعال است.

جهان عقل روشن را مددها از صفات آید صفات ذات خلاقی که شاه کن فکانستی

جهانِ عقلِ روشن، خود از صفاتِ الهی مدد می‌گیرد؛ صفاتِ ذاتِ خداوندی که پادشاهِ «کن فکان» است.

نکته ادبی: «کن فکان» اشاره به قدرتِ مطلقِ خالق در هستی‌بخشی است.

که این تیر عوارض را که می پرد به هر سویی کمان پنهان کند صانع ولی تیر از کمانستی

این تیرهای حوادث که به هر سو می‌پرند، کمانش پنهان است؛ صانع آن را پنهان کرده ولی تیر از کمانِ اوست.

نکته ادبی: قضا و قدرِ الهی به تیر و کمان تشبیه شده است.

اگر چه عقل بیدار است آن از حی قیوم است اگر چه سگ نگهبان است تأثیر شبانستی

اگرچه عقل بیدار است، بیداری‌اش از حیّ قیوم است؛ اگرچه سگِ نگهبان (نفس) هوشیار است، تأثیرش از شبان (خدا) است.

نکته ادبی: سگِ نگهبان استعاره از نفسِ اماره است که باید مطیعِ شبان باشد.

چو سگ آن از شبان بیند زیانش جمله سودستی چو سگ خود را شبان بیند همه سودش زیانستی

وقتی سگِ نفس، شبان را ببیند، زیانش تبدیل به سود می‌شود؛ و وقتی سگ خود را شبان ببیند، تمامِ سودش زیان است.

نکته ادبی: کنایه از غرور و استقلالِ کاذبِ نفس.

چو خود را ملک او بینی جهان اندر جهان باشی وگر خود را ملک دانی جهان از تو جهانستی

وقتی خود را ملکِ او ببینی، مالکِ جهانی؛ اما اگر خود را ملکِ مستقل بدانی، جهان تو را در بند می‌کشد.

نکته ادبی: بازی با کلماتِ ملک (پادشاهی) و ملک (دارایی).

تو عقل کل چو شهری دان سواد شهر نفس کل و این اجزا در آمدشد مثال کاروانستی

عقلِ کل را شهری بدان که نفسِ کل، حومه و اطرافِ آن است؛ و تمامِ اجزایِ عالم در حالِ رفت‌وآمد، مانندِ کاروانی در این شهرند.

نکته ادبی: استعاره‌ی شهر برای نظامِ هستی.

خنک آن کاروانی کان سلامت با وطن آید غنیمت برده و صحت و بختش همعنانستی

خوشا به حالِ کاروانی که با سلامتی به وطنِ اصلی (خداوند) بازمی‌گردد و غنایمِ معرفت را با خود همراه دارد.

نکته ادبی: اشاره به آیه «ارجعی الی ربک».

خفیر ارجعی با او بشیر ابشروا بر ره سلام شاه می آرند و جان دامن کشانستی

فرشته‌ی نگهبانِ «ارجعی» با اوست و نویدِ «ابشروا» در راه است؛ سلامِ شاه را می‌آورند و جان با اشتیاق به سوی او می‌رود.

نکته ادبی: اشاره به خطابِ الهی در قرآن به جان‌های مطمئنه.

خواطر چون سوارانند و زوتر زی وطن آیند و یا بازان و زاغانند پس در آشیانستی

افکار و اندیشه‌ها مانندِ سواران، زود به وطن بازمی‌گردند؛ یا مانندِ بازها و کلاغ‌هایی هستند که به آشیانه بازمی‌گردند.

نکته ادبی: خواطر به معنای اندیشه‌های گذرا در دل است.

خواطر رهبرانند و چو رهبر مر تو را بار است مقامت ساعد شه دان که شاه شه نشانستی

افکار، رهبرانِ تو هستند و اگر رهبرِ تو شاه‌باز (بازِ شکاریِ شاه) باشد، مقامِ تو رویِ دستِ شاه خواهد بود.

نکته ادبی: اشاره به پرندگانِ شکاری که بر ساعدِ شاه می‌نشینند.

وگر زاغ است آن خاطر که چشمش سوی مردار است کسی کش زاغ رهبر شد به گورستان روانستی

اما اگر آن فکر، کلاغی باشد که چشمش به مردار است، کسی که کلاغ رهبرش باشد، راهیِ گورستان است.

نکته ادبی: کنایه از افکارِ پست و مادی.

چو در مازاغ بگریزی شود زاغ تو شهبازی که اکسیر است شادی ساز او را کاندهانستی

وقتی به «لا تَزِغ» (منحرف نشو) پناه ببری، کلاغِ تو به بازِ شکاری تبدیل می‌شود، زیرا شادیِ الهی اکسیر است و غم‌ها را از بین می‌برد.

نکته ادبی: اشاره به آیه «ربنا لا تزغ قلوبنا».

گر آن اصلی که زاغ و باز از او تصویر می یابد تجلی سازدی مطلق اصالت را یگانستی

اگر آن اصلِ واحد که باز و کلاغ از او تصویر می‌یابند، تجلیِ مطلق کند، اصالت تنها در یگانگیِ او خواهد بود.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ حقیقت در تمامِ کثرت‌ها.

ور آن نوری کز او زاید غم و شادی به یک اشکم دمی پهلو تهی کردی همه کس شادمانستی

و اگر آن نوری که شادی و غم از او زاده می‌شود، دمی پهلو تهی کند، همه کس شادمان خواهد بود (چون غم از اوست).

نکته ادبی: تحلیلِ تأثیرِ نورِ الهی بر دوگانه‌ی غم و شادی.

همه اجزا همی گویند هر یک ای همه تو تو همین گفت ار نه پرده ستی همه با همگنانستی

تمامِ اجزایِ جهان می‌گویند «همه تویی»؛ اگر این پرده نباشد، این حقیقت با همگان آشکار است.

نکته ادبی: اشاره به حضورِ مداومِ حق در همه چیز.

درخت جان ها رقصان ز باد این چنین باده گران باد آشکارستی نه لنگر بادبانستی

درختِ جان‌ها از بادِ باده‌ی الهی می‌رقصد؛ آن بادِ تأثیرگذار آشکار است، نه لنگرِ مادی (بدن).

نکته ادبی: استعاره‌ی رقصِ درخت برای حالِ خوشِ عرفانی.

درای کاروان دل به گوشم بانگ می آرد گر آن بانگش به حس آید هر اشتر ساربانستی

زنگِ کاروانِ دل به گوشم می‌رسد؛ اگر آن بانگ به حسِ تو درآید، هر شتری (انسانی) می‌تواند ساربانِ حقیقت باشد.

نکته ادبی: کاروانِ دل نمادِ حرکتِ درونیِ سالک است.

درافتد از صدف هر دم صدف بازش خورد در دم وگر نه عین کری هم کران را ترجمانستی

هر لحظه صدفی باز می‌شود تا حقیقتی را دریافت کند اما دوباره آن را می‌بلعد؛ وگرنه اگر چنین نبود، همین جهانِ محدود ترجمانِ حقیقتِ بی‌کران می‌شد.

نکته ادبی: تمثیلِ صدف برای دریافتِ فیض الهی.

سهیل شمس تبریزی نتابد در یمن ور نی ادیم طایفی گشتی به هر جا سختیانستی

اگر خورشیدِ شمسِ تبریزی در یمن طلوع نکند، ادیمِ طایفی (چرمِ مرغوب) به هر جا که برود، بویِ گند می‌دهد.

نکته ادبی: استعاره از اینکه بدونِ پیر و مرشد، ارزشِ اشیا ناپدید می‌شود.

ضیاوار ای حسام الدین ضیاء الحق گواهی ده ندیدی هیچ دیده گر ضیا نه دیدبانستی

ای حسام‌الدین، ای نورِ حق، گواهی بده که هیچ چشمی نور را ندید، مگر اینکه خود آن چشم، دیده‌بانِ حقیقت باشد.

نکته ادبی: حسام‌الدین چَلَبی، مخاطبِ مثنوی و مریدِ مولانا.

گواهی ضیا هم او گواهی قمر هم رو گواهی مشک اذفربو که بر عالم وزانستی

نورِ گواه است، ماه هم گواه است، مشک هم با بویِ خود گواهی می‌دهد که بر عالم می‌وزد.

نکته ادبی: شواهدِ طبیعی بر حضورِ امرِ غیبی.

اگر گوشت شود دیده گواهی ضیا بشنو ولی چشم تو گوش آمد که حرفش گلستانستی

اگر گوشِ تو تبدیل به چشم شود، گواهیِ نور را می‌شنوی؛ اما چشمِ تو در حرف و کلمه گیر کرده است.

نکته ادبی: اشاره به حواسِ باطنی (فرا-حسی).

چو از حرفی گلستانی ز معنی کی گل استانی چو پا در قیر جزوستت حجابت قیروانستی

چون از کلمه، گلستان ساختی، از حقیقتِ معنی گل نمی‌چینی؛ وقتی پایت در قیرِ اجزا گیر است، حجابت قیروان است.

نکته ادبی: نقدِ گرفتاری در الفاظ و ظواهر.

کتاب حس به دست چپ کتاب عقل دست راست تو را نامه به چپ دادند که بیرون ز آستانستی

کتابِ حس در دستِ چپ و کتابِ عقل در دستِ راستِ توست؛ اما نامه‌ات را به چپ دادند، پس از آستانِ الهی دوری.

نکته ادبی: استعاره از حواسِ پنج‌گانه که مانعِ فهمِ عقلِ کل است.

چو عقلت طبع حس دارد و دست راست خوی چپ و تبدیل طبیعت هم نه کار داستانستی

وقتی عقلِ تو اسیرِ طبیعتِ حس است و دستِ راستت خویِ چپ دارد، تغییرِ این طبیعت کارِ آسانی نیست.

نکته ادبی: اشاره به دشواریِ تغییرِ عادتِ حسی به دیدِ عقلی.

خداوندا تو کن تبدیل که خود کار تو تبدیل است که اندر شهر تبدیلت زبان ها چون سنانستی

پروردگارا، تو خود دگرگونی و تغییر را در وجود من ایجاد کن، چرا که کارِ اصلیِ تو تغییر دادنِ ماهیت‌هاست؛ زیرا در این دنیایِ فانی که شهرِ دگرگونی‌هاست، زبانِ مردمان همچون نیزه بر جانِ انسان می‌نشیند و نیش‌دار است.

نکته ادبی: سنان به معنای نوک نیزه است و کنایه از زخمِ زبانِ مردم در دنیای مادی است.

عدم را در وجود آری از این تبدیل افزونتر تو نور شمع می سازی که اندر شمعدانستی

تو هستی که نیستی را به هستی می‌آوری و این بزرگ‌ترینِ دگرگونی است. تو هستی که شعله‌ی شمع را می‌آفرینی تا در جایگاهِ خویش یعنی شمعدان قرار گیرد.

نکته ادبی: تقابل فلسفی میان عدم و وجود برای نشان دادن قدرت خلق الهی.

تو بستان نامه از چپم به دست راستم درنه تو تانی کرد چپ را راست بنده ناتوانستی

خدایا، نامه‌ی اعمالِ مرا از دستِ چپم (که نشانه‌ی تباهی است) بگیر و به دستِ راستم (که نشانه‌ی رستگاری است) بسپار. تو تواناییِ آن را داری که هر نقصی را به کمال بدل کنی، وگرنه منِ بنده، ناتوان‌تر از آن هستم که خود چنین تغییری ایجاد کنم.

نکته ادبی: تلمیح به آیات قرآنی درباره دریافت کتاب اعمال در روز قیامت.

ترازوی سبک دارم گرانش کن به فضل خود تو که را که کنی زیرا نه کوه از خود گرانستی

ترازویِ اعمالِ من در روزِ جزا سبک است، پس آن را با بخششِ خویش سنگین و ارزشمند بگردان. تویی که به هر چه بخواهی وزن و اعتبار می‌بخشی، وگرنه حتی کوه نیز به خودیِ خود سنگین نیست و این خاصیت را تو در آن نهاده‌ای.

نکته ادبی: استفاده از واژه گران به معنای سنگین و ارزشمند که از صفات کمال است.

کمال لطف داند شد کمال نقص را چاره که قعر دوزخ ار خواهی به از صدر جنانستی

لطف و رحمتِ بی‌کرانِ تو چنان کامل است که می‌تواند راهِ چاره‌ای برایِ بزرگ‌ترین نقص‌هایِ من باشد؛ به گونه‌ای که اگر اراده‌ی تو تعلق گیرد، قعرِ دوزخ نیز برایِ من بهتر از جایگاهِ رفیعِ بهشت خواهد بود.

نکته ادبی: صدر جنان به معنای جایگاه بلند و عالی در بهشت است.