دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۵۱۳

مولوی
بیا ای عارف مطرب چه باشد گر ز خوش خویی چو شعری نور افشانی و زان اشعار برگویی
به جان جمله مردان به درد جمله بادردان که برگو تا چه می خواهی و زین حیران چه می جویی
از آن روی چو ماه او ز عشق حسن خواه او بیاموزید ای خوبان رخ افروزی و مه رویی
از آن چشم سیاه او وزان زلف سه تاه او الا ای اهل هندستان بیاموزید هندویی
ز غمزه تیراندازش کرشمه ساحری سازش هلا هاروت و ماروتم بیاموزید جادویی
ایا اصحاب و خلوتیان شده دل را چنان جویان ز لعل جان فزای او بیاموزید دلجویی
ز خرمنگاه شش گوشه نخواهی یافتن خوشه روان شو سوی بی سویان رها کن رسم شش سویی
همه عالم ز تو نالان تو باری از چه می نالی چو از تو کم نشد یک مو نمی دانم چه می مویی
فدایم آن کبوتر را که بر بام تو می پرد کجایی ای سگ مقبل که اهل آن چنان کویی
چو آن عمر عزیز آمد چرا عشرت نمی سازی چو آن استاد جان آمد چرا تخته نمی شویی
در این دام است آن آهو تو در صحرا چه می گردی گهر در خانه گم کردی به هر ویران چه می پویی
به هر روزی در این خانه یکی حجره نوی یابی تو یک تو نیستی ای جان تفحص کن که صدتویی
اگر کفری و گر دینی اگر مهری و گر کینی همو را بین همو را دان یقین می دان که با اویی
بماند آن نادره دستان ولیکن ساقی مستان گرفت این دم گلوی من که بفشارم گر افزویی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، دعوتی است عارفانه به سوی حقیقتِ هستی که در درونِ جانِ سالک نهفته است. شاعر با زبانی سرشار از تصویرسازی‌های عرفانی، خواننده را فرامی‌خواند تا از دلبستگی به عالمِ مادی و محدود -که از آن به جهانِ شش‌گوشه تعبیر کرده- دست بشوید و به دنبالِ یگانگی و حضورِ خداوند در جانِ خویش باشد.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، نکوهشِ جست‌وجویِ بیهوده در بیرون و ترغیبِ مخاطب به بازگشت به خویشتن است. شاعر معتقد است که گمشده‌ی هر انسان، نه در آفاق و بیابان‌های دوردست، بلکه در خانه‌ی دل و در حضورِ پیرِ طریقت یافت می‌شود و آدمی تنها با کنار نهادنِ پندارهای محدود است که می‌تواند به درکِ حضورِ مطلقِ دوست نائل شود.

در نهایت، این سروده تصویری از رابطه‌ی میانِ عاشق و معشوق است که در آن، تمامیِ هستی و احوالاتِ گوناگون، جلوه‌هایی از یک حقیقتِ واحد دانسته می‌شوند. شاعر با بیانی لطیف و در عین حال عمیق، خواننده را به رهایی از بندِ خودیتِ محدود فرامی‌خواند و یادآور می‌شود که هر که در جست‌وجویِ دوست است، همواره در محضرِ اوست.

معنای روان

بیا ای عارف مطرب چه باشد گر ز خوش خویی چو شعری نور افشانی و زان اشعار برگویی

ای عارفِ خوش‌سخن و اهلِ موسیقیِ معنوی، چه می‌شود اگر با خوش‌خلقی، همچون شعری شورانگیز، نور معرفت بپاشی و از آن اشعارِ ناب سخن بگویی؟

نکته ادبی: عارف مطرب استعاره‌ای است از مرشد یا پیرِ کامل که با کلامِ موزون، جان را به وجد می‌آورد.

به جان جمله مردان به درد جمله بادردان که برگو تا چه می خواهی و زین حیران چه می جویی

سوگند به جانِ تمام مردانِ راه حق و به دردِ دلسوختگان، بگو که چه می‌خواهی و از این حیرت و سرگشتگی چه چیزی را طلب می‌کنی؟

نکته ادبی: به جان جمله مردان، قسمی است که در متون عرفانی برای تأکید بر حقیقتِ راه و دردمندیِ سالکان به کار می‌رود.

از آن روی چو ماه او ز عشق حسن خواه او بیاموزید ای خوبان رخ افروزی و مه رویی

ای خوبان، از آن چهره‌ی ماه گونه و از عشقِ او به زیبایی، بیاموزید که چگونه می‌توان رخساری برافروخته و تابناک داشت.

نکته ادبی: حسن خواه به معنای طلب‌کننده‌ی زیبایی و کمال است که در اینجا به معشوق ازلی اشاره دارد.

از آن چشم سیاه او وزان زلف سه تاه او الا ای اهل هندستان بیاموزید هندویی

ای اهل هندستان، از آن چشمانِ سیاه و زلفِ پر پیچ و خمِ او، راه و رسمِ هندویی (عاشقی و دلبری) را بیاموزید.

نکته ادبی: هندستان در عرفان نمادِ تیرگیِ ظاهری و در عین حال عمقِ رازآلودِ عشق است که زیبایی‌اش در سیاهی است.

ز غمزه تیراندازش کرشمه ساحری سازش هلا هاروت و ماروتم بیاموزید جادویی

ای هاروت و ماروت، از غمزه تیرانداز و کرشمه‌های جادوییِ او، هنرِ افسونگری را فراگیرید.

نکته ادبی: هاروت و ماروت دو فرشته‌ی اساطیری‌اند که در قرآن به جادوگری شناخته می‌شوند و اینجا نمادِ استادی در هنرِ فریبندگیِ معشوق هستند.

ایا اصحاب و خلوتیان شده دل را چنان جویان ز لعل جان فزای او بیاموزید دلجویی

ای همراهان و اهل خلوت که چنین مشتاقانه به دنبال دل هستید، از لب‌های حیات‌بخشِ او، رسمِ دلجویی و نوازشِ دل را یاد بگیرید.

نکته ادبی: لعل جان‌فزا کنایه از لبِ معشوق است که با سخنانِ قدسی، به جانِ مرده‌ی سالک حیات می‌بخشد.

ز خرمنگاه شش گوشه نخواهی یافتن خوشه روان شو سوی بی سویان رها کن رسم شش سویی

از این دنیای محدودِ شش‌جهته، حاصلی نخواهی یافت. به سوی بی‌جهتی (عالم معنا) روان شو و رسمِ محدود بودن را رها کن.

نکته ادبی: شش‌گوشه یا شش‌جهت استعاره از عالمِ ماده و ابعادِ مکان است که مانعِ رسیدن به حقیقتِ بی‌مکانِ الهی است.

همه عالم ز تو نالان تو باری از چه می نالی چو از تو کم نشد یک مو نمی دانم چه می مویی

تمام عالم از تو در ناله و فغان است، تو خود برای چه ناله می‌کنی؟ چون از هستیِ تو ذره‌ای کم نشده، نمی‌دانم برای چه چیزی غصه می‌خوری؟

نکته ادبی: مو نمادِ ذره‌ای از وجود یا هستی است که در اینجا برای تأکید بر عدمِ نقصانِ واقعیِ جان به کار رفته است.

فدایم آن کبوتر را که بر بام تو می پرد کجایی ای سگ مقبل که اهل آن چنان کویی

فدای آن کبوتر (جانِ عاشق) که بر بامِ تو پرواز می‌کند؛ ای انسانِ خوش‌اقبال که اهلِ کویِ اویی، کجا هستی؟

نکته ادبی: سگ مقبل استعاره‌ای از عاشقِ کوچک و ناچیزی است که در آستانه‌ی درگاهِ حق به سعادت رسیده است.

چو آن عمر عزیز آمد چرا عشرت نمی سازی چو آن استاد جان آمد چرا تخته نمی شویی

چون این عمرِ گران‌بها در حالِ گذر است، چرا شادمانی نمی‌کنی؟ و چون استادِ جان (خداوند/پیر) فرا رسیده، چرا لوحِ دلت را از زشتی‌ها پاک نمی‌کنی؟

نکته ادبی: تخته شستن کنایه از پاک کردنِ ذهن و روح از تعلقات برای پذیرشِ آموزش‌های الهی است.

در این دام است آن آهو تو در صحرا چه می گردی گهر در خانه گم کردی به هر ویران چه می پویی

آن آهو (معشوق/حقیقت) در همین دامِ توست، چرا در بیابان سرگردانی؟ گمشده‌ات را در خانه جا گذاشته‌ای و چرا در هر خرابه‌ای به دنبالش می‌گردی؟

نکته ادبی: آهو نمادی از زیبایی و رمندگیِ حقیقت است که در بندِ تعلقاتِ مادی اسیر شده است.

به هر روزی در این خانه یکی حجره نوی یابی تو یک تو نیستی ای جان تفحص کن که صدتویی

هر روز در خانه‌ی جان، اتاقِ تازه‌ای از معرفت می‌یابی؛ تو فقط یک فرد نیستی ای جان، در خود کاوش کن که صدها عالم در تو نهفته است.

نکته ادبی: صدتویی به کثرتِ لایه‌های وجودی انسان و پتانسیل‌های بی‌نهایتِ روح اشاره دارد.

اگر کفری و گر دینی اگر مهری و گر کینی همو را بین همو را دان یقین می دان که با اویی

چه کافر باشی و چه دین‌دار، چه عاشق باشی و چه کینه‌توز، او را در همه جا ببین و بشناس؛ یقین بدان که همیشه همراهِ توست.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ وجود دارد که همه چیز جلوه‌ای از اوست و او از رگِ گردن به انسان نزدیک‌تر است.

بماند آن نادره دستان ولیکن ساقی مستان گرفت این دم گلوی من که بفشارم گر افزویی

این سخنانِ شگفت‌انگیزِ من به پایان رسید، اما ساقیِ مستان (عشق) گلوی مرا گرفت تا دیگر نگویم و سکوت کنم.

نکته ادبی: ساقیِ مستان نمادِ جذبه‌ی الهی است که زبانِ عقل و منطق را در برابرِ شهودِ قلبی می‌بندد.

آرایه‌های ادبی

استعاره جهان شش‌گوشه

اشاره به عالمِ ماده و جهاتِ شش‌گانه‌ی فیزیکی که محدودکننده‌ی روح است.

تلمیح هاروت و ماروت

اشاره به افسانه‌ی دو فرشته‌ای که در چاه بابل جادوگری آموختند، برای تأکید بر قدرتِ سحرانگیزِ نگاهِ معشوق.

کنایه تخته شستن

پاک کردنِ ذهن و روح از آلودگی‌های دنیوی برای پذیرشِ تعالیمِ حق.

تضاد کفر و دین، مهر و کین

بیانِ اینکه حقیقتِ هستی فراتر از دوتایی‌های متضادِ ذهنی است و در همه جا جاری است.