دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۵۱۱

مولوی
به باغ و چشمه حیوان چرا این چشم نگشایی چرا بیگانه ای از ما چو تو در اصل از مایی
تو طوطی زاده ای جانم مکن ناز و مرنجانم ز اصل آورده ای دانم تو قانون شکرخایی
بیا در خانه خویش آ مترس از عکس خود پیش آ بهل طبع کژاندیشی که او یاوه ست و هرجایی
بیا ای شاه یغمایی مرو هر جا که ما رایی اگر بر دیگران تلخی به نزد ما چو حلوایی
نباشد عیب در نوری کز او غافل بود کوری نباشد عیب حلوا را به طعن شخص صفرایی
برآر از خاک جانی را ببین جان آسمانی را کز آن گردان شده ست ای جان مه و این چرخ خضرایی
قدم بر نردبانی نه دو چشم اندر عیانی نه بدن را در زیانی نه که تا جان را بیفزایی
درختی بین بسی بابر نه خشکش بینی و نی تر به سایه آن درخت اندر بخسپی و بیاسایی
یکی چشمه عجب بینی که نزدیکش چو بنشینی شوی همرنگ او در حین به لطف و ذوق و زیبایی
ندانی خویش را از وی شوی هم شیء و هم لاشی نماند کو نماند کی نماند رنگ و سیمایی
چو با چشمه درآمیزی نماید شمس تبریزی درون آب همچون مه ز بهر عالم آرایی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل یکی از زیباترین سروده‌های عرفانی در دعوتِ جانِ خسته و سرگشته به سوی اصل خویش و بازگشت به جایگاهِ حقیقی‌اش در محضرِ حق است. شاعر در این ابیات، انسان را نه موجودی بیگانه، بلکه پرتوی از حقیقتِ مطلق می‌داند که به دلیلِ غفلت و دنیاگرایی، خویشتنِ خویش را فراموش کرده است.

شاعر با تصویرسازی‌های بدیع از چشمه، درخت، طوطی و آینه، راهِ رسیدن به کمال و گذشتن از «منِ مجازی» یا همان نفس اماره را نشان می‌دهد تا سالک دریابد که آنچه در پی آن است، در درونِ جانِ خودش نهفته است و با زدودن غبارِ وهم، می‌تواند به یگانگی با محبوب دست یابد.

معنای روان

به باغ و چشمه حیوان چرا این چشم نگشایی چرا بیگانه ای از ما چو تو در اصل از مایی

چرا چشمانت را به روی باغِ حقایق و چشمه‌ی حیاتِ جاویدان باز نمی‌کنی؟ چرا وقتی در اصل و ریشه، پاره‌ای از ما و همراهِ مایی، خودت را بیگانه فرض می‌کنی؟

نکته ادبی: چشمه حیوان تلمیحی است به آب حیات که مایه جاودانگی است و در ادبیات عرفانی به معرفت و تجلی حق اطلاق می‌شود.

تو طوطی زاده ای جانم مکن ناز و مرنجانم ز اصل آورده ای دانم تو قانون شکرخایی

ای جانِ من، تو از نسلِ طوطیانِ سخنگویِ عالمِ بالایی، پس ناز نکن و مرا با این دوری، آزار مده. من نیک می‌دانم که تو در نهادِ خود، خویِ شیرین‌سخنی و شکرخواری از حقیقت را داری.

نکته ادبی: طوطی در این بیت نماد جانِ لطیف و ناطقی است که سرشتش با کلامِ شیرینِ الهی آمیخته است.

بیا در خانه خویش آ مترس از عکس خود پیش آ بهل طبع کژاندیشی که او یاوه ست و هرجایی

به خانه‌ی دلِ خود بازگرد و از دیدنِ جلوه‌ی حق در آینه‌ی وجودت هراسی نداشته باش. آن طبعِ کج‌اندیش و نفسِ بدخواه را رها کن، چرا که پندار‌های باطل، بی‌پایه و سرگردانند.

نکته ادبی: عکس خود کنایه از تجلی صفات الهی در آینه قلب است که سالکِ مبتدی ممکن است از عظمت آن بترسد.

بیا ای شاه یغمایی مرو هر جا که ما رایی اگر بر دیگران تلخی به نزد ما چو حلوایی

ای پادشاهی که جان‌ها را می‌ربایی، به هر سویی که دیگران می‌روند، مرو. تو اگر برایِ ناآگاهان، تلخ و ناخوشایند به نظر می‌رسی، برایِ ما که عاشقیم، همچون شیرینی و حلاوت هستی.

نکته ادبی: شاه یغمایی استعاره از محبوبی است که دل را می‌رباید؛ همچنین تضاد تلخ و حلوایی تقابلِ دیدگاهِ اهل ظاهر و باطن است.

نباشد عیب در نوری کز او غافل بود کوری نباشد عیب حلوا را به طعن شخص صفرایی

اگر فردی کور باشد و نور را نبیند، عیب از نور نیست. اگر کسی که دچارِ بیماریِ صفراست، شیرینی را تلخ می‌بیند، تقصیرِ آن حلوا نیست.

نکته ادبی: تمثیل شخص صفرایی در طب قدیم به کسی اشاره دارد که به دلیل غلبه سودا یا صفرا، طعم واقعی خوراکی‌ها را درک نمی‌کند؛ استعاره از آلودگی نفس.

برآر از خاک جانی را ببین جان آسمانی را کز آن گردان شده ست ای جان مه و این چرخ خضرایی

جانِ خود را از بندِ خاک و تعلقاتِ مادی رها کن و جانِ آسمانی‌ات را ببین؛ همان جانِ پاکی که عاملِ گردشِ ماه و چرخِ فلکِ سبز‌گون است.

نکته ادبی: چرخ خضرایی کنایه از آسمان است و نسبت دادن گردش آن به جان انسان، نشان‌دهنده جایگاهِ رفیعِ روحِ انسانی در جهان‌بینی عرفانی است.

قدم بر نردبانی نه دو چشم اندر عیانی نه بدن را در زیانی نه که تا جان را بیفزایی

گام بر نردبانِ کمال بگذار و به جایِ نگاه به بیرون، چشمت را به حقیقتِ عیان بدوز. با این کار، نه تنها جسمت آسیب نمی‌بیند، بلکه جانت را تعالی می‌بخشد.

نکته ادبی: نردبان در اینجا نمادِ مراتبِ سلوک و کمالاتِ معنوی است که سالک باید از آن‌ها بالا برود.

درختی بین بسی بابر نه خشکش بینی و نی تر به سایه آن درخت اندر بخسپی و بیاسایی

درختی را تصور کن که نه خشک است و نه تر (جاویدان و همیشه سبز)؛ در سایه‌سارِ این درختِ حقیقت، آرام بگیر و به آسودگیِ مطلق برس.

نکته ادبی: درختِ جاویدان استعاره از وجودِ حق یا ولایت است که همواره سایه‌اش بر سرِ سالکان برقرار است.

یکی چشمه عجب بینی که نزدیکش چو بنشینی شوی همرنگ او در حین به لطف و ذوق و زیبایی

چشمه‌ای شگفت‌انگیز را می‌بینی که وقتی در کنارش می‌نشینی، به لطف و زیباییِ آن آراسته می‌شوی و رنگِ او را به خود می‌گیری.

نکته ادبی: به‌کارگیری مفهومِ همرنگ شدن (اتحاد) که نشان‌دهنده‌ی تأثیرِ مستقیمِ مجالست با حقیقت بر جانِ آدمی است.

ندانی خویش را از وی شوی هم شیء و هم لاشی نماند کو نماند کی نماند رنگ و سیمایی

وقتی چنان در محبوب غرق می‌شوی که خود را از او بازنمی‌شناسی، هم هست می‌شوی و هم نیست؛ در آن مقام، دیگر نه «کجایی» معنا دارد و نه «چه کسی»، چرا که رنگ و نشانِ فردیِ تو در او محو شده است.

نکته ادبی: شیء و لاشی در اینجا به معنای بودن و نبودنِ خویشتن در مقام فناست؛ که خود متناقض‌نما و دارای ایهام عرفانی است.

چو با چشمه درآمیزی نماید شمس تبریزی درون آب همچون مه ز بهر عالم آرایی

وقتی با این چشمه‌ی معرفت درآمیختی، شمسِ تبریزی (حقیقتِ مطلق) در درونِ آبِ وجودت همچون ماه جلوه‌گر می‌شود تا جهان را بیاراید.

نکته ادبی: شمس تبریزی در اینجا نمادِ پیرِ کامل و حقیقتِ مطلق است که در وجودِ سالکِ واصل، تجلی می‌کند.

آرایه‌های ادبی

استعاره چشمه حیوان

نمادِ حیاتِ روحانی و کلامِ حق که مایه زندگیِ ابدی جان است.

تشخیص چرخ خضرایی

نسبت دادنِ گردشِ افلاک به جانِ آسمانی انسان و جان‌بخشی به طبیعت.

کنایه طوطی

اشاره به جانِ ناطق و شیرین‌سخن که سرشتش با حقیقت آمیخته است.

پارادوکس (متناقض‌نما) هم شیء و هم لاشی

توصیفِ دقیقِ مقامِ فنا که در آن عاشق هم وجود دارد و هم در محبوب فانی شده است.