دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۵۰۷

مولوی
بیامد عید ای ساقی عنایت را نمی دانی غلامانند سلطان را بیارا بزم سلطانی
منم مخمور و مست تو قدح خواهم ز دست تو قدح از دست تو خوشتر که می جان است و تو جانی
بیا ساقی کم آزارم که من از خویش بیزارم بنه بر دست آن شیشه به قانون پری خوانی
چنان کن شیشه را ساده که گوید خود منم باده به حق خویشی ای ساقی که بی خویشم تو بنشانی
به عشق و جست و جوی تو سبو بردم به جوی تو بحمدالله که دانستم که ما را خود تو جویانی
تو خواهم کز نکوکاری سبو را نیک پر داری از آن می های روحانی وزان خم های پنهانی
میی اندر سرم کردی و دیگر وعده ام کردی به جان پاکت ای ساقی که پیمان را نگردانی
که ساقی الستی تو قرار جان مستی تو در خیبر شکستی تو به بازوی مسلمانی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، تجلی‌گاهِ اشتیاقِ بی‌پایانِ روحِ انسانی به ساحتِ قدسیِ معبود است. شاعر با بهره‌گیری از نمادهای عرفانی همچون «ساقی»، «می» و «سبو»، فضایِ بزمِ روحانی را ترسیم می‌کند که در آن، جانِ سرگشته، تشنه‌یِ شرابِ معرفت است.

در این منظومه، مرز میانِ عاشق و معشوق درهم می‌شکند؛ آنجا که شاعر درمی‌یابد جست‌وجوگریِ او، خود بازتابی از اشتیاقِ ازلیِ خداوند به بنده است. این نگاه، نشان‌دهنده‌یِ گذارِ سالک از خودبینی به سویِ فناءِ فی‌الله و رسیدن به آرامش در آغوشِ حقیقت است.

معنای روان

بیامد عید ای ساقی عنایت را نمی دانی غلامانند سلطان را بیارا بزم سلطانی

عید فرا رسیده است ای ساقی، آیا از فضل و بخشش آگاهی نداری؟ بندگان و عاشقان، همگی در انتظار پادشاهِ جان هستند؛ پس بزمِ روحانیِ شاهانه‌ای برپا کن.

نکته ادبی: عنایت را نمی دانی در اینجا به معنی غفلت نکردن از کرم است.

منم مخمور و مست تو قدح خواهم ز دست تو قدح از دست تو خوشتر که می جان است و تو جانی

من مست و بی‌قرارِ تو هستم و شراب را تنها از دستِ تو طلب می‌کنم؛ چرا که شرابی که تو بدهی، از خودِ شراب گواراتر است، زیرا شراب نمادِ حیات است و تو عینِ جان و زندگیِ منی.

نکته ادبی: ایهام در واژه جان به معنی روح و هستیِ مطلق.

بیا ساقی کم آزارم که من از خویش بیزارم بنه بر دست آن شیشه به قانون پری خوانی

ای ساقی نزدِ من بیا و بیش از این مرا عذاب مده، که از خود و هستیِ خود بیزار شده‌ام. آن شیشه‌یِ شراب را به دستِ من بده، با همان جادویِ دلفریبی که پریان دارند.

نکته ادبی: قانون پری خوانی استعاره از افسون و سحرِ دلفریبِ معشوق است.

چنان کن شیشه را ساده که گوید خود منم باده به حق خویشی ای ساقی که بی خویشم تو بنشانی

شیشه را چنان شفاف و خالی از رنگِ تعلّق کن که گویی خودِ شیشه، شراب شده است. به حقِ نزدیکی و خویشی که با من داری، اکنون که من از «خود» تهی شده‌ام، تو مرا با حضور خود پر کن.

نکته ادبی: ساده در اینجا به معنی صاف، شفاف و بی‌رنگ است.

به عشق و جست و جوی تو سبو بردم به جوی تو بحمدالله که دانستم که ما را خود تو جویانی

در طلبِ عشقِ تو، سبویِ خالی‌ام را به جویبارِ عنایتِ تو بردم. خدا را سپاس که دریافتم در واقع تو خودِ جست‌وجوگرِ مایی و ما پیش از آنکه تو را بجوییم، تو ما را می‌جسته‌ای.

نکته ادبی: پارادوکسِ عرفانی در بازگشتِ فعلِ جویانی (هم به معنی جوینده و هم به معنی کسی که جوی آب دارد).

تو خواهم کز نکوکاری سبو را نیک پر داری از آن می های روحانی وزان خم های پنهانی

از تو می‌خواهم که به پاسِ نیکوکاری و لطف، این سبویِ جانِ مرا از شراب‌های روحانی و مخازنِ پنهانیِ حقیقت که نزدِ توست، به کمال پر کنی.

نکته ادبی: خم‌های پنهانی استعاره از اسرارِ مگو و حقایقِ غیبی است.

میی اندر سرم کردی و دیگر وعده ام کردی به جان پاکت ای ساقی که پیمان را نگردانی

تو بودی که مرا به شرابِ عشقت مست کردی و وعده‌یِ دیدارهایِ دیگر دادی. تو را به جانِ پاکت سوگند می‌دهم که ای ساقی، این عهد و پیمانی که با من بستی، نشکنی.

نکته ادبی: می اندر سرم کردی کنایه از آغازِ سلوک و چشیدنِ اولین جرعه‌های معرفت.

که ساقی الستی تو قرار جان مستی تو در خیبر شکستی تو به بازوی مسلمانی

چرا که تو ساقیِ روزِ «الست» هستی و مایه‌یِ آرامشِ جانِ مستِ من. تویی که با نیرویِ ایمان و حقیقت، درِ خیبرِ نفسِ مرا شکستی.

نکته ادبی: تلمیح به واقعه‌یِ خیبر و نمادگراییِ عرفانیِ پیروزی بر سدهایِ نفس.

آرایه‌های ادبی

استعاره ساقی، می، سبو

ساقی نماد حق تعالی، می نماد معرفت و عشق، و سبو نماد وجودِ سالک است.

تلمیح الست، خیبر

اشاره به پیمانِ ازلیِ الست بربکم و فتحِ خیبر به عنوان نمادِ غلبه بر نفس.

ایهام جویانی

اشاره به دو معنایِ جوینده و آب‌دهنده (دارنده جوی آب).

تشخیص شیشه

بخشیدنِ ویژگیِ انسانی به شیشه که می‌گوید من باده هستم.