دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۵۰۰

مولوی
چه افسردی در آن گوشه چرا تو هم نمی گردی مگر تو فکر منحوسی که جز بر غم نمی گردی
چو آمد موسی عمران چرا از آل فرعونی چو آمد عیسی خوش دم چرا همدم نمی گردی
چو با حق عهدها بستی ز سستی عهد بشکستی چو قول عهد جانبازان چرا محکم نمی گردی
میان خاک چون موشان به هر مطبخ رهی سازی چرا مانند سلطانان بر این طارم نمی گردی
چرا چون حلقه بر درها برای بانگ و آوازی چرا در حلقه مردان دمی محرم نمی گردی
چگونه بسته بگشاید چو دشمن دار مفتاحی چگونه خسته به گردد چو بر مرهم نمی گردی
سر آنگه سر بود ای جان که خاک راه او باشد ز عشق رایتش ای سر چرا پرچم نمی گردی
چرا چون ابر بی باران به پیش مه ترنجیدی چرا همچون مه تابان بر این عالم نمی گردی
قلم آن جا نهد دستش که کم بیند در او حرفی چرا از عشق تصحیحش تو حرفی کم نمی گردی
گلستان و گل و ریحان نروید جز ز دست تو دو چشمه داری ای چهره چرا پرنم نمی گردی
چو طوافان گردونی همی گردند بر آدم مگر ابلیس ملعونی که بر آدم نمی گردی
اگر خلوت نمی گیری چرا خامش نمی باشی اگر کعبه نه ای باری چرا زمزم نمی گردی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات که در فضای شورانگیز و صوفیانه سروده شده است، عتابی است بر انسانِ غافل که در کنج عزلت و غم‌های دنیوی خزیده و از مسیر کمال بازمانده است. شاعر، مخاطب را به خروج از پیله‌ی خویشتن و رها کردنِ دلبستگی‌های حقیرانه فرامی‌خواند تا با پیوستن به قافله‌ی حقیقت، از جایگاه یک موجود زمینی و اسیرِ هواهای نفسانی به مرتبه‌ی والای انسانی و الهی ارتقا یابد.

تم اصلی اثر، دعوت به تحرک، پرسش‌گری فعال و نقدِ درونی است. شاعر با بهره‌گیری از تمثیل‌های قرآنی و اسطوره‌ای، مخاطب را نهیب می‌زند که چرا با وجودِ الگوهای هدایت و نور (چون موسی و عیسی)، همچنان در بندِ تاریکی‌ها و وسوسه‌های ابلیس‌گونه باقی مانده است و چرا از تبدیل شدن به کانون خیر و برکت (مانند کعبه و زمزم) باز می‌ماند.

معنای روان

چه افسردی در آن گوشه چرا تو هم نمی گردی مگر تو فکر منحوسی که جز بر غم نمی گردی

چرا در آن کنج تنهایی غمگین و افسرده نشسته‌ای و چرا از این حال بیرون نمی‌آیی؟ آیا در سرت افکار شومی داری که جز به غم و اندوه به چیز دیگری فکر نمی‌کنی؟

نکته ادبی: افسردن در اینجا به معنای پژمردن و گوشه‌گیری است و در تقابل با گردیدن (حرکت و پویایی) قرار دارد.

چو آمد موسی عمران چرا از آل فرعونی چو آمد عیسی خوش دم چرا همدم نمی گردی

وقتی راهنمایی مانند موسیِ کلیم‌الله آمده است، چرا تو همچنان مانند فرعونیان در گمراهی و کبر هستی؟ وقتی روحیِ مسیحایی (عیسی) برای زنده کردنِ جان‌ها آمده، چرا با او همراه و هم‌نفس نمی‌شوی؟

نکته ادبی: آل فرعون نمادِ سرکشی و دوری از حقیقت، و عیسی نمادِ روح‌بخشی و حیات معنوی است.

چو با حق عهدها بستی ز سستی عهد بشکستی چو قول عهد جانبازان چرا محکم نمی گردی

تو که با پروردگار عهد و پیمان بستی، چرا بر اثر سستیِ ایمان آن را شکستی؟ چرا مانند جان‌بازانِ راه حقیقت، در وفای به عهد استوار و محکم نیستی؟

نکته ادبی: جان‌بازان در اینجا به معنای عاشقان و عارفانی است که در راه رسیدن به حق از جان خود گذشته‌اند.

میان خاک چون موشان به هر مطبخ رهی سازی چرا مانند سلطانان بر این طارم نمی گردی

تو که مانند موش‌ها در میان خاک و گل به دنبال آشپزخانه (محل تأمین نیازهای دنیوی) می‌گردی، چرا مانند پادشاهان و بزرگان بر جایگاه بلند و متعالی (طارم) سیر نمی‌کنی؟

نکته ادبی: طارم به معنای سقف بلند یا ایوان است و استعاره از مقامات عالی عرفانی و معنوی است.

چرا چون حلقه بر درها برای بانگ و آوازی چرا در حلقه مردان دمی محرم نمی گردی

چرا مانند حلقه‌ی در که فقط برای کوبیده شدن و تولید صدا آنجا مانده، بیهوده معطلی؟ چرا در حلقه‌ی اهل دل و مردانِ راه، به اسرار و حقیقتِ نهان دست نمی‌یابی؟

نکته ادبی: ایهام در واژه حلقه؛ هم به معنای حلقه‌ی در (جماد) و هم به معنای دایره‌ی مریدان و عارفان (انسان).

چگونه بسته بگشاید چو دشمن دار مفتاحی چگونه خسته به گردد چو بر مرهم نمی گردی

وقتی دشمنِ خودت هستی و کلیدِ گشایش را در دست نداری، چگونه می‌خواهی بندها را باز کنی؟ وقتی خودت به سوی مرهم و درمان نمی‌روی، چگونه می‌خواهی دردهای درونت التیام یابد؟

نکته ادبی: استفاده از پرسش انکاری برای نشان دادنِ نقشِ اراده‌ی انسان در فرآیند هدایت و درمانِ روحی.

سر آنگه سر بود ای جان که خاک راه او باشد ز عشق رایتش ای سر چرا پرچم نمی گردی

ای جانِ من، سرِ انسان آنگاه ارزشمند است که در برابر حقیقت خاکسار باشد و به خاک راهِ او بیفتد؛ پس چرا از عشقِ او، مانند پرچم بر بلندای دژِ ایمان به اهتزاز درنمی‌آیی؟

نکته ادبی: رایت به معنای پرچم و در اینجا نمادِ عزت و بزرگیِ ناشی از بندگیِ حق است.

چرا چون ابر بی باران به پیش مه ترنجیدی چرا همچون مه تابان بر این عالم نمی گردی

چرا مانند ابری که هیچ بارانی ندارد، در برابر ماه (پیر یا حقیقت) غمگین و پژمرده‌ای؟ چرا همچون ماهِ تابان بر آسمانِ این جهان نمی‌درخشی و نوری نمی‌افشانی؟

نکته ادبی: ترنجیدن به معنای جمع شدن، افسردگی و پژمردن است.

قلم آن جا نهد دستش که کم بیند در او حرفی چرا از عشق تصحیحش تو حرفی کم نمی گردی

خداوندِ قلم (نویسنده‌ی هستی) دستش را آنجایی می‌گذارد که کاستی و نقصی می‌بیند؛ پس چرا تو با عشق ورزیدن، خودت را از کاستی‌ها پاک نمی‌کنی تا دیگر نقص و حرفی برای اصلاح نماند؟

نکته ادبی: اشاره به اینکه عشق، ابزارِ تزکیه و اصلاحِ نفس و برطرف‌کننده کاستی‌های وجودی است.

گلستان و گل و ریحان نروید جز ز دست تو دو چشمه داری ای چهره چرا پرنم نمی گردی

گلستان و زیبایی‌های زندگی جز از سرچشمه‌ی وجودِ تو نمی‌روید؛ تو دو چشمه (اشاره به چشم‌ها) داری، پس چرا با اشکِ شوق و معرفت، این گلستانِ وجودت را آبیاری نمی‌کنی؟

نکته ادبی: اشاره به کثرتِ دو چشم و بارور ساختنِ درون با گریه‌ی عاشقانه.

چو طوافان گردونی همی گردند بر آدم مگر ابلیس ملعونی که بر آدم نمی گردی

چگونه است که تمام هستی (گردون) به گردِ انسانِ کامل طواف می‌کنند، ولی تو مانند ابلیسِ ملعون که بر آدم سجده نکرد، بر مدارِ انسانیت و حقیقت نمی‌گردی؟

نکته ادبی: اشاره به داستان قرآنی سجده نکردن ابلیس بر آدم و لزومِ تواضعِ انسان در برابر حقیقتِ آدمیت.

اگر خلوت نمی گیری چرا خامش نمی باشی اگر کعبه نه ای باری چرا زمزم نمی گردی

اگر خلوت‌نشینی و ریاضت را پیشه نمی‌کنی، حداقل سکوت را رعایت کن؛ و اگر مانند کعبه نیستی که قبله‌گاهِ دل‌ها باشد، چرا مانند زمزم نباشی که منشأ حیات و پاکی است؟

نکته ادبی: تمثیل کعبه و زمزم؛ کعبه نمادِ مقامِ والای حقیقت و زمزم نمادِ سرچشمه‌ی خیر و برکتِ جاری.

آرایه‌های ادبی

تلمیح موسی عمران، فرعونی، عیسی، ابلیس، آدم

استفاده از اسطوره‌ها و شخصیت‌های دینی برای عمق بخشیدن به مفاهیم هدایت، گمراهی، جان‌بخشی و سجده.

استعاره موشان، طارم، حلقه بر در

موش استعاره از حرص و طمع دنیوی، طارم استعاره از اوج و تعالی، و حلقه بر در نمادِ بیهودگی در عینِ حضور است.

تضاد (طباق) ابر بی باران و مه تابان

تقابل میانِ خمودگی و بی‌ثمری با تابندگی و تأثیرگذاری.

استفهام انکاری چرا...، چگونه...

پرسش‌هایی که پاسخشان منفی است و برای تأکید بر ضرورتِ تغییرِ رویه به کار رفته‌اند.