دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۴۹۶

مولوی
خواجه ترش مرا بگو سرکه به چند می دهی هست شکرلبی اگر سرکه به قند می دهی
گر تو نمی خری مخر می به هوس همی خرم عاشق و بیخودم مرا هرزه چه پند می دهی
پیشتر آ تو ای پری از ترشی تویی بری تاج و کمر عطا کنی بخت بلند می دهی
جان به هزار ولوله بهر تو گشت حامله کآتش عشق خویش را تو به سپند می دهی
چون فرهاد می کشی جان مرا به که کنی ور نه به دست جان من از چه کلند می دهی
هر چه که می دهی بده بی خبر آن کسی که او بر تو گمان برد که تو بهر گزند می دهی
برگ گلی همی بری باغ به پیش می کشی لاشه خری همی بری بیست سمند می دهی
شاکر خدمتی ولی گاه ز لاابالیی نی به گنه همی زنی نی به پسند می دهی
چون سر زید بشکند چاره عمرو می کنی چون به دمشق قحط شد آب به جند می دهی
چند بگفتمت مگو لیک تو را گناه چیست ای تو چو آسیا به تو آنچ دهند می دهی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تصویرگر رابطه‌ای پُرکشش و رازآلود میان عاشق و معشوق است. در این اثر، معشوق به مثابه بازرگانی تصویر شده که سرنوشت، رنج و رویدادهای هستی را میان بندگان توزیع می‌کند. شاعر با نگاهی عرفانی، معشوق را دارای کنشی فراتر از فهم و منطق بشری می‌داند که گاه با قهر و گاه با لطف، جان عاشق را به تلاطم وامی‌دارد.

شاعر در نهایت به این نتیجه می‌رسد که رفتارهای معشوق (یا تقدیر الهی) بر اساس قواعدِ علی و معلولیِ دنیوی نیست و انسان باید در برابر این چرخشِ بی‌اختیارِ هستی، به تسلیم و رضا تن دهد و از قضاوت‌های شتاب‌زده پرهیز کند.

معنای روان

خواجه ترش مرا بگو سرکه به چند می دهی هست شکرلبی اگر سرکه به قند می دهی

ای معشوق، تو که لبان شیرینی داری، چرا در کار من ترش‌رویی می‌کنی؟ با داشتن چنین لبان شکری، چرا قهر و تلخی را به جای شیرینی به من می‌فروشی؟

نکته ادبی: واژه «خواجه» در متون کهن به معنای بزرگ، بازرگان یا صاحب‌کار است و اینجا کنایه از تسلط معشوق بر سرنوشت عاشق است.

گر تو نمی خری مخر می به هوس همی خرم عاشق و بیخودم مرا هرزه چه پند می دهی

اگر تو نمی‌خواهی مشتریِ من باشی، نباش؛ من از سرِ اشتیاق، این میِ عشق را خریدارم. من که عاشقم و از خود بی‌خبرم، چرا نصیحت‌های بیهوده و پندهای تکراری به من می‌دهی؟

نکته ادبی: «بی‌خود» در اینجا به معنای کسی است که از خودیت و منیّت رها شده و در عالم عشق مستغرق است.

پیشتر آ تو ای پری از ترشی تویی بری تاج و کمر عطا کنی بخت بلند می دهی

ای پری‌روی زیبا، به من نزدیک‌تر شو؛ چرا که وجود تو از هرگونه تلخی و اخم پاک است. تو کسی هستی که مقام و اعتبار می‌بخشی و بخت و اقبال بلند نصیب بندگانت می‌کنی.

نکته ادبی: «پری» در اینجا اشاره به موجودی است که از زیبایی و شکوهی فراتر از عالم ماده برخوردار است.

جان به هزار ولوله بهر تو گشت حامله کآتش عشق خویش را تو به سپند می دهی

جان من از عشق تو پُر از آشوب و هیاهو شده و به بار نشسته است؛ تو این آتشِ عشقِ خود را به جانِ من می‌اندازی تا مانند اسفند در آتش بسوزم و پاک شوم.

نکته ادبی: حامله شدن جان، استعاره‌ای از به ثمر نشستنِ رنجِ عشق در وجود عاشق است.

چون فرهاد می کشی جان مرا به که کنی ور نه به دست جان من از چه کلند می دهی

تو مثل فرهاد، جان مرا می‌ستانی؛ اگر این جان را به کسی نمی‌بخشی، پس چرا کلنگِ رنج و سختی به دستم می‌دهی تا برایت کار کنم؟

نکته ادبی: اشاره به داستان فرهاد کوه‌کن که نماد رنج کشیدن برای معشوق است.

هر چه که می دهی بده بی خبر آن کسی که او بر تو گمان برد که تو بهر گزند می دهی

هر چه می‌خواهی ببخش و عطا کن، اما کاری کن که گمانِ بد به تو نبرند؛ طوری عمل کن که مردم تصور نکنند عطاهای تو از سرِ دشمنی یا برای آزار و اذیت است.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه ظاهرِ ناملایماتِ زندگی نباید باعث بدبینی به اصلِ هستی شود.

برگ گلی همی بری باغ به پیش می کشی لاشه خری همی بری بیست سمند می دهی

تو چنان بخشنده‌ای که اگر گلی از کسی بستانی، در عوض باغی به او پیشکش می‌کنی؛ اگر اسبی ناتوان را بگیری، بیست اسب تندرو و اصیل به جایش می‌دهی.

نکته ادبی: اغراق در وصفِ بخشندگیِ معشوق که با هر بار ستاندنِ اندک، بسیار عطا می‌کند.

شاکر خدمتی ولی گاه ز لاابالیی نی به گنه همی زنی نی به پسند می دهی

تو گاهی از خدمت‌گزارانت قدردانی می‌کنی، اما گاهی هم از سرِ بی‌قیدی، نه برای گناهانِ کسی مجازاتی در نظر می‌گیری و نه برای کارهای خوبِ کسی پاداشی می‌دهی.

نکته ادبی: «لاابالی» به معنای بی‌قیدی و بی‌توجهی به قواعدِ رایجِ پاداش و جزا است.

چون سر زید بشکند چاره عمرو می کنی چون به دمشق قحط شد آب به جند می دهی

رفتار تو شگفت‌انگیز است؛ برای خطای یکی، دیگری را چاره می‌کنی. برای مشکلی در یک شهر، از جای دیگری اقدام می‌کنی؛ یعنی تقدیر تو بر اساس قواعدِ معمولِ بشری نیست.

نکته ادبی: اشاره به اینکه نظام هستی بر اساس علیتِ خطی نیست و اراده الهی مسیری پیچیده دارد.

چند بگفتمت مگو لیک تو را گناه چیست ای تو چو آسیا به تو آنچ دهند می دهی

بارها به تو گفتم که سکوت کن و چیزی نگو، اما تو تقصیری نداری؛ تو مانند سنگِ آسیاب هستی که فقط آنچه را در آن می‌ریزند، خرد کرده و تحویل می‌دهد و اختیاری از خود ندارد.

نکته ادبی: تمثیلِ سنگِ آسیاب برای جبرِ هستی و اینکه هر پدیده‌ای تنها بازتابِ اراده‌ای برتر است.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) ترش/سرکه در برابر شکرلبی

شاعر میان ویژگی‌های متضادِ معشوق (تلخی در رفتار و شیرینی در ذات) تقابلی هنری ایجاد کرده است.

تلمیح چون فرهاد

اشاره به داستان حماسی و عاشقانه فرهاد و کوه‌کنی او برای شیرین.

تمثیل مانند آسیا

تشبیه هستی یا معشوق به سنگ آسیاب که نشان‌دهنده جبر و واسطه بودن در چرخه تقدیر است.