دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۴۹۵

مولوی
آنک بخورد دم به دم سنگ جفای صدمنی غم نخورد از آنک تو روی بر او ترش کنی
می چو در او عمل کند رقص کند بغل زند ز آنک نهاد در بغل خاص عقیق معدنی
مرد قمارخانه ام عالم بی کرانه ام چشم بیار در رخم بنگر پیش روشنی
ننگرد او به رنگ تو غم نخورد ز جنگ تو خواجه مگر ندیده ای ملک و مقام ایمنی
هیچ عسل ترش شود سرکه اگر ترش رود از پی آب کی هلد روغن طبع روغنی
من که در آن نظاره ام مست و سماع باره ام لیک سماع هر کسی پاک نباشد از منی
هست سماع ما نظر هست سماع او بطر لیک نداند ای پسر ترک زبان ارمنی
در تک گور مومنان رقص کنان و کف زنان مست به بزم لامکان خورده شراب مومنی
پیش تو است این دم او می نبری ز یار بو می نگری تو سو به سو پله چشم می زنی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، ترسیمی از احوال عارفِ سالکی است که به مقام بی‌خویشتنی و فنا در معشوق رسیده است. در این مرتبه، عارف از قید و بند دوگانه‌هایی چون غم و شادی، یا خشم و رضایت دیگران رها شده و در فضای بی‌کرانِ معرفت سیر می‌کند.

شاعر در این ابیات، بر تفاوت میانِ سماعِ حقیقی که برخاسته از سوزِ درون و شهود است با سماعِ ظاهری که آلوده به منیّت و خودنمایی است، تأکید می‌ورزد. پیام اصلی اثر، دعوت به رهایی از ظواهرِ دنیوی و رسیدن به آن حقیقتِ ثابتی است که همچون روغن، با آبِ حوادثِ دنیوی آمیخته نمی‌شود و دست‌خوش تغییر نیست.

معنای روان

آنک بخورد دم به دم سنگ جفای صدمنی غم نخورد از آنک تو روی بر او ترش کنی

کسی که پیوسته در حال تحمل رنج‌ها و سختی‌های سنگینِ روزگار است، ابداً از اینکه تو با چهره‌ای درهم‌کشیده و خشمگین به او نگاه کنی، اندوهگین نمی‌شود؛ چرا که او به دردهای بزرگ‌تر عادت کرده است.

نکته ادبی: سنگ جفای صدمنی، استعاره‌ای از بارهای سنگینِ مشکلات و سختی‌های طاقت‌فرسای زندگی است.

می چو در او عمل کند رقص کند بغل زند ز آنک نهاد در بغل خاص عقیق معدنی

هنگامی که شراب عشق الهی در وجود عارف اثر می‌کند، او به رقص و پایکوبی می‌پردازد؛ زیرا در آغوشِ جانِ خود، گوهری گران‌بها و اصیل (معرفت الهی) را پنهان دارد که از معدنِ حقیقت سرچشمه گرفته است.

نکته ادبی: عقیق معدنی نمادی از قلبِ پاک و جایگاه عشقِ الهی است که گوهری گران‌بهاست.

مرد قمارخانه ام عالم بی کرانه ام چشم بیار در رخم بنگر پیش روشنی

من بازیکنِ میدانِ هستی هستم و گستره‌ای بی‌کران از وجودم. اگر می‌خواهی حقیقت را دریابی، با نگاهی دقیق و بینا به چهره‌ی من بنگر تا جلوه‌ی روشنایی و حقیقت را در آن ببینی.

نکته ادبی: قمارخانه در اینجا کنایه از دنیای فریبنده و میدانِ آزمایشِ انسان است.

ننگرد او به رنگ تو غم نخورد ز جنگ تو خواجه مگر ندیده ای ملک و مقام ایمنی

آن عارفِ عاشق، به ظاهرِ رنگارنگ و متغیرِ تو توجهی ندارد و از خشم و جنگِ تو نیز نمی‌ترسد؛ ای خواجه، مگر تا به حال به مقامِ والای امن و آرامشِ قلبی نرسیده‌ای که چنین در بندِ ظواهر مانده‌ای؟

نکته ادبی: خواجه در اینجا مخاطبِ عام یا کسی است که هنوز در قیدِ آدابِ دنیوی است.

هیچ عسل ترش شود سرکه اگر ترش رود از پی آب کی هلد روغن طبع روغنی

آیا اگر سرکه‌ی تند و تیزی از کنار ظرف عسل بگذرد، طعم عسل عوض می‌شود؟ هرگز. ذاتِ الهیِ انسان نیز، مانند روغن که با آب آمیخته نمی‌شود، دست‌خوش تغییراتِ محیطی و ظاهری نمی‌گردد.

نکته ادبی: استفاده از تمثیلِ عسل و روغن برای تبیینِ اصالتِ ذاتِ عاشق در برابر حوادثِ زودگذرِ دنیوی.

من که در آن نظاره ام مست و سماع باره ام لیک سماع هر کسی پاک نباشد از منی

من که در این تماشاخانه‌ی هستی، مست و غرقِ سماع و رقصِ روحانی‌ام، نیک می‌دانم که هر سماعی ارزشمند نیست، زیرا سماعِ برخی افراد، آلوده به خودخواهی و منیّت است.

نکته ادبی: منی به معنای خودخواهی و انانیت است که مانعِ رسیدن به حقیقتِ سماع می‌شود.

هست سماع ما نظر هست سماع او بطر لیک نداند ای پسر ترک زبان ارمنی

سماعِ ما بر پایه‌ی دیدن و شهودِ حق است، اما سماعِ دیگران بر پایه‌ی هوای نفس و فخرفروشی؛ افسوس که کسی که زبانِ معرفت را نمی‌داند، این تفاوتِ عمیق را درک نمی‌کند.

نکته ادبی: ارمنی در اینجا تمثیلی از کسی است که زبانِ اصلیِ (عشق و معرفت) را نمی‌فهمد و با آن غریبه است.

در تک گور مومنان رقص کنان و کف زنان مست به بزم لامکان خورده شراب مومنی

عارفانِ مؤمن، حتی در لحظه‌ی مرگ و در آستانه‌ی ورود به گور، چنان مستِ باده‌ی ایمان و نشئه‌ی حضور در بزمِ الهی هستند که گویی در حالِ رقص و شادی‌اند.

نکته ادبی: بزم لامکان، اشاره به عالمِ ملکوت و قرب الهی دارد که فراتر از مکان و زمان است.

پیش تو است این دم او می نبری ز یار بو می نگری تو سو به سو پله چشم می زنی

عطرِ حضورِ یار درست در نزدیکیِ توست، اما تو به دلیلِ غفلت، بویی از آن نمی‌بری؛ مدام به این سو و آن سو نگاه می‌کنی و با تردید و حیرت، چشم‌گردانی می‌کنی و حقیقت را نمی‌بینی.

نکته ادبی: پله چشم زدن کنایه از نگاهِ سطحی، مضطرب و فاقدِ بصیرت است.

آرایه‌های ادبی

استعاره می

استعاره از عشقِ الهی و سرمستیِ ناشی از آن.

تمثیل روغن و آب

بیانِ ناپذیریِ ذاتِ عارف در برابر تغییراتِ بیرونی؛ همان‌طور که روغن با آب آمیخته نمی‌شود.

تضاد عسل و سرکه

مقایسه‌ی میانِ ذاتِ پاکِ عارف و تغییراتِ محیطیِ ناخوشایند.

کنایه رقص در تک گور

کنایه از آرامش و شعفِ عمیقِ مؤمن در لحظه‌ی مواجهه با مرگ.

ایهام ارمنی

علاوه بر معنای لغوی، به معنای کسی است که زبانِ دل و معرفت را نمی‌فهمد و غریبه است.