دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۴۸۹

مولوی
گر ز تو بوسه ای خرد صد مه و مهر و مشتری تا نفروشی ای صنم کز مه و مهر خوشتری
ور دو هزار جان و دل بر در تو وطن کند در مگشای ای صنم کز دل و جان تو برتری
آینه کیست تا تو را در دل خویش جا دهد ای صنما به جان تو کینه در بننگری
دست مده تو چرخ را تا که به پیش اسب او غاشیه تو را کشد بر سر خود به چاکری
دولت سنگ پاره ای گر چه بیافت چاره ای در تن خویش بنگرد بیند وصف گوهری
ای دل بازشکل من جانب دست عشق او با پر عشق او بپر چند به پر خود پری
در پی شاه شمس دین تا تبریز می دوان لشکر عشق با وی است رو که تو هم ز لشکری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل سرشار از مفاهیم والای عرفانی است که در آن، برتری مطلقِ معشوق بر تمامِ هستی و کائنات تأکید شده است. شاعر با زبانی حماسی و عاشقانه، سالک را به نفیِ خودخواهی و تسلیمِ مطلق در برابرِ قدرتِ عشق فرا می‌خواند تا با این رهایی، از مرتبه سنگ‌دلی به گوهرِ درونی و کمالِ انسانیت دست یابد.

در پایان، این اثر با پیوند زدنِ سلوکِ عرفانی به نامِ شمسِ تبریزی، مسیرِ بازگشت به حقیقت و پیوستن به قافله عاشقان را ترسیم می‌کند و به مخاطب می‌آموزد که پرواز با بال‌های محدودِ خود، راه به جایی نمی‌برد و تنها با اتکا به نیرویِ بی‌کرانِ عشقِ الهی است که می‌توان به مقصدِ نهایی رسید.

معنای روان

گر ز تو بوسه ای خرد صد مه و مهر و مشتری تا نفروشی ای صنم کز مه و مهر خوشتری

حتی اگر تمامِ ماه و خورشید و مشتری، ارزشِ وجودِ خود را نثارِ یک بوسه از تو کنند، باز هم آن را نفروش؛ چرا که تو از تمامِ این زیباترین‌های آسمانی، زیباتر و والاتر هستی.

نکته ادبی: صنم در اینجا استعاره از معشوقِ زیباست و به معنای بت‌گونه بودنِ زیباییِ اوست که پرستیدنی است.

ور دو هزار جان و دل بر در تو وطن کند در مگشای ای صنم کز دل و جان تو برتری

حتی اگر هزاران جان و دل، آرزومندِ رسیدن به تو باشند و بر درگاهت اقامت گزینند، در را به روی آن‌ها باز نکن؛ زیرا جایگاهِ تو فراتر از این جان و دل‌های محدود و خاکی است.

نکته ادبی: وطن کردن در اینجا کنایه از اقامتِ دائم و دلبستگیِ شدید است.

آینه کیست تا تو را در دل خویش جا دهد ای صنما به جان تو کینه در بننگری

آینه در برابرِ عظمتِ تو کیست که بتواند شکوهِ تو را بازتاب دهد؟ قسم به جانت که تو از بندِ تصویر و صورت رها هستی و نیازی به آینه نداری.

نکته ادبی: بُن در اینجا به معنایِ ته، عمق و وجود است؛ یعنی تو حتی در بن و عمقِ آینه هم نمی‌گنجی.

دست مده تو چرخ را تا که به پیش اسب او غاشیه تو را کشد بر سر خود به چاکری

در برابرِ گردشِ روزگار و تقدیر تسلیم مشو؛ چنان بر مرکبِ وجود سوار شو و بر خویش مسلط باش که روزگار همچون غلامی چابک، زین‌پوشِ (غاشیه) تو را بر دوش بگیرد و در رکابِ تو خدمت کند.

نکته ادبی: غاشیه در اصل پوششِ زینِ اسب است و کنایه از خدمتگزاریِ ذلیلانه است.

دولت سنگ پاره ای گر چه بیافت چاره ای در تن خویش بنگرد بیند وصف گوهری

آن انسانِ سنگ‌دلی که بختِ یاری‌اش کرد و راهِ نجات یافت، وقتی به درونِ خویش نگریست، دریافت که دیگر آن سنگِ بی‌ارزش نیست و به گوهرِ تابناکِ انسانیت رسیده است.

نکته ادبی: دولت در اینجا به معنای اقبالِ نیک و سعادتِ معنوی است.

ای دل بازشکل من جانب دست عشق او با پر عشق او بپر چند به پر خود پری

ای دل، از قالبِ تنگِ من و خودخواهی رها شو و به سوی دستِ یاری‌بخشِ عشقِ او بشتاب؛ با بالِ پرتوانِ عشقِ او پرواز کن، زیرا پرواز با بالِ ضعیفِ خودخواهیِ خویش، بیهوده است.

نکته ادبی: بازشکل به معنای رها کردنِ صورتِ ظاهری و هویّتِ فردی است.

در پی شاه شمس دین تا تبریز می دوان لشکر عشق با وی است رو که تو هم ز لشکری

به دنبالِ شاهِ شمسِ دین، تا تبریز بدو و پیش برو؛ لشکرِ عشق همراهِ اوست، تو نیز همراه شو که از همین لشکریانِ عاشقی.

نکته ادبی: شمسِ دین لقبی برای شمسِ تبریزی است و تبریز نمادِ مقصدِ نهایی و سرچشمه نور است.

آرایه‌های ادبی

مبالغه گر ز تو بوسه ای خرد صد مه و مهر و مشتری

اغراق در زیباییِ معشوق به قدری که ارزشِ او از تمامیِ اجرامِ سماوی فراتر دانسته شده است.

تشبیه و کنایه غاشیه تو را کشد بر سر خود به چاکری

تشبیه کردنِ روزگار به خدمتکاری که زین‌پوشِ ارباب را حمل می‌کند؛ کنایه از تسلطِ کامل بر نفس و تقدیر.

استعاره سنگ پاره و گوهر

سنگ پاره استعاره از انسانِ غافل و گوهر استعاره از انسانِ به کمال‌رسیده است.

نماد بالِ عشق

نمادِ نیرویِ معنوی و جذبه‌یِ الهی که سالک را از قیدِ خودپرستی می‌رهاند.