دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۴۸۸

مولوی
ای که غریب آتشی در دل و جان ما زدی آتش دل مقیم شد تو به سفر چرا شدی
آتش تو مقیم شد با دل من ندیم شد آتش خویش را بگو کآب حیات آمدی
چاشنی خیال تو می بدرد دل مرا ای غم او چو شکری ای دل من چو کاغذی
شمع بدان صبور شد تا همگیش نور شد نور به است از همه خاصه که نور سرمدی
نور دمی که عاق شد طالب روح طاق شد ماه مرا محاق شد بی مه فضل ایزدی
بازرسید آیتی از طرف عنایتی وحدت بی نهایتی گشت امام و مقتدی
بست پلنگ قهر را بازگشاد مهر را قبه ببست شهر را شهر برست از بدی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، تجلی‌گاهِ سوز و گدازِ جانِ عاشقی است که با جرقه‌ای از عشقِ الهی، آتشی در نهادش افروخته شده و حالا در پیِ فقدانِ معشوق، با این آتشِ باقی‌مانده در درون، دست‌به‌گریبان است. شاعر در این فضایِ عرفانی، از تضاد میان ماندگاریِ دردِ عشق و غیبتِ معشوق سخن می‌گوید و پرسشی بنیادین را مطرح می‌کند که چرا اثرِ عشق باقی است اما صاحبِ عشق در میان نیست.

در ادامه، سیرِ کمالِ سالک از پسِ این سوختن به تصویر کشیده می‌شود؛ جایی که عاشق می‌آموزد چگونه با صبوری، رنجِ هجران را به نوری ابدی بدل کند. این منظومه، روایتگرِ گذار از خشم و اضطرابِ نفسانی به سویِ وحدتِ مطلق و دریافتِ فضلِ الهی است که در آن، جانِ آدمی از پلیدی‌هایِ درونی پاک گشته و به آرامشی قدسی دست می‌یابد.

معنای روان

ای که غریب آتشی در دل و جان ما زدی آتش دل مقیم شد تو به سفر چرا شدی

ای کسی که آتشی عجیب و جان‌سوز در عمق وجود من افروختی؛ این آتشِ عشق در دل من خانه کرد و ماندگار شد، اما تو چرا من را در این میانه تنها رها کردی و به سفر رفتی؟

نکته ادبی: تضاد میان ماندگاری آتش (درون) و رفتن معشوق (بیرون) بیانگر اوجِ تنهاییِ عاشق است.

آتش تو مقیم شد با دل من ندیم شد آتش خویش را بگو کآب حیات آمدی

آتشِ عشقِ تو در دلِ من ساکن شد و با جانم انس گرفت؛ از این آتشِ خود بخواه که به جای سوزاندن، برای من همچون آبِ حیات عمل کند و به جانم طراوت و زندگی ببخشد.

نکته ادبی: ایهام در واژه آتش که هم به معنای سوز و گداز است و هم می‌تواند منشأ زایش و حیات معنوی باشد.

چاشنی خیال تو می بدرد دل مرا ای غم او چو شکری ای دل من چو کاغذی

طعم و خیالِ تو قلبِ مرا از شدتِ تأثیر از هم می‌درد؛ ای که غمِ تو برایم همچون شکر شیرین است و من در برابرِ تو بسیار ظریف و شکننده، همچون کاغذی هستم.

نکته ادبی: تشبیه دل به کاغذ، نشان‌دهنده نازک‌دلی و ناتوانی در برابر سنگینیِ بارِ عشق است.

شمع بدان صبور شد تا همگیش نور شد نور به است از همه خاصه که نور سرمدی

شمع در برابرِ سوختنِ خویش شکیبایی می‌کند تا سرانجام تمامِ وجودش به نور تبدیل شود؛ نور از هر چیزی برتر است، به‌ویژه نوری که ازلی و ابدی باشد.

نکته ادبی: شمع نماد سالک است که با تحمل رنج (سوختن)، به مقامِ فنا و بقا در نورِ الهی می‌رسد.

نور دمی که عاق شد طالب روح طاق شد ماه مرا محاق شد بی مه فضل ایزدی

آن نوری که از اصلِ خویش دور افتاد، در جستجویِ روحِ یگانه و یکتا برآمد؛ ماهِ وجودِ من بدونِ بهره‌مندی از فضل و بخششِ الهی، در تاریکی و گرفتگی فرو رفت.

نکته ادبی: محاق به معنای پنهان شدن ماه در اثر نزدیکی به خورشید است که اینجا استعاره از تیرگیِ جان در غیاب فیضِ حق است.

بازرسید آیتی از طرف عنایتی وحدت بی نهایتی گشت امام و مقتدی

سرانجام از سویِ لطفِ الهی نشانه‌ای رسید و حقیقتِ یگانگیِ بی‌‌پایان، پیشوا و راهنمایِ جانِ من شد.

نکته ادبی: آیت به معنای نشانه است که در اینجا به تجلیات غیبی اشاره دارد.

بست پلنگ قهر را بازگشاد مهر را قبه ببست شهر را شهر برست از بدی

خشمِ حیوانیِ درون مهار شد و درهای مهر و مهربانی گشوده گشت؛ گویی حصاری از لطف بر گردِ شهرِ وجود کشیده شد و این شهر از تمام پلیدی‌ها رهایی یافت.

نکته ادبی: پلنگ نماد نفسِ اماره و خشمِ غریزی است که با نورِ رحمت رام شده است.

آرایه‌های ادبی

استعاره آتش

نمادِ عشقِ سوزان و دردِ فراق که موجبِ دگرگونیِ جان می‌شود.

تمثیل شمع

تمثیلِ سالکی که با سوختنِ هستیِ مجازیِ خود، به روشناییِ حقیقت می‌رسد.

تشبیه دل من چو کاغذی

نشان‌دهنده ظرافت و حساسیتِ شدیدِ عاشق در برابرِ تاثیراتِ عشق.

نماد پلنگ

نمادِ خشم و شهوت که در برابرِ عشقِ الهی رام می‌شود.

ایهام تناسب ماه و محاق

استفاده از اصطلاحاتِ نجومی برای ترسیمِ حالتی معنوی (تیرگی و روشناییِ روح).